عشوه ات نقش جدیدی است که دیدن دارد
ناز معشوق صواب است ... خریدن دارد
رقص زلفت همه از کار جهانم انداخت
این چه زلفی است چنین شور دویدن دارد
گره از زلف دلم وا کن اگر دل داری
رخ عیان کن ، دل من شور تپیدن دارد
فارغ از هرچه طبیعت و جهانی دیگر
این لبت میوه ی سرخی ست که چیدن دارد
قصه ام گرچه که پایان ندارد اما
آخرش فصل جدیدی ست ، شنیدن دارد
من به دین تو نبودم ولی باور کن
لب من بر لب تو ، عزم رسیدن دارد
گر یار وفادار نداریم عجب نیست
ما یار، بجز حضرت جبار، نداریم
با جامه صد پاره و با خرقه پشمین
بر خاک نشینیم و از آن عار نداریم
قلبم بہ مانند زمینی شوم و بۍآب و علف ميباشد
کہ آنچہ در او کاشتہ شود
برداشت نخواهد شد!
نہ نہ . .
برداشت میشود ، سود هم دارد ؛
اما [گونہ این سود از جنس تجربہ است!]
تجربہ ای تلخ و تند
تکرار ميکنم:
تجربہ ای تلخ و تند
آن هم این است کہ ای دل بۍصاحب و اۍ مدام در جھل کامل . .
بفھم کہ این زمین از [ایل نمكزار] است و هیچ رویا و خواستہ اۍ در آن
اجازھ رشد و بال و پر گرفتن ندارد!
تجربہ ای از جنس تندي و تلخي ؛
هدایت شده از - کتابخانه ارواح🌬
- من... دوستت دارم.
فقط میخوام بگم که...
+حالت خوبه؟ بهنظر میاد یهکم...
احساساتی شدی!
- فقط حس کردم که قبلا به اندازه کافی بهت نگفتهم که دوستت دارم.
📖 #کتابخانه_نیمهشب
دنیا نه رود بود نه دریا، سراب بود
کابوس بود،واهمه بود،اضطراب بود
این روزگار با من دلخسته هرچه گفت
توبیخ بود و مسأله بود و عتاب بود
خلوت گزیده بودم و در کنج بیکسی
تنها رفیق من غم و شعر و کتاب بود
ناگاه آمد از دل رویای نیمه شب
حوری وشی که چهرهاش از آفتاب بود
زیباییاش نشست به چشمم اگرچه او
پوشیه داشت،چادری و باحجاب بود
مشروطهخواه؟دختر قاجار؟ پهلوی؟
نه،دختری ز نسل همین انقلاب بود
تا لب گشود بوی بهشت آمد از لبش
اندیشهاش عصارهی اسلام ناب بود
با دست راست دانهی تسبیح میشمرد
در دست دیگرش قدحی از شراب بود
گفتم اسیر عشق تو ام راه چاره چیست؟
گفت از خدا طلب کن اگر مستجاب بود
یکباره با اتاق خودم رو به رو شدم
شب بود،شاعری سر سجاده خواب بود