eitaa logo
⸤الـتجاج🇮🇷🇵🇸⸣
71 دنبال‌کننده
2هزار عکس
960 ویدیو
21 فایل
• • به‌نام پروردگاری که از رگ قلب به طُ نزدیک‌تر است  . . ᯽ التجاج🖊 [باڪسره در الف و ت] ⊱ بھ معنای درهم شدن آوازهـا🎶 ⊰ ᯽ ᯽ گوشھ‌ای از معاهده‌ها 🕶 : @eltejajj • • و هرگاھ بیتابی‌ات شدت گرفت به آغوش نــ✨ــور پناھ ببـر :) ᯽ ᯽
مشاهده در ایتا
دانلود
• • ـ خــروس در سحـر🐓🌿 . . به ذکــر قُدوس‌سُبــوح در خروش است . . کـــم از خــروس مــبآش! ••͜ _ _ @ElteJaJ _ _ _ _
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽ـچه پایه حرکت علمی خفن کشور اینجا ریخته می‌شه! از یک عبادتگاهی به نام مدرسه!🎒 ⛲️ “ ‹✨➻@ElteJaJ
: 'هیچ اتفاقی در دنیا مهم‌تر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست...🕊♥️' 🌿΅』 ➻@ElteJaJ
•❖ • پسرم عصای دست امام زمان باش، نه عصای دست من... زندگی کن برای مهدی(عج) درس بخوان برای مهدی(عج) ورزش کن برای مهدی... ‹از وصیت شهید مدافع حرم حمید رضا اسداللهی. برگرفته از کتاب مسیر دلدادگی. اثر گروه شهید هادی › • •❖ 🍒΅』 🖇@ElteJaJ
🦋🌸🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸🦋🌸 🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸 🦋🌸 🌸 هوالعزیز 🦋 ✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی ✨ شب خاطره ماشین رو خاموش کردیم ... شب ... وسط بیابان ... سوز سردی می اومد ... صادق خوابش برد ... و آقا مهدی کتش رو انداخت روی پسرش ... و من، توی اون سکوت و تاریکی... غرق فکر بودم ... یاد آیه قرآن که می فرمود ... چه بسا کاری که ظاهر خوبی داره اما شر شما در اونه... -خدایا ... من درخواست اشتباهی داشتم و این گم شدن ... تاوان و بهای اشتباه منه؟ ... یا در این اومدن و گم شدن حکمتیه؟ ... محو افکار خودم ... که آقا رسول و آقا مهدی ... شروع به صحبت کردن ... از خاطرات جبهه شون و کارهایی که کرده بودن ... و من در حالی که به در تکیه داده بودم ... محو صحبت هاشون شده بودم ... گاهی غرق خنده ... گاهی پر از سوز و اشک ... ـ آقا مهدی ... تلخ ترین خاطره اون ایام تون چیه؟ ... هنوزم نمی دونم چی شد که اون شب ... این سوال رو پرسیدم ... یهو از دهنم پرید ... اما جوابش، غیر قابل پیش بینی بود ... حالتش عوض شد ... توی اون تاریکی هم می شد ... بهم ریختن و خیس شدن چشم هاش رو دید ... ـ تلخ ترین خاطره ام ... مال جبهه نبود ... شنیدنش دل می خواد ... دیدن و تجربه کردنش... ساکت شد ... ـ من دلش رو دارم ... اما اگر گفتنش سخته ... سوالم رو پس می گیرم ... سکوت عمیقی توی ماشین حاکم شد ...منم از اینکه چنین سوالی پرسیده بودم ... خودم رو سرزنش می کردم ... که... - ظهر بود ... بعد از کلی کار ... خسته و کوفته اومدیم نهار بخوریم ... که باهامون تماس گرفتن ... صداش بدجور شروع کرد به لرزیدن ... 🌸🦋🌸🦋🌸🦋 🌸 @ElteJaJ 🦋
