eitaa logo
پیروان امام خامنه ای 🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
32.3هزار عکس
23.6هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
♨️دکتر جبرائیلی رئیس پیشین مرکز ارزیابی و نظارت راهبردی مجمع تشخیص مصلحت نظام در گفتگوی ویژه خبری: 🔹 ارز کالا نیست و بسیاری از صادرکنندگان با مهندسی عرضه نرخ ارز را بالا می‌برند 🔹 برخی از اتحادیه‌ها و شرکت‌های صادراتی با ارسال نامه خواستار افزایش نرخ ارز بودند که سرانجام ارز گران شد 🔹اگر میخواهیم قدرت خرید مردم برگردد به سال۱۳۹۶ باید قیمت دلار را به ۲۰ هزارتومن برگردانیم. 🔹میگویند نرخ ارز باعث تورم نمیشود رها میکنند تا بالا برود اما معتقدند افزایش دستمزد کارگران باعث تورم میشود 🇮🇷 @Emam_kh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸 ترک روزه به خاطر دستور پزشک ⁉️ شخصی به دلیل بیماری، طبق دستور پزشک نباید روزه می‌گرفت، اما یک روز در میان روزه گرفته است، ایا گرفتن قضای روزه‌های باقی مانده نیز برایش واجب است؟ ✅ اگر از گفته پزشک متدین و امین، اطمینان کرده است روزه ضرر دارد یا بترسد ضرر داشته باشد، روزه بر او واجب نبوده، بلکه صحیح نیست و اگر تا قبل از ماه رمضان آینده، بیماری برطرف شد، باید قضای همه روزه‌ها را ـ حتی روزه‌هایی را که گرفته است ـ بگیرد و اگر بیماری برطرف نشد، قضای روزه‌ها ساقط است، ولی باید برای هر روز یک مدّ طعام (تقریباً ۷۵۰ گرم گندم یا برنج و مانند آن) به عنوان فدیه به فقیر بپردازد. @Emam_kh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹 افزایش جریمه‌های رانندگی در نوروز! 🔸 رئیس پلیس راهور فراجا اعلام کرده که از ۱۵ اسفند ۱۴۰۳ تا ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، مبلغ جریمه برخی تخلفات رانندگی در جاده‌های برون‌شهری (به‌جز وسایل نقلیه عمومی) یک‌سوم افزایش دارند. این تصمیم با توجه به افزایش سفرهای نوروزی و با هدف کاهش حوادث رانندگی اجرا می‌شود. @Emam_kh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴فرمانده کل سپاه: قادریم تمام منافع آمریکا در منطقه را به آتش بکشیم ♦️هزاران گردان نیروی نظامی روی زمین داریم که اگر به حرکت دربیایند تمام منافع آمریکا را نابود می‌کنند. ♦️ما قادریم همزمان همه پایگاه‌های آمریکا را اشغال و جارو کنیم. ملت ایران نگران بلوف‌های ترامپ نباشد. ♦️جنگ افروزی نمی‌کنیم اما توانایی تعقیب و نابودی دشمن را از زیر زمین و در آسمان بدست آورده‌ایم. @Emam_kh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ ‍ ‌ ✹﷽✹ نـاحــله قسمت‌صدونودودوم نوشته‌فاطمه‌زهرادرزی‌وغزاله‌میرزاپور یکی از کار های پنهونی محمد و کشف کردم. روضه خوند و بی صدا اشک ریختم ... بعد از اتمام مراسم رفتم سمت خانومی که دم مسجد ایستاده بود و خادمی میکرد _ببخشید خانوم، میخواستم بپرسم اسم این مداحتون چیه ؟ خندید و گفت :شما الان چندمین نفری هستین که از شب اول این سوال وازمن میپرسه. بنده اطلاعی ندارم. ایشون خودشون و معرفی نکرده. کسی هم که میشناستشون چیزی از ایشون نمیگه. ولی شنیدم که خیلی به مسجد کمک کردن. مردم اینجاهم دوستش دارن، جمعیتم که میبینید به لطفشون از شب های قبل بیشتر شده.چطور شد که پرسیدین ؟ _هیچی همینطوری،برام سوال شده بود. به هر حال ممنونم از شما،قبول باشه ان شالله. خدانگهدار دلم میخواست کل روز و دنبالش برم وببینم وقتایی که کنارش نیستم روزش و چطور میگذرونه،دوست داشتم یواشکی از کارای پنهونیش الگو بگیرم. به طرف ماشینمون رفتم. منتظر ایستاده بود.