eitaa logo
✨ دختران‌ زهرایی‌ شیراز ✨
1.2هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
564 ویدیو
1 فایل
🔸 وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال 🌼 شعار ما : « با هم بهشت را می‌سازیم .» 🤝 ارتباط با ما : https://t.me/dokhtarane_zahraee_shz 📱شماره تماس : 09921175498 🔹کانال ایتا و تلگرام و صفحه اینستاگرام : @Dokhtarane_zahraee_shz
مشاهده در ایتا
دانلود
‌🌀 ❤️ ✳️ _این دخترت خیلی اذیت می‌کنه! یه لحظه آروم نمی‌گیره! یا لگد می‌زنه یا میگه خسته شدم بریم خونه!😜 در برابر نگاه ناباورش، خندیدم و گفتم: _مستقیم که نمی‌گه بریم خونه! ولی انقدر کمرم درد می‌گیره که می‌فهمم باید برم خونه!😅 _خُب بلند شو بریم. تو همینجا وایسا، من میرم ماشین می‌گیرم.😊 دستپاچه پاسخ دادم: _نه! نمی‌خواد بری! حالا یخورده دیگه بشینیم، بعد میریم.🙄 _خیلی وقته نشستی، کمرت خشک شده. ای کاش دیگه بریم خونه استراحت کنی.😕 _نمیشه یه کم دیگه بشینیم؟😢 _چرا نمیشه الهه جان؟ تا هر وقت دوست داشته باشی، می‌شینیم.😉 من که خیالم برای ماندن راحت شده بود، نگاهش کردم و به نیت شیطنتی دیگر، شروع کردم: _فکر کنم حوریه به تو رفته که انقدر اذیت می‌کنه!🙁 چشمانش از تعجب به صورتم خیره ماند و فهمید می‌خواهم سر به سرش بگذارم که با خنده‌ای که صورتش را پُر کرده بود، منتظر شد تا نقشه‌ام را عملی کنم که برایش پشت چشم نازک کردم و گفتم: _مگه دروغ میگم؟ مگه تو منو کم اذیت می‌کنی؟😒 نتوانستم شیطنتم را تمام کنم که حوریه خودش را در بدنم کشید و لگدی به سرِ دلم زد که خندیدم و با لحنی هیجان‌زده ادامه دادم: _بفرما! شاهد از غیب رسید! خودشم داره لگد می‌زنه که بگه به بابام رفتم!👶 _مگه من لگد می‌زنم که لگد زدن این فسقلی به من بره؟😁 داره لگد می‌زنه که بگه من به بابام نرفتم، به مامانم رفتم!👩 مسابقه داشت هیجانی می‌شد که مستقیم نگاهش کردم و گفتم: _شرط می‌بندم به تو میره! حالا میگی نه، نگاه کن!😀 اون دفعه هم شرط بستی که بچه پسره، ولی دختر شد! حالا هم داری شرط می‌بندی که به من میره، ولی به خودت میره، مطمئنم!😜 درست دست روی نقطه‌ای گذاشت که کم آوردم و در برابر نگاه شکست خورده‌ام، چشمانش آیینه سیمای خودم شد و با مهربانی مژده داد: _من مطمئنم که حوریه به خودت میره! خوشگل و خواستنی! وقتی به دنیا اومد خودت می‌بینی!😍 ترانه خنده شیرینش با امواج دریا در هم پیچید و در صحنه ساحل گم شد و دل من به جای دیگری رفت که ساکت شدم.😕 برای اولین بار دغدغه اعتقاد فرزندم در ذهنم جان گرفت و نگران در خودم فرو رفتم که همه چیز، ظاهر حوریه نبود و می‌ترسیدم قلبش به سمت قطب عقاید شیعه متمایل شود😞 سکوت سرد و سنگینم طول کشید که مجید به صورت گرفته‌ام خیره شد و دلواپس حالم، سؤال کرد: _چیزی شده الهه جان؟ حالت خوب نیس؟😟 @rahpouyan_nasle_panjom