عجب جمله ای:
"زن چنان عشق میورزد که انگار هیچوقت نخواهد رفت.
اما روزی چنان میرود که انگار هیچوقت عاشق نبوده است."
ولی من امسال خیلی اشک ریختم:)
به زندگیم که نگاه میکنم میبینم چایی، آهنگ و خواب همیشه نجاتم داده، اما آدمها؟ هیچوقت.
نبودنت بهتر از نصف و نیمه بودنته، این پیام رو برات فرستادم که با جدا شدنمون فرصت زندگی دوباره رو به هم بدیم، نه من با زیادی بودنم آزارت بدم و نه تو با کم بودنت، ما شروع کردیم که حال هم رو خوب کنیم نه اینکه بدتر کنیم، همدیگه رو استرسیتر کنیم، فکر و خیالیتر کنیم، بیخوابتر کنیم، پر از آرزوی خوبم برات، فردات قشنگ باشه حتی اگه من تو اون قشنگیها کنارت نباشم.
یاد گرفتم بعضی رابطهها شبیه بارونن، برای مدتی قشنگن، ولی اگه طولانی بشن همهچی رو خراب میکنن،یاد گرفتم همهچی موقته غصه، خوشی و حتی آدمها، تنها چیزی که میمونه خودتی و خاطراتی که ساختی، یاد گرفتم بعضیا فقط مهمون یه فصل از کتاب زندگیمونن؛ زور نزنیم تا پایان کتاب بمونن.
«چه معنی دارد زندگی کردن اگر من، آسمان را بیتو تماشا کنم؛ چای را بیتو بنوشم؛ زیر باران بیتو قدم بزنم؛ و نتوانم دیگر برایت شعر عاشقانه بخوانم؟ برای خودت داستانی بباف که عاشقتری وقتی من فقط به هوای استشمام عطر تو نفس میکشم.»