نگام کرد. فکر میکرد چیزی میگم ولی فقط لبخند زدم و گفتم :قبول باشه با لبخند من لبخندی زد و:از شما هم قبول باشه صندوق ماشین و باز کرد و چند تا کتاب تو دستش گرفت. رفتم کمکش و چندتا رو از دستش گرفتم که فهمیدم قرآن و مفاتیحه. این هارو برای مسجد خریده بود. یکی از دوست هاش و صدا زد و گفت که قرآن هارو ببره داخل. نشستیم تو ماشین. فهمیدم راهی که میریم راه خونه نیست. _خونه نمیریم؟ +میریم ولی یه کاری دارم قبلش.اگه خسته ای ببرمت خونه؟! _نه خسته نشدم،ولی تو این روزا زیادی مشکوک میزنی. خندید و چیزی نگفت. دستم و گذاشت رو دنده و دست خودش و روی دست من گذاشت. چند دقیقه بعد رفتیم محلی که کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک داشت. بیشتر خونه هاشم قدیمی بود. جلوی یه کوچه نگه داشت و منتظر موند. به ساعتش نگاهی انداخت. یک دقیقه بعد یه پسر بچه ای در یکی از خونه ها رو باز کرد و اومد بیرون. محمد با دیدنش از ماشین پیاده شد و رفت سمتش. بغلش کرد و کلی باهاش گرم گرفت،بعد اومد و از صندلی های پشت ماشین ظرف های غذای نذری و برداشت و داد دستش و نشست تو ماشین. +دوتا بچه ان،پدرشون فوت کرده،مادرشون کار میکرد که الان به گفته ی امیر مریض شده و نمیتونه کاری کنه .مسجد شام زیاد بود براشون آوردم. گونه اش و بوسیدم و گفتم:قربون خودشیرینم برم‌ با تعجب پرسید:خدانکنه. چرا خودشیرین حالا؟ _خودشیرینی میکنی پیش خدا دیگه. دلبری میکنی از خدا،هرکاری که انجام میدی میگی بخاطر خدا، ما به اینجور آدما میگیم خود شیرین!حالا راستش و بگو چی میخوای ازش؟ نفس عمیق کشید و گفت:بزار این و بعد بهت بگم.نمیدونی چقدر حالم خوبه ! _چیشده؟ +قراره فردا با چندتا از بچه های سپاه بریم حسینیه حضرت امام،اگه خدا بخواد _مراسمه؟ +آره .... فردای اون روز وقتی از سرکار برگشت لباسایی که میخواست بپوشه رو اتو زد و روی تخت ردیف کرد. با اینکه چندبار رفته بود دیدار رهبرش بازم هیجانش مشهود بود. هرچی که برای سفر یک روزه اش لازم داشت و توی یه کیف کوچیک گذاشتم. براش غذا و میوه گذاشتم که اگه گشنه اش شد تو راه بخوره. پیراهن اتو شده اش وپشت ماشین روی صندلی پهن کرد که چروک نیافته و مرتب باشه و وقتی خواست برای مراسم بره بپوشتش. بعد کلی سفارش و قول و قرار باهام خداحافظی کرد ورفت. ____ دهه اول محرم تموم شده بود. با محمد از مطب دکتر برمیگشتیم.وقتی فهمید بچه دختره از ذوق رو پاهاش بند نبود. _تو که میگفتی فرقی نمیکنه دختر باشه یا پسر،چیشده الان گل از گلت شکفته +الانم همین و میگم،ولی بچه دختر داشتن اصلا یه حال دیگه ای داره.وایی بریم براش لباساش و بخریم _مامانم با اینکه جنسیتش و نمیدونست از چند هفته پیش کلی لباس براش خرید +دستشون درد نکنه.میگم چیزی دلت نمیخواد برات بخرم؟گشنه ات نیست؟ _چرا باید بریم فروشگاه یه سری چیزا نیاز داریم که خونه نیست. تمام سعی ام و کردم تو خریدکردن اسراف نکنم.هرچیزی که واقعا نیاز بود خریدیم و برگشتیم خونه. نمازمون وکه خوندیم پرسید: کتاب فتح خون و نامیرا و خوندی؟ معتقد بود برای اینکه روضه ها رو اونجور که باید درک کنم لازمه که این دوتا کتاب و بخونم. _فتح خون و هنوز تموم نکرده ام. راستی مامان بهم زنگ زد و گفت سارا و نوید خونشونن شام بریم‌اونجا. گفته ی مامان و رد نکردیم و با محمد رفتیم خونه اشون. بعد یه احوال پرسی گرم با همه، با سارا رفتیم وتو آشپزخونه نشستیم. سارا:خیلی دلم واست تنگ شده بود خوبیی خوشی؟ از دانشگاه چه خبر؟فسقلت خوبه؟ _منم خیلی دلتنگت بودم. خداروشکر خوبم فسقلم هم خوبه دانشگاهم به سختی میگذرونم. از هردری حرف میزدیم یهو بعد چند ثانیه سکوت گفت: فاطمه تو وآقا محمد بعد گذشت اینهمه مدت هنوز مثل روزای اول ازدواجتون رفتار میکنین. عشق و از چشماتون میشه خوند. اصلا بحثتون شده تا حالا؟ خندیدم و گفتم :اره بابا، من بعضی وقتا واقعا بچه میشم و الکی لجبازی میکنم ولی خوشبختانه