🦋🌸🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸🦋🌸 🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸 🦋🌸 🌸 هوالعزیز 🦋 ✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی ✨مأموریت ـ اون ایام ... هر چند جمعیت خیلی از الان کمتر بود ... اما اتوبوس ها تعدادشون فوق العاده کم تر بود ... تهویه هم نداشتن ... هوا که یه ذره گرم می شد ... پنجره ها رو باز می کردیم ... با این وجود توی فشار جمعیت ... بازم هوا کم می اومد ... مردم کتابی می چسبیدن بهم ... سوزن می انداختی زمین نمی اومد ... می شد فشار قبر رو رسما حس کرد ... ظهر بود ... مدرسه ها تعطیل کرده بودن ... که با ما تماس گرفتن ... وقتی رسیدیم به محل... اشک، امانش رو برید ... ـ یه نفر از پنجره ککتل مولوتف انداخته بود تو ... همه شون ایستاده ... حتی نتونسته بودن در رو باز کنن ... توی اون فشار جمعیت ... بدون اینکه حتی بتونن تکان بخورن ... زنده زنده سوخته بودن ... جزغاله شده بودن ... جنازه هاشون چسبیده بود بهم ... بچه ابتدایی هم توی اتوبوس بود ... خیلی طول کشید تا آروم تر شد ... منم پا به پاشون گریه می کردم ... بوی گوشت سوخته، همه جا رو برداشته بود ... جنازه ها رو در می آوردیم ... دیگه شماره شون از دست مون در رفته بود... دو تا رو میاوردیم بیرون ... محشر به پا می شد ... علی الخصوص اونهایی که صندلی هم آب شده بود و ریخته بود روشون ... یکی از بچه ها حالش خراب شده بود ... با مشت می زد توی سر خودش ... فرداش حکم مأموریت اومد ... بهمون مأموریت دادن، طرف رو پیدا کنیم ... نفس آقا مهدی که هیچ ... دیگه نفس منم در نمی اومد ... ـ پیداش کردید؟ ... 🌸🦋🌸🦋🌸🦋 🌸 @ElteJaJ 🦋
؛•◈﷽◈•؛ يا رَبَّ النُّورِ وَالظَّلامِ، اي پروردگار روشني و تاريكي، 🌒'
☕️•میخوام بهت یه راز بگم . .! 📋•تومیتونی به تک تکاهدافت برسی 🍺•اگر دوچیز جادوی رو بلد باشی : 👌🏾•(تلاش و باور ) ‹🍹➻@ElteJaJ
• • ـ راستش را بخواهے.. در دنیآ باید بلند شد.. در امتداد وقت درجا زد،🏃🏽‍♂ گل را نگاه کرد؛ ابهام را شنید . . و دوید تا تهِ بودن . . باید از نور تا خدا رسید ••͜ _ _ @ElteJaJ _ _ _ _
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽چہ: -◇✤پرقیمت‌ترین و کم‌قیمت‌ترین انسان‌ها را بشناسید ♥️•↝ ‹➻@ElteJaJ
⸤الـتجاج🇮🇷🇵🇸⸣
•❖ • پسرم عصای دست امام زمان باش، نه عصای دست من... زندگی کن برای مهدی(عج) درس بخوان برای مهدی(عج) و
💣ˆˆ ↯ترکش ریزی، آمبولانس تیزی... ☹️! وقتی عملیات نمی‌شد و جابجایی صورت نمی‌گرفت نیروها از بیکاری حوصله‌شان کم می‌شد،‌ 🏹! نه تیر و ترکشی نه شهید و مجروحی و نه سرو صدایی، منطقه یکنواخت و آرام بود 🗣! آن موقع بود که صدای همه درمی‌آمد و بعضی‌ها برای روحیه دادن به رزمنده ها، دست به سوی آسمان بلند کرده و می‌گفتند: 🤪! «اللهم ارزقنا ترکش ریزی، آمبولانس تیزی، بیمارستان تمیزی، و غذاها و کمپوتهای لذیذی...» 😹! ... و همینطور قافیه سر هم می کرد و بقیه آمین می‌گفتند. ﹝🌿﹞ ‹➻@ElteJaJ