eitaa logo
دختران چادری🌹 ''🇵🇸🇮🇷
171 دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
37 فایل
نظرات ناشناس شما https://harfeto.timefriend.net/16312864479249 مدیر اصلی کانال و تبادل 🌱 @ftop86 (فقط کانال مذهبی پذیرفته می‌شود) جهت ادمین شدن @ZZ8899 همسایه‌‌ کانال🌸🌸 @Khaharaneh_Chadoory1400
مشاهده در ایتا
دانلود
📿~📿رمان-ایمان-عشق-شهادت📿~📿 •بسم رب شهدا• ^فصل اول ^ گفت: اِ سلام اینجایی ببخشید ندیدمت اخمی کردم وبه سردی جوابش رو دادم اون هم اخمی کرد و به سمت پزیرایی رفت یه لحظه به لباسش نگاه کردم یه کت و شلوارقرمز جیغ پوشیده بود وبا کیف وکفشش ست کرده بود ارایششم که نگم انگار که اومده عروسی توی فکر بودم که باسلام مردی چشمم رو ازروی غزل برداشتم و به اون مرد نگاه کردم فکنم کامران بود خیلی تغییر کرده بود قد بلند وچهار شونه با کت شلوار مشکی کروات و لباس سفیدی که زیرکتش بود ... موهاشو حالت دار کرده بود یه لحظه دست از انالیزش برداشتم وگفتم :سلام یه گل بزرگ که گل های رز سفید صورتی وقرمز داخلش بود به من داد وگفت: بفرمایید منم با گفتن ممنونم رفتم به اشپز خانه ... داخل اشپز خانه که شدم معصومه جون اومد سمتم وگل رو ازم گرفت وگفت: چی شد دخترم من: هیچی اومدن خواستم برم داخل پزیرایی که معصومه جون گفت : دختر کجا میری وایسا پدرت صدات کنه که شربت هارو ببری منم باشه ای گفتم وروی صندلی نشستم باید یکاری میکردم که از من بدشون بیاد یه بلایی سر غزل بیارم دیگه پاشونو اینجا نزارن یعنی چی که باید به زور ازدواج کنم من میخوام درسم رو بخونم عمرا هم باید خانواده بتونم زندگی کنم ... نگاهم به شربتا افتاد و لبخندی زدم که از چشم معصومه جون دور نموند معصومه جون: چیشده گلم خوشحال..... که با صدای بابا (دخترم شربت بیار) ادامه حرف معصومه جون موند و سریع سینی شربت رو داد دستم از این کارش خندم گرفت بیچاره چقدر حول شده بود سینی روگرفتم وبه سمت پزیرایی حرکت کردم یکی یکی به همه دادم که رسیدم به کامران البته به ماند وقتی شربت رو به مادرش دادم بغلش غزل نشسته بود از کنارش رد شدم و دوباره برگشتم وگفتم : اِ غزل جون ببخشید اخه تودو ندیدم 😁 (اینم اولین نقشم ) اونم با حرس شربت رو از توی سینی برداشت و اخرش به کامران رسیدم که یهو زیر پام خالی شد و شربتا ریخت روی کامران البته نصفشم روی زمین خداروشکر روی من نریخت میدونستم کار اون غزله😡 زیر پام زد تا بیفتم وهمه شربتا روی من بریزه اما روی من نریخت هیچ تازه روی کت داداشش ریخت 😄 بلند شدم همه با نگرانی گفتن چیشده بابا گفت: اِ کامران جان خوبی بعد رو به همه کرد وگفت : ببخشید بیتا کفش پاشن بلند پوشیده پاش پیچ خورد وافتاد روی زمین ... قشنگ داشت میگفت من دست وپا چلفتیم بلند شدم و با یه ببخشید رفتم اشپز خانه و لیوان و سینی داخل سینک گذاشتم معصومه جون توی اشپز خانه نبود برای همین یه لیوان دیگه ریختم وداخل سینی گذاشتم ودوباره رفتم پزیرایی اندفه از طرف مامان بابا اومدم و رفتم نزدیک کامران اونم شربت رو برداشت و گذاشت روی میز و تشکر کرد دیدم کتش رو در اورده و چند قطره روی لباس سفیدش ریخته ... حقطه ابجی خودت باهات اینکارو کرد بعد از کمی حرف زدن شروع کردن و درمورد خواستگاری گفتن چه راحت برای من داشتن تصمیم میگرفتن ): بعد از حرف زدنشون بابا به من گفت تا با کامران بریم توی اتاق و حرفامون رو بزنیم بلند شدم وبه سمت اتاق رفتم و نشستم روی تخت کامرانم با کمی فاصله نشست ... من حرف نمیزدم و معلوم بود که کلافه شده برای همین گفت ..... ادامه دارد ...... ❌کپی حرام است❌ نویسنده : یازینب✍ دختران چادری 🌹 @DokhtaranehChadoory لینک 👆👆