eitaa logo
✨ دختران‌ زهرایی‌ شیراز ✨
1.5هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
687 ویدیو
1 فایل
🔸 وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال 🌼 شعار ما : « با هم بهشت را می‌سازیم .» 🤝 ارتباط با ما : @Dokhtarane_shz 📱شماره تماس : 09921175498 🔹کانال ایتا و تلگرام و صفحه اینستاگرام : @Dokhtarane_zahraee_shz 🩵 معرفی‌نامه‌امون : @zahraieha_shz
مشاهده در ایتا
دانلود
🌀 ❤️ ✳️ _من کار بدی می‌کنم که امشب نمیام مسجد؟🙄 _نه الهه جان! تو حق داری هر کاری دوست داری انجام بدی!😊 _آخه من پارسال هم اومدم، ولی حاجتم رو نگرفتم. تازه همه چی بدتر شد!😣 _فکر می‌کنی اگه نمی‌اومدی، بهتر می‌شد؟ منظورم اینه که از کجا می‌دونی سرنوشت چی بود و قرار بود چه اتفاقی بیفته که حالا بدتر شده یا بهتر؟🤔 ببین الهه جان! من می‌دونم تو از پارسال خیلی عذاب کشیدی😔! می‌دونم روزهای خیلی سختی داشتی، ولی شاید قرار بود اتفاق‌های خیلی بدتر از اینم بیفته و همون دعاهایی🙏 که اون شب تو امامزاده کردی، باعث شد خیلی از اون بلاها از سرِ زندگی‌مون رفع شه! _مگه بدتر از اینم می‌شد؟ دیگه چه بلایی می‌خواست سرمون بیاد؟😖 _قربونت بشم الهه جان! به خدا می‌دونم خیلی زجر کشیدی، ولی همین که الان من و تو کنار هم هستیم، بزرگترین نعمته! اتفاق بدتر این بود که من تو رو از دست بدم...😓 ما اگه حاجت هم نگیریم، بازم میریم! چون یه همچین شب‌هایی دیگه تکرار نمیشه! چون لذتی که امشب از عزاداری برای حضرت علی (علیه‌السلام) می‌بریم، هیچ جای دیگه نمی‌بریم!😉 اصلاً همین که میری تو مجلس حضرت علی (علیه‌السلام) و براش گریه می‌کنی، خودش حاجت روا شدنه! حالا اگه حاجت‌مون هم بدن که دیگه نور علی نور میشه، ولی اگه جواب ندن، ما بازم میریم!😌 وقتی مطمئن شد به مسجد نمی‌روم، چقدر اصرار کرد کنارم بماند و نپذیرفتم که من هم عاشقش بودم و دلم نمی‌خواست به خاطر همسر اهل سنتش، حسرت مناجات🛐 شب قدر و عزاداری برای امام علی (علیه‌السلام) به دلش بماند که با رویی خوش، راهی‌اش کردم. هر چند سکوت خانه، خلوت خوشی برای راز و نیاز با پروردگارم فراهم آورده بود، ولی فضای امشب کجا و حال و هوای آن شب نیمه شعبان کجا که به بهانه سخنان لطیف آسید احمد و به یمن یاد امام زمان (علیه‌السلام)، چشمانم در دریای اشک دست و پا می‌زد و دلم بی‌پروا به پیشگاه پروردگارم پَر و بال می‌کشید! 😞 نگاهی به ساعت کردم و دیدم چیزی تا دوازده شب🕛 نمانده و می‌ترسیدم فرصت از دست برود که چادر بندری‌ام را سر کردم و از خانه خارج شدم.🚶♀ @rahpouyan_nasle_panjom
🌀 ❤️ ✳️ ظاهراً داخل مسجد🛐 پُر شده بود که جمع زیادی از بانوان در حیاط نشسته بودند و برای من هم که می‌خواستم کمتر در چشم باشم، کنج حیاط جای مناسبی بود. همانجا روی زمین نشستم و دل سپردم به حرف‌های آسید احمد. باشوری عاشقانه از امام علی (ع) سخن می‌گفت.🗣 با تمام وجودم دل به عشقبازی‌های آسید احمد سپرده بودم بلکه مثل شب نیمه شعبان دلم را با خودش ببرد و طولی نکشید که قفل قلبم را به حیلتی عارفانه در هم شکست: «آی مردم! فکر نکنید حضرت علی (ع) فقط پدر یتیم‌های کوفه بود! نه! آقا پدر همه اس، پدر من و تو هم هست😉! اینو من نمی‌گم، پیامبر (ص) شهادت داده. رسول اکرم (ص) فرمودن : "من و علی (علیه‌السلام) پدران این امت هستیم!" و بعد با نغمه شورانگیزی ناله زد: «پس چرا ساکتی؟ با پدرت کاری نداری؟ بگو بابا گرفتارم! دستم رو بگیر! تو پیش خدا شفاعت کن تا منو ببخشه🙏!» چرا باید او برای ما طلب آمرزش می‌کرد؟!؟ مگر استغفار خودمان کفایت نمی‌کرد؟!؟ خدا چه زیبا پاسخ سؤالم را بر زبان آسید احمد جاری کرد: «بگو یا علی! من خیلی گناه کردم، روم نمیشه با خدا حرف بزنم! تو برو ضمانت منو پیش خدا بکن😔!» @rahpouyan_nasle_panjom
🌀〰🔸🌀〰🔸🌀〰🔸🌀 رهرو آن نیست  گهی تند و گهی خسته رود رهرو آنست که #آهسته و #پیوسته رود    @rahpouyan_nasle_panjom
🍃🍃 🍃🍃 📍مشغول نوشتن📝 با بود. کودکی پرسید: چه می نویسی؟ لبخندی زد و گفت: مهم تر از ‌ هایم، مدادی✏️ است که با آن می نویسم.  ⭕️ می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک 🏻تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید. گفت : پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری. ❇️ : می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست! 💎 : گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد! 🔆 : مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست! 🔮 : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبراست؟ 💫 : مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب کارهایت دقت کن! 〰〰〰〰〰 @rahpouyan_nasle_panjom 〰〰 http://uupload.ir/files/sz4x_1_(54).jpeg
✨ دختران‌ زهرایی‌ شیراز ✨
🌀 #رمان ❤️ #جان_شیعه_اهل_سنت ✳️ #قسمت290 ظاهراً داخل مسجد🛐 پُر شده بود که جمع زیادی از بانوان در حی
🌀 ❤️ ✳️ _اگه آقا پیش خدا برات ضمانت کنه، کار تمومه! بذار برات یه چیزی تعریف کنم که ببینی امشب با چه آقایی طرف هستی! ابن ابی الحدید دانشمند بزرگ اهل سنت👳 نقل می‌کنه که یه روز حضرت علی (علیه‌السلام) از پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) می‌خواد که براش طلب مغفرت کنه. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) بلند میشن، دو رکعت نماز می‌خونن، بعد دست مبارکشون رو به سمت آسمون بلند می‌کنن، اینجوری دعا می‌کنن🙏: "خدایا! به حق اون مقامی که علی (علیه‌السلام) در پیشگاه تو دارد، علی (علیه‌السلام) رو ببخش!" حضرت علی (علیه‌السلام) می‌پرسه: "یا رسول الله! این چه دعایی بود🤔؟" پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) جواب میدن: "مگه گرامی‌تر از علی (علیه‌السلام) کسی هست که به درگاه خدا واسطه کنم؟" یعنی پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) خدا رو به حق علی (علیه‌السلام) قسم داد تا علی (علیه‌السلام) رو ببخشه! یعنی این قسم رَدخور نداره! یعنی وقتی خدا رو به حق علی (علیه‌السلام) قسم بدی، دیگه خدا ناامیدت نمی‌کنه! اینو من نمی‌گم، دانشمند مشهور اهل سنت از قول پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) نقل می‌کنه! یعنی پیغمبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) ضمانت کرده این قسم رَدخور نداره! یعنی پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) می‌خواسته به من و تو یاد بده که به اسم مبارک علی (علیه‌السلام) بریم در خونه خدا تا دست خالی برنگردیم! دیگه گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحب خانه چیست؟