📿~📿رمان-ایمان-عشق-شهادت📿~📿
•بسم رب شهدا•
^فصل اول ^
#54
اره عزیزم فقط من یادم رفت بهت بگم
باناله روی صندلی میز ناهار خوری نشستم وگفتم:وای خدا خسته شدم چرا خودشون میبرن و میدوزن بابا بخدا این زندگی منه منهم هرجور دوستدارم زندگی کنم میکنم ربطی به اونا نداره .. معصومه جون چیزه دیگه ایهم بهت گفتن؟
معصومه جون : نه ولی یه چیزایی شنیدم
من: چی
معصومه جون: انگار کار پدر پیش اینا گیر کرده اقای ناصریم گفته باید دخترت با پسرم ازدواج کنه برای همین پدرت به مادرت داشت میگفت کار شرکت پیش اینا گیره باید بیتا با کامران ازدواج کنه هرجور که شده
با شنیدن حرف های معصومه جون حرص و تعجبم بیشتر شد یعنی من رو میخواد بفروشه دیگه نه من نمی خوام ازدواج کنم اونم زوری وای دیگه حالم از این زندگی بهم میخوره همش زور تحدیدو دعوا خسته شدم خسته
باصدای زنگ از فکرو خیال اومدم بیرون پس منم تلافی میکنم صبر کنید
رفتم داخل حال بابا درو زد تا باز شه
و من ، مامان که کدامن وسورمه ای رنگی پوشیده بود باشال هم رنگش به سمت در ورودی حرکت کردیم
بابا درو باز کرد که قامت یک مرد در چهار چوب در نمیان شد یک مرد که می خورد همسن بابا باشه و موهای جوگندمی و کت شلوار ابی نفتی که تنش بود با ابهت وارد خانه شد ویکی یکی به ما سه نفر سلام کرد بعد اون اقا که باید اقای صفری باشه یک خانمی وارد خانه شد که اون هم با کت دامن طوسی و شال هم رنگش که موهای طلاییش رو روی شونه و پیشونیش ریخته بود وبا مهربانی با مامان وبابا سلام کرد وقتی به من رسید با لبخند کش دارش گفت: سلام وای چقدر بزرگ و خانم شدی ماشالا
منم با صدای ارومی گفتم : سلام مرسی لطف دارین
خانم ناصری خندید وگفت: وای خدا تو چقدر اروم شدی والا ما هروقت که میومدیم خونتون دعوا وشیطنتت شروع میشد
نه خیر من هیچم عوض نشدم حالا بهتون نشون میدم من همیشه همینم که هستم
بعد اون خانم شکل بی ریخت غزل که ایشالا بمیره در چهار چوب در نمایان شد
با فیس وافاده به مامان بابا سلام کرد
به من که رسید پشته چشمی برای من نازک کرد وگفت .....
ادامه دارد ......
❌کپی حرام است❌
نویسنده : یازینب✍
دختران چادری 🌹
@DokhtaranehChadoory
لینک 👆👆
#یـامـھــــــدۍ