چشم ها حرف میزنند..
حرفایی که هیچوقت از دهان بیرون نیامده است..
همان هایی که در گلویمان خفه شد؛
بغض شد، سکوت شد، اشک شد!
اگر چھ نزد شما تشنھۍ سخن بودم ؛
کسۍ کھ حرف دلش را نگفت من بودم .
دلم براۍ خودم تنگ مۍشود آرۍ .
همیشھ بـےخبر از حالِ خویشتن بودم !
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچھ شیفتھ تر از پـے شُدن بودم .
چگونھ شرح دهم عمقِ خستگۍها را
اشارھاۍ کنم : انگار کوھ کن بودم !
من آن زلال پَرستم در آب گند زمان
کھ فکر صافۍ آبـے چنین لجن بودم .
غریب بودم و گشتم غریب تر اما ،
دلم خوش است کھ در غربتِ وطن بودم .
هدایت شده از [ نٰاصِیَةٍاَلْقُلوبْ ]
با اجازه از محضر ِ شما ممبرا با گونههای سُرخ از اندکی خِجالت مثلا، میخوام تقدیمی بدم مایل به فور کردن؟! با تشکر از لطف ِ شما همتا نقطه .
هدایت شده از - آشفتگیهبایدببخشید -