eitaa logo
بسامد'
875 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
_ روایت‌های طبقه‌بندی نشده. ‏ در حوالیِ روزمرگی.
مشاهده در ایتا
دانلود
. تابستان‌ها ظهرش خورشید، عاشق‌تر مےشود این را از بوسه‌هاے آتشینے که بَراے شَمعدانے لَب پَنجره می فرستَد؛ مےتوان فهمید...!! ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌
وسیع‌ترین شکل تنهایی، دورماندن از کسی است که دوستش داری. حالا هی جهانت را با غریبه‌ها شلوغ کن...
خواهم ک ب خلوتکده ای از همه دور من و باشم و من باشم و من باشم و من . ‌ . .!
روسری وا میکنی خورشید عینک می زند ! دسته گل غش میکند پروانه پشتک می زند ! کفش در می آوری، قالی علامت می دهد جامه از تن می کَنی آیینه چشمک می زند ! هر کسی از ظّن خود در خانه یارت می شود گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند ! روبرویم می نشینی جشن بر پا می شود صندلی دف می نوازد میز تنبک می زند .
_
قلم بنویس ؛ تمامِ بغض‌هاۍِ این دلِ سـٰادھ . . کھ در جـٰان می‌تپد اکنون ولےافسوس پژمردھ‌ستـ کہ فریادش فرو خفتہ . تو فریادش‌رسانـ برعالم و آدم !
ــــــ ـ مَشقم کن ؛ وقتـے کھ عشق را زیبا ـ می‌نویسـے . .
. شهری پر از خروشِ دهان های شُبهه ناک! اجناسِ شُبهه ناک و دکان های شُبهه ناک! شهری ست شهر من، که پر از دیر و مسجد است شهری بزرگ! پُر، زِِ مکان های شُبهه ناک! شیخ و امیر و تاجر و دلال و خرده پای خیلِ عظیمِ نام و نشان های شُبهه ناک فرزندهای دزد و پدرهای گله دار این بوده است، حاصلِ نان های شُبهه ناک! جانِ تو چند؟ قیمتِ انواعِ سکه چند؟ ارزان بی دلیل و گران های شُبهه ناک! شاعر خموش! تا که نیفتی چو دیگران در گیر و دار این هیجان های شبهه ناک! ‌
«هیچ چیز بر بویِ آنکه دوستش داریم غالب نمی شود،حتی اگر همه‌ی فرانسه را در یک شیشه عطر جمع کنند...» -محمود درویش
هدایت شده از پرازهیچ'؛
تو غلط می‌کنی اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺒﺮﯼ . ﺳﺮِ ﺧﻮﺩ ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻏﺮﻕِ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺒﺮﯼ ! ﻣُﺮﺩﻩ‌ﺷﻮﺭِ ﻣﻦِ ﻋﺎﺷﻖ ك ﺗﻮ ﺭﺍ می‌خوﺍﻫﻢ . ﮔﻮﺭِ ﺑﺎﺑﺎﯼِ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ك ﺑﻪ ﺍِﻏﻮﺍ ﺑﺒﺮﯼ ! ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺍد اجازه ك کنی ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ ؟ ﺑﻪ ﭼﻪ حقی مثلاً شُهرت ﻟﯿﻼ ﺑﺒﺮﯼ ؟ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍصلاً ﭼﻪ ك مهتابی ﻭ ﻣﻮﯼِ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ؟ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ مرا ﺗﺎ ﺷﺐِ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟ ﺑِﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﯼ سرم پیك ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺩﺕ . ﺁﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﺷﺮﺍﺑﯽ ك ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﯼ ! کبك کوهی ﺧَﺮﺍﻣﺎﻥ ، سر ﺟﺎﯾﺖ بتمرگ . ﻫِﯽ ﻧﺨﻮﺍﻩ ﺍین‌همه صیاد ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺒﺮﯼ ! ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ك می‌آﯾﯽ ﺩر ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ پلك نبندﻡ ك ﺑﻪ ﺭؤﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ ! ﻟﻌﻨﺘﯽ ، ﻋُﻤﺮ مگر ﺍﺯ ﺳﺮِ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ ؟! ك همه ﻭﻋﺪﻩﯼ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟ ﺍﯾﻦ غزل ﻣﺎﻝِ ﺗﻮ ، ﻭَﺭﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻢ ﺷﻮ . ﺑﻪ ﺩﺭك با ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ نبری یا ببری ! - شهرادمیدری
من تو را بازيچه كردم يا تو من را؟! بگذريم اين قضاوت بين ما روز قيامت بهتر است...
خلیجی نقره ای؛ تنگ غروبم رفیق موجهای پایکوبم پُرم از هرچه زورقهای خالی دهاتی زاده ای مال جنوبم:)