پنج سالم بود خواهرم مرا در کمد انداخت
و در را قفل کرد
به او فحش دادم و با خود فکرکردم:
او بیرحم ترین خواهردنیاست
در تاریکی گریه کردم
بیهوش شدم. بهوش آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند
اتفاقات بد پيش ميان
تا بزرگت كنن
اونقدر كه هربار بتونى
خاطرات تلخ ترى رو هضم كنى...
يك روزى، يك كم سن و سالى
ميشينه رو به روت
و بهت ميگه تو از حالم
از عشقى كه بهش دچارم،
هيچ نميفهى،
و تو با بغض بهش لبخند ميزني :)