😔 ناله مردم آنچنان به گریه بلند شده بود که صدای آسید احمد به سختی شنیده می‌شد. مانده بودم که من سال گذشته اینهمه خدا را به حق امام علی (علیه‌السلام) قسم دادم، پس چرا حاجتم روا نشد و دیگر امشب جای این بهانه‌گیری‌ها نبود که دلم شکسته و چشمانم بی‌دریغ می‌بارید.😭 خدا را نه به نیت حاجتی از حوائج دنیا که تنها به قصد آمرزش گناهانم به حق امام علی (علیه‌السلام) قسم می‌دادم و با صدای بلند گریه می‌کردم.😭 حالا دل مردم همه دریایی شده و وقتش رسیده بود تا قرآن‌ها را به سر بگیریم. دستانم را به سوی آسمان بلند کرده و گوشم به نوای آسید احمد بود: _حالا این قرآن‌ها رو روی سرتون بگیرید! یعنی خدایا، دیگه به من نگاه نکن! دیگه به آدم زیر قرآن نگاه نکن! یعنی خدایا به آبروی قرآن به من رحم کن😓! قرآن روی سرته، محبت علی (علیه‌السلام) تو دلته❤️، با دو تا یادگار پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) اومدی در خونه خدا! پس بسم الله... بِکَ یا اَلله.... بِمُحَمَّدٍ.... بِعَلیٍ.... بِفاطِمَهَ.... بِالحَسَنِ.... بِالحُسَینِ....😭🙏 @rahpouyan_nasle_panjom
✨ دختران‌ زهرایی‌ شیراز ✨
💠 مکان: بلوار امیرکبیر، خیابان شهید فرزدقی، پشت باغ جنت، باشگاه #ایثار 🌼😘 با کمال افتخار منتظرتو
14.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠⭕️🎾⭕️💠🎾⭕️💠 شرح اولین اردوی ورزشی #تشکل_دختران_زهرایی رو از زبان بچه ها بشنویم😌 «پوزش از اینکه مکان، فضای جمعیت زیاد شما رو نداشت!» ❤️🌹 #تشکل_دختران_زهرایی_شیراز @rahpouyan_nasle_panjom
🌀 ❤️ ✳️ ساعت از سه صبح گذشته بود که مراسم پایان یافت و من چه حال خوشی یافته بودم که سبک و سرحال از جا بلند شدم و نمی‌خواستم کسی مرا ببیند که بی‌سر و صدا از حیاط مسجد خارج شدم🚶♀، ولی خیالم پیش مجید بود و می‌دانستم اگر بفهمد من به مسجد آمده‌ام، چه حالی می‌شود که دلم نیامد بروم.😌 می‌خواستم شیرینی😋 این حضور شورانگیز را با مجید مهربانم هم تقسیم کنم که کنار نرده‌های حیاط مسجد، منتظر ایستادم تا بیاید.🙄 چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که مجید و آسید احمد با هم از ساختمان مسجد خارج شدند و به سمت سالن وضوخانه رفتند که مجید با صدایی آهسته رو به آسید احمد کرد: _اگه اجازه میدید من دیگه برم خونه.🙂 در تاریکی نیمه شب متوجه حضور من پشت نرده‌ها نشده بود و برای بازگشت به خانه بی‌قراری می‌کرد که آسید احمد با تعجب پرسید: _مگه سحری نمی‌خوری؟ الان مسجد سحری میده. تا بری خونه که دیگه به سحری خوردن نمی‌رسی باباجون!😳 _آخه الهه تنهاس، میرم خونه سحری رو با هم می‌خوریم!😊 _برو باباجون! برو که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) فرمودن هر چی ایمان آدم کامل‌تر باشه، بیشتر به همسرش اظهار محبت می‌کنه! برو پسرم!😉 مجید با عجله از حیاط خارج شد و من هم به دنبالش به راه افتادم. نزدیکش که رسیدم، آهسته صدایش کردم: «مجید!🗣» شاید باورش نمی‌شد این صدای من باشد که ایستاد و به پشت سرش نگاهی کرد😳... @rahpouyan_nasle_panjom
✨ دختران‌ زهرایی‌ شیراز ✨
