هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
همون که شهید کاظمی میگفت :
- برای خوشایند هیچ کس
جهنم نروید.
دیوانِ لعیا.
یه لحظه دقت کن: تا حالا تو نمازت به نفس افتادی؟
بهم بگو: نمازت رو وقتی برقها رفت شکستی؛ حین نماز، ترسیدی؟
داشتم جلوی آینه روسریم رو میبستم که نگاهم رفت به گوشهای، همونجا ثابت شد تا بتونم دقیق به موسیقیای که پخش میشد گوش کنم:"
ببین مادر ببین مادر ببین مادر زمستونه
ببین احوالمو که مثل موی تو پریشونه
واسم رخت عزا تن کن همینجا شمع روشن کن
که امشب حال من عین شب شام غریبونه
حدیثی آیه ای چیزی بخون مادر پریشونم
پریشونم که اینجایی و از چشم تو پنهونم
بغل وا کن واسه پروانه های پیرهنم شاید
بتونم تیکه هامو توی آغوشت بچسبونم
یه جوری گریه کن دنیا بفهمه مادرم اینجاست
تو میدونی فقط که پلک های آخرم اینجاست
صدای گریه هاتو میشنوم دستاتو میبینم
بهم نزدیک شو نزدیک سنجاق سرم اینجاست
جهان دیوونه ای بی دردسر میخواست من بودم
که اهل سوختن بودم که اهل ساختن بودم
دلم میخواست از این لحظه های بی وزنی
به آغوش تو برگردم اگرچه بی بدن بودم...
ببین مادر ببین مادر ببین مادر زمستونه
ببین احوالمو که مثل موی تو پریشونه
واسم رخت عزا تن کن همینجا شمع روشن کن
که امشب حال من عین شب شام غریبونه."
و وقتی دوباره به خودم نگاه کردم،
شال باز و صورت سرخ و
چشمهای عزا گرفتهام بهم نگاه میکرد.
[- دعام کن.
+ همیشه میکنم. ]
[ - دلم میخواد ببوسمت.
+ منم دلم میخواد ببوسیم، ولی ببین؛ پوستم سوخته. ]
[ - پاشو، اذان صبح رو گفتن.
+ فقط ده دقیقه دیگه، توروخدا.
- باشه. ]
[ - یک روز بریم این رستورانه.
+ گرونه.
- نصف نصف. ]
[ - بنفش دوست داری، ولی آبی بهت میاد. ]
[ - مراقب خودت باش. ]
[ - اگه یک روز بفهمی سرطان دارم، چیکار میکنی؟
+ گریه. ]
[ - از اینا که دوست داری واست خریدم. ]
[ - خب تعریف کن. از امروز چه خبر؟
+ والا... ]
[ - بریم نماز بخونیم؟
+ بریم. ]
[ پیرهن من رو بپوش. ]
[ - دلم میخواد پیشش باشم.
+ منم دلم میخواد شماها پیش هم باشید. ]
[ - گیره روسری داری؟
+ آره، بگیر. ]
[ - چقدر خوشگلی. عسلی، عسل! ]
[ - برات سوغاتی آوردم. ]
[ - این لباسه باشه مالِ تو. به تو بیشتر میاد. ]
[ - فیلمه رو دیدی؟
+ آره. ]
[ - میای بریم حرم؟ ]
֙⋆ #لعیا | دوستت دارم
دیوانِ لعیا.
[- دعام کن. + همیشه میکنم. ] [ - دلم میخواد ببوسمت. + منم دلم میخواد ببوسیم، ولی ببین؛ پوستم سوخ
پرسید:" ابراز احساسات توی رفتار برات مهمتره یا گفتار؟"
پاسخ دادم:" هر دو."
بیشتر هم گفتم که اینجا باز، خواهم نوشت.
خانومی میگفت مردِ من نمیتونه بگه ببخشید. بعد این همه سال، بالاخره فهمیدم ببخشید گفتنش " غذا چی داریم؟"، "بریم بیرون؟" " سلام خانوم" هست.
حالا من هم دوست ندارم که بگه ببخشید. چون دیگه ادبیاتش رو بلدم و میدونم که "ببخشید"، مالِ این عزیزدل نیست.
پس باز باید بگم، بهتر و بیشتر از دفعهی پیش بگم:" هر دو، اما این هر دو بعد از شناخت حاصل میشه. آدمی که ادعا میکنه احساسی رو داره، باید در رفتار هم نشونش بده. ولی اگر در رفتار عشقی رد و بدل کرد، اما نتونست به زبون بیاردش، دو صورت براش هست:
اول؛ شهامتِ به زبان آوردنِ احساسش رو نداره[ به هر دلیلی]. اینجا، چشمها، لبها و دستهاش رو روی خودت بیار و تویی که دوست داره رو به یادش بیار، نه کلماتی که ازشون میترسه رو.
دوم؛ کلماتِ دیگهای بلده.
و اینجا، تو میتونی بهش یاد بدی کلمات جدیدی یاد بگیره و معلمش بشی، یا اینکه یاد بگیری ادبیاتِ آدمت چی هست و تو شاگردیش رو کنی.
هر مسیری رو بری، مسیری هست شیرین، طاقتفرسا و عجیب. زندگیای رو تجربه میکنی که کم افرادی حاضر میشن براش تلاش کنن.
معلمی میشی برای شاگردت، دختری میشی برای پدرت، رفیقی میشی برای دوستت و عاشقی میشی برای معشوقت. انتخاب، با توعه.
لباس در میاری و پاره میکنی و زخم میبندی تا به جایی برسی که با خیال راحت نفسِ عشق بکشی.
گفتم طاقتفرساست، نه؟
ولی بذار اینی که نگفتم رو برای حسن ختام بگم:" ارزشش رو داره."
چون شاید لباسِ حوصلهت کهنه شده باشه، اما دفتر خاطراتت حالا داستانها داره که بنویسه.
و زندگی همینه؛ داستان.
֙⋆ #لعیا | بهت یاد بدم یا بهم یاد میدی؟