خستهام از هوای زندگیام
میروم با خودم قدم بزنم
میروم از خودم رها بشوم،
میروم با خودم به هم بزنم
مثل شیطان به جلد خود رفتم
در بهشتی که قسمت من نیست
باید از این مسیر برگردم
با منی که به فکر مردن نیست
مثل رودی که شاخه شاخه شده
هر رگم سمت دیگری رفته
بس که با خود غریبهام حتی،
سایهام سمت دیگری رفته
با منی که به فکر مردن نیست
میروم بی تو سوی زندگیام؛
نه نباید که عطرِ تو بِوَزد
باز از چار سوی سوی زندگیام
زندگی حکم میدهد! باشد!
من به روی تو پلک میبندم
در خودم حبس میشوم کم کم
توی آغوش خویش میگندم
با خودم فکر میکنم که چه را
سرنوشت از خدا تقاضا کرد
ما به ناحق تقاص پس دادیم
زندگی با من و تو بد تا کرد..
من به پایان رسیدهام دیگر
خستهام از تمام جریان ها
تا که از خود رها شوم، امشب
جاریام در تن خیابان ها
دستهای تورا رها کردم
در هوایی که ناگهان بد شد
آسمان هم برای باریدن
روی تنهاییام مردد شد
روی برفی که تازه باریده
ردّ پاهای من تماشاییست
در مسیری که انتخاب مناست
ردّ پای بزرگِ تنهاییست