🌀 #رمان
❤️ #جان_شیعه_اهل_سنت
✳️ #قسمت237
_این دخترت خیلی اذیت میکنه! یه لحظه آروم نمیگیره! یا لگد میزنه یا میگه خسته شدم بریم خونه!😜
در برابر نگاه ناباورش، خندیدم و گفتم:
_مستقیم که نمیگه بریم خونه! ولی انقدر کمرم درد میگیره که میفهمم باید برم خونه!😅
_خُب بلند شو بریم. تو همینجا وایسا، من میرم ماشین میگیرم.😊
دستپاچه پاسخ دادم:
_نه! نمیخواد بری! حالا یخورده دیگه بشینیم، بعد میریم.🙄
_خیلی وقته نشستی، کمرت خشک شده. ای کاش دیگه بریم خونه استراحت کنی.😕
_نمیشه یه کم دیگه بشینیم؟😢
_چرا نمیشه الهه جان؟ تا هر وقت دوست داشته باشی، میشینیم.😉
من که خیالم برای ماندن راحت شده بود، نگاهش کردم و به نیت شیطنتی دیگر، شروع کردم:
_فکر کنم حوریه به تو رفته که انقدر اذیت میکنه!🙁
چشمانش از تعجب به صورتم خیره ماند و فهمید میخواهم سر به سرش بگذارم که با خندهای که صورتش را پُر کرده بود، منتظر شد تا نقشهام را عملی کنم که برایش پشت چشم نازک کردم و گفتم:
_مگه دروغ میگم؟ مگه تو منو کم اذیت میکنی؟😒
نتوانستم شیطنتم را تمام کنم که حوریه خودش را در بدنم کشید و لگدی به سرِ دلم زد که خندیدم و با لحنی هیجانزده ادامه دادم:
_بفرما! شاهد از غیب رسید! خودشم داره لگد میزنه که بگه به بابام رفتم!👶
_مگه من لگد میزنم که لگد زدن این فسقلی به من بره؟😁
داره لگد میزنه که بگه من به بابام نرفتم، به مامانم رفتم!👩
مسابقه داشت هیجانی میشد که مستقیم نگاهش کردم و گفتم:
_شرط میبندم به تو میره! حالا میگی نه، نگاه کن!😀
اون دفعه هم شرط بستی که بچه پسره، ولی دختر شد! حالا هم داری شرط میبندی که به من میره، ولی به خودت میره، مطمئنم!😜
درست دست روی نقطهای گذاشت که کم آوردم و در برابر نگاه شکست خوردهام، چشمانش آیینه سیمای خودم شد و با مهربانی مژده داد:
_من مطمئنم که حوریه به خودت میره! خوشگل و خواستنی! وقتی به دنیا اومد خودت میبینی!😍
ترانه خنده شیرینش با امواج دریا در هم پیچید و در صحنه ساحل گم شد و دل من به جای دیگری رفت که ساکت شدم.😕
برای اولین بار دغدغه اعتقاد فرزندم در ذهنم جان گرفت و نگران در خودم فرو رفتم که همه چیز، ظاهر حوریه نبود و میترسیدم قلبش به سمت قطب عقاید شیعه متمایل شود😞
سکوت سرد و سنگینم طول کشید که مجید به صورت گرفتهام خیره شد و دلواپس حالم، سؤال کرد:
_چیزی شده الهه جان؟ حالت خوب نیس؟😟
@rahpouyan_nasle_panjom