یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم...
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم،نرمیدم!
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم...
ن گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
ن کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم:)
دل من میل به دیدار ط دارد و ط؟
فارغ از هر دلتنگی و وفایی !
خنده دار است بی وفا بودی و اینگونه
حرف ماندن میزدی ؟ :)
-
هدایت شده از روغن اعجاز ثامن
ﻣﺘﺮﺳﮏ: «ﻣﻦ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﺎﻟﻪ!»
ﺩﻭﺭﻭﺗﯽ: «ﺍﮔﻪ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭘﺲ ﭼطوری ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟»
ﻣﺘﺮﺳﮏ: «خب... بعضی ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻐﺰ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ! نمیزنن؟!»
إنَّ الجرح عِندما يتعب من البُكاء يبدأ في الغناء. و آن هنگام که درد از گریستن خسته میشود شروع به آواز خواندن میکند.