🌀 #رمان ❤️ #جان_شیعه_اهل_سنت ✳️ #قسمت292 ساعت از سه صبح گذشته بود که مراسم پایان یافت و من چه حال خ
🌀 ❤️ ✳️ از شب نوزدهم آنچنان محبتی به دلم افتاده بود که در روز شهادت ایشان، یادش لحظه‌ای از خاطرم جدا نمی‌شد. نمی‌دانم چه حکمتی در کار بود که از صبح ٢٢ ماه مبارک رمضان، در بستر بیماری افتادم.😷 به قدری تب و لرز کرده🤒 بودم که روی افتاده و حتی نمی‌ توانستم از کسی کمک بخواهم و باز همه خیالم پیش مراسم امشب بود . حسرت از دست دادن احیاء امشب طوری به سینه‌ام چنگ زد که صدایم در گلو خفه شد.😥 چشمان خواب‌آلودم را به سختی از هم گشودم و دیدم مجید کنار تختم روی زمین نشسته و با صدایی آهسته دعا می‌خواند.🙏 حالا پس از چند بار شرکت در مراسم شب قدر شیعیان، کلمات این دعای عارفانه برایم آشنا بود و فهمیدم دعای جوشن کبیر می‌خواند. _ الهه جان! من فقط جوشن کبیر خوندم. اونم به نیت هر دومون خوندم.💑 ما اعتقاد داریم امشب نامه سرنوشت هر کسی به امضای امام زمان (ع) می‌رسه. اگه امشب کسی بخشیده بشه، خدا بهترین مقدرات رو براش می‌نویسه و امام زمان (ع) هم براش امضا می‌کنه...!😌 هنوز هم در حقیقت مناجات با اهل بیت پیامبر (ص) شک داشتم و نمی‌توانستم با کسی که هزاران سال پیش از این دنیا رفته و من هرگز او را ندیده‌ام، دردِ دل کنم، اما ارتباط با موعودی که هم اینک در این دنیا حضور دارد، حدیث دیگری بود و نمی توانستم از لذت هم صحبتی اش بگذرم. @rahpouyan_nasle_panjom
🌀 ❤️ ✳️ ششم محرم از راه رسیده و خانه آسید احمد چه حال و هوایی به خودش گرفته بود که همه حیاط را سیاه پوش🏴 کرده و حتی داخل خانه خودشان را هم کتیبه زده بودند. حالا حقیقتاً یتیم شده بودم.😔 مات و مبهوت😳 اخبار هولناکی که از میان دو لب خشک و سفید عبدالله شنیده بودم، از صبح لب به چیزی نزده و حتی قطره اشکی هم نریخته و تنها به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بودم.👀 در روزگاری که مردم عراق🇮🇶 و سوریه🇸🇾 برای دفاع از کشورشان در برابر خون‌آشام‌های تکفیری قیام کرده و حتی مسلمانانی از ایران و لبنان و افغانستان به حمایت از مقدسات اسلامی رهسپار مناطق جنگ با داعش و دیگر گروه‌های تروریستی شده بودند... ابراهیم اعتراف کرده بود که نوریه سر به فرمان کثیف جهاد نکاح سپرده و همچنان که در عقد پدر بوده، خودش را در اختیار دیگر تروریست‌ها قرار می‌داده😞 و وقتی پدر پیرم از این همه تن‌فروشی‌اش به ستوه آمده و اعتراض می‌کند، به جرم مخالفت با فتوای مفتی‌های تکفیری، کشته شده🗡 و اگر غلط نکنم یکسر به جهنم رفته است. ابراهیم هم که با چشم خودش شاهد این همه جنایات وحشتناک بوده، از اردوگاه تکفیری‌ها می‌گریزد🏃 و شاید خدا به لعیا و دختر خردسالش رحم کرده بوده که جانش را نگرفته بودند که خودش اعتراف کرده هر کس قصد خروج از گروه را می‌کرده، اعدام می‌شده و معجزه‌ای می‌شود که برادر من خودش را به ترکیه رسانده و از آنجا قصد بازگشت به وطن را داشته که در مرز بازداشت می‌شود. ابراهیم خبر داده بود نوریه تمام پول حاصل از فروش نخلستان‌ها🌴 و خانه قدیمی‌مان را برای قتل عام مسلمانان بی‌گناه سوریه، در جیب تروریست‌ها ریخته و خرج ریختن خون مُشتی زن و بچه بی‌دفاع کرده است.😓 @rahpouyan_nasle_panjom
