دُژَم
❞ «أريدُ وِصَالَهُ ويُريدُ هَجري فأترُكُ ما أريدُ لِمَا يريدُ» من وصال او را مى خواهم و او دورى مرا،
❞
«من يترك عينيك حزينة و يذهب
هل يستحق أن تنتظری عودته؟»
آنکه چشمانت را در حالیکه غمگین بودند
رها کرد و رفت؛
آیا شایستگی دارد منتظر بازگشتش باشی؟!
-دُژَم-
❞
در راهِ او نشستیم، چندان که خاک گشتیم
زین بیشتر چه باشد صبرآزماییِ ما؟
- بیدل دهلوی
خستهام از هوای زندگیام
میروم با خودم قدم بزنم
میروم از خودم رها بشوم،
میروم با خودم به هم بزنم
مثل شیطان به جلد خود رفتم
در بهشتی که قسمت من نیست
باید از این مسیر برگردم
با منی که به فکر مردن نیست
مثل رودی که شاخه شاخه شده
هر رگم سمت دیگری رفته
بس که با خود غریبهام حتی،
سایهام سمت دیگری رفته
با منی که به فکر مردن نیست
میروم بی تو سوی زندگیام؛
نه نباید که عطرِ تو بِوَزد
باز از چار سوی سوی زندگیام
زندگی حکم میدهد! باشد!
من به روی تو پلک میبندم
در خودم حبس میشوم کم کم
توی آغوش خویش میگندم
با خودم فکر میکنم که چه را
سرنوشت از خدا تقاضا کرد
ما به ناحق تقاص پس دادیم
زندگی با من و تو بد تا کرد..