ولی من میگم:
دلتنگی درد نیست،
جراحتی ست در سینه...
ریشه دوانده به روح و روان...
یک رعشهی دائمی،
سرگردان در تک تک سلولهای بدن...
وهمی بی انتها که روز و شب ندارد،
همیشه هست...
بسامد'
_ مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا میمیرم . . . و فردا چطور؟ _ جوری در آغوشم بگیر که انگار از
ما دو سرویم در آغوش هم افتاده به خاک
چشم بگشا که گره خورده به هم ریشۀ ما:)))))