🌀 ❤️ ✳️ کسی به درِ خانه زد.🚪✊ آسید احمد و مامان خدیجه بودند. نه می‌توانستم لبخندی نشانشان دهم و نه حتی می‌توانستم به کلامی شیرین، پاسخ احوالپرسی‌شان را بدهم. آسید محمد شروع کرد : بینید بچه‌ها! شما مثل دختر و پسر خودم هستید! تو این شش ماهی که شما قدم رو تخم چشم من گذاشتید، سعی کردم هر کاری برای بچه‌های خودم می‌کردم، برای شما هم انجام بدم! ولی خُب حتماً یه سری کم کاری هایی هم کردم که ان‌شاء‌الله هم خدا ببخشه، هم شما حلالم کنید!😉 ولی حالا شما جای عروس و پسرم هستین و می‌خوام اگه خدا بخواد و شما هم راضی باشید، امسال با هم راهی بشیم.😊 مامان خدیجه به کمک همسرش آمد: «حدود بیست روز تا مونده، باید کم کم آماده بشیم!👜 حالا امشب اومدیم که اگه دوست دارید، با هم بریم کربلا!☺️ من محو دعوت نامه ناخواسته‌ای شده بودم که امام حسین (علیه‌السلام) برایم فرستاده!!😔 _ حالا باید چی کار کنم؟ باید چی آماده کنم؟ ما که گذرنامه نداریم😳... آسید احمد از تماشای این همه شور و شوق یک 👳 چه حالی شده بود.😍 _ ما ان‌شاء‌الله شنبه صبح، پونزدهم آذر حرکت می‌کنیم. 🚎 به امید خدا یکشنبه صبح هم می‌رسیم مرز شلمچه. اگه خدا بخواد یکشنبه شب می‌رسیم نجف، خدمت حضرت علی (ع)! و چه سفر دل‌انگیزی بود که می‌خواست با میزبانی خلیفه بزرگوار پیامبر (ص) آغاز شود؛ همان کسی که در شب‌های قدر...😔 بی‌هیچ درد سری گذرنامه گرفته و با چیدن یکی دو دست لباس و چند تکه وسایل شخصی در یک کوله پشتی🎒، مهیای رفتن شدیم...🚶 @rahpouyan_nasle_panjom
💎💎💎اولین #کارگاه_علمی_و_رفع_اشکال 💥💥با حضور دبیران متخصص 🌹🍃🌹ویژه دخترخانم های دانش آموز مقطع اول و دوم متوسطه🌹🍃🌹 #تشکل_دختران_زهرایی #باهم_بهشت_را_میسازيم @rahpouyan_nasle_panjom
✨ دختران‌ زهرایی‌ شیراز ✨
🌀 #رمان ❤️ #جان_شیعه_اهل_سنت ✳️ #قسمت295 کسی به درِ خانه زد.🚪✊ آسید احمد و مامان خدیجه بودند. نه
🌀 ❤️ ✳️ با همه خستگی😪 طی مسافت طولانی بندر تا مرز شلمچه، ازدحام غیر قابل تصور عبور از مرز و پس از ساعت‌ها پیمودن مسیر مرز تا ورودی شهر نجف، باز هم شوری شیرین در تمام رگ‌های بدنم می‌دوید.😍 در هر روستا و کنار هر خانه‌ای بساط پذیرایی بر پا کرده تا به استکانی چای☕️ عراقی و خرما و یا هر چه در دسترس‌شان بود، خستگی را از تن مردم به در کنند و خدا می‌داند با چه اخلاص و محبتی از زائران پذیرایی می‌کردند که انگار میزبان عزیزترین عزیزان خود بودند.☺️ می دیدم در انتهای خیابان خورشیدی🌅 در دل شب می‌درخشد و به رویم لبخند می‌زند! باور می‌کردم یا نمی‌کردم، مقابل مرقد امام علی (ع) ایستاده و چشم در چشم حرمش، زبانم بند آمده و محو زیبایی ملکوتی‌اش، تنها نگاهش می‌کردم که نمی‌دانستم چه کنم!😳 مامان خدیجه می‌دید دستم را گرفت و با لحنی عاجزانه زیر گوشم زمزمه کرد: «الهه جان! اولین باره که چشمت به حرم حضرت علی (ع) می‌افته، واسه منم دعا کن🙏! دخترم! تو امشب مهمون ویژه آقایی😉» ولی حالا باورم شده بود که امام علی (ع) مرا ، صدایم را و اگر سلام کنم، !😍 حالا تجمع مردم در مقابل هر یک از درهای ورودی حرم چند برابر شده و هنوز به کسی اجازه ورود نمی‌دادند.😕 هوا رو به روشنی بود که آسید احمد و مجید هم آمدند...! @rahpouyan_nasle_panjom