eitaa logo
پیروان امام خامنه ای 🇮🇷
2.2هزار دنبال‌کننده
29.1هزار عکس
20.5هزار ویدیو
18 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸 بسم الله الرحمن الرحيم 🌷 آیه 216 سوره بقره كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسَى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ و َعَسَى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً و َهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ‏ 🍀 ترجمه:جهاد بر شما نوشته شد، در حالى كه براى شما ناخوشایند است و چه بسا چیزى را ناخوش دارید، در حالى كه خیر شما در آن است و چه بسا چیزى را دوست دارید، در حالى كه ضرر و شرّ شما در آن است. و خداوند (صلاح شما را) مى‏‌داند و شما نمى‏ دانید. 🌷 :نوشته شد 🌷 :جهاد ، جنگ 🌷 :به مشقّتى گفته مى‏شود كه انسان از درون خود احساس كند، مانند ترس از جنگ. 🌷 :به مشقتى گویند كه از خارج به انسان تحمیل شود، مانند حكم اجبارى در آیه ‏ى «اتینا طَوعاً او كَرهاً قالَتا اَتینا طائعین» به آسمان‏ها و زمین گفتیم: یا با رغبت بیایید یا با اكراه، گفتند: ما با رغبت مى‏‌آییم. 🌷 :چه بسا 🌺 بعضی چیزها خوش هستند اما خوب نیستند بعضی چیزها خوب هستند اما ممکنه در ظاهر خوش نباشند ولی همین خوبی ها بعد از مدتی با خود خوشی می آورند. ما از خداوند خوشی می خواهیم ولی خداوند برای ما خوبی می خواهد زیرا به صلاح ما می باشد. مثل جنگ و جهاد که در این آیه آمده است که برای ما نا خوشایند است ولی خیر در آن است. زیرا خداوند می داند و ما نمی دانیم. اكراه از جنگ، یا به خاطر روحیّه ‏ى رفاه‏طلبى است ویا به جهت انسان دوستى و رحم به دیگران ویا بخاطر عدم توازن قوا و برترى دشمن است. قرآن مى‏ فرماید: شما آثار و نتایج جهاد را نمى‏ دانید و فقط به زیان‏هاى مادّى و ظاهرى آن توجّه مى‏‌كنید، در حالى كه خداوند از اسرار و آثار امروز وفرداى كارها در ابعاد مختلفش آگاه است. 🔴 با همه‏ ى سختى ‏هایى كه دارد، آثار مثبت و فوایدى نیز دارد. از جمله: 🌷 رزمى بالا مى ‏رود. 🌷 جسور نمى‏‌شود. 🌷 روح و در افراد جامعه بوجود مى‏‌آید. 🌷 قدرت و عزت و مسلمین در دنیا مطرح مى‏‌شود. 🌷 امدادهاى غیبى سرازیر مى‏‌گردد. 🌷 روحیّه‏ ى استمداد از پیدا مى‏‌شود. 🌷 اجر و پاداش الهى بدست مى ‏آید. 🌷 روحیّه‏ ى ابداع و اختراع و ابتكار بوجود مى ‏آید. 🔹 پيام های آیه 216سوره بقره 🔹 ✅ ملاک و ، آسانى و سختى و یا تمایلات شخصى نیست، بلكه مصالح واقعى ملاک است ونباید به پیش داورى خود تكیه كنیم. «عسى ان تكرهوا شیئاً وهو خیر لكم» ✅ و نفسانى، نشانه‏ ى خیر و شرّ واقعى نیست. «تكرهوا... و هو خیر لكم... تحبوا... و هو شرّ لكم» ✅ و در راه دین، مایه‏ ى خیر است. «كُتب علیكم القتال... و هو خیر لكم» ✅ تسلیم فرمان خدایى باشیم كه بر اساس بى ‏نهایت به ما دستور مى ‏دهد، اگر چه ما دلیل آن را ندانیم. «واللّه یعلم و انتم لا تعلمون» ‌تفسیر_یک_دقیقه_ای_قرآن 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸
⭕️ داستان واقعی _ دانشجویِ ایرانی مقیم اروپا 👈 وقتی عج اتوبوس حامل مسافر را تعمیر می کنند👌 ❄️ صدای از رادیو بلند شد، جوانی که صندلی کنار من نشسته بود بلند شد و رفت به گفت : نگه دار را بخوانیم. راننده با بی تفاوتی جواب داد : الان که نمی شود، هروقت رسیدیم می‌خوانی، جوان با لحن جدی گفت :بهت می‌گویم نگه دار...، سر و صدا بلند شد، دستِ آخر نگه داشت، جوان نمازش را در خواند و آمد کنارم نشست... ⁉️پرسیدم از او چه دارد آنقدر مهم است برایت نماز اول وقت؟ جوان جواب داد : «آخر من به امام زمان ارواحنافداه داده ام نمازم را اول وقت بخوانم»، تعجب کردم! پرسیدم چطور!؟ 👈 جوان گفت :من در یکی از شهرهای درس می‌خواندم،فاصله شهر محل سکونتم تا زیاد بود،بالاخره نوبت آخرین امتحان ترم آخر رسید، برای با اتوبوس راهی دانشگاه شدم، در میانه راه اتوبوسِ پر از مسافر ناگهان خراب شد، از آنجایی که خیلی امتحان مهمی بود نگرانی زیادی داشتم از اینکه به امتحان نرسم و زحماتم برباد برود، شنیده بودم وقتی به لحظه های می‌رسید که کاری از شما ساخته نیست به امام زمان عج بشوید... 🙏در دلم گفتم یا امام زمان اگر کمکم کنید می دهم به شما نمازم را تا آخر عمرم اول وقت بخوانم، در این هنگام بسیار زیبایی را دیدم که از دور نزدیک اتوبوس شد،با زبان و لهجه خودشان به راننده گفت چه شده، راننده جواب داد :خود به خود خاموش شد، جوان زیبارو مدت کمی مشغول به تعمیر موتور شد،بعد کاپوت را بست و به راننده گفت استارت بزن، اتوبوس روشن شد، همه مسافران خوشحال شدند... 🌀 ناگهـــــــــــان دیدم جوان آمد داخل اتوبوس، مرا به اسم صدا زد و گفت : « تعهدی که به ما دادی یادت نرود ! ، » ،بعد از آن رفت و من متوجه شدم او امام زمان بود... گریه ام بند نمی آمد... 💚 جوان دانشجو یک عهدِ دلی با مولایش بست و پایبند ماند به آن ، اما مولا جان ببخش اگر عهدها بسته ایم با شما و شکسته ایم همه را، قبول داریم خوب نبودیم، اما هرجا هم که برویم برمی گردیم به سمت شما،مانند کبوتران جلدِ گنبد امام رضا، ببخش بی معرفتی هایمان را آقاجان، هر چه باشیم و به هر جا برویم دوست داریمت تورا «عشق جان...» من رشته ی محبتِ تو پاره می کنم شاید گِره خورد، به تو نزدیک تر شَوَم... 📚برداشتی آزاد از کتاب نماز و امام زمان عج صفحه ۸۵ @Emam_kh
🌷 انقلاب رئیسی 🖌 برای تمامی شهداء رسالتی مشخص شده است که موظف به انجام آن هستند. روحشان دائما سراغ وطن را میگیرد و عاشق وطن حقیقی خودش است. حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الاِیمان. به محض این‌که رسالت خودشان را در دنیا به نحو احسن به پایان رساندند، روحشان به سمت پروردگار عالم می‌شتابد. شهید ابراهیم رئیسی رضوان‌الله علیه، نیامده بود تا صرفاً ۴ سال رئیس‌جمهور کشور شود، نیامده بود برای مردم خانه بسازد، نیامده بود سدّ بسازد، نیامده بود به مستضعفان خدمت کند. این‌همه خدمات، تازه سرریز آن رسالت اصلی رئیسی عزیز بود که اینگونه آثار نورانی به جا گذاشت. رسالت اصلی شهید رئیسی، نشان دادن نَمی از اقیانوس و الهی بود. او انقلاب تازه‌ و پیچیده‌ای در مدیریت ‌کشور به پا کرد. او ریل حرکت انقلابی دولت در تراز نظام اسلامی را که سالها بعد از آخرین رئیس‌جمهور الهی کشور، توسط هاشمی و خاتمی و احمدی‌نژاد و روحانی منحرف شده بود، به مسیر خود برگرداند. رسالت حاج ابراهیم این بود که به مردم و به دنیا بفهماند که یاایها‌الناس؛ می‌شود توحید و تقوا را با مدیریت جمع کرد. می‌شود ذوب در ولایت شد و کل دنیا را تسلیم سیاست اسلام کرد. می‌شود به نظام سرمایه‌داری پشت کرد و کشور را رشد داد. می‌شود کار کرد، می‌شود تلاش کرد، می‌شود و می‌شود... ابراهیم عزیز، تمام بت‌های غرور و منیّت و خودخواهی و تزویر و ریا و جاه‌طلبی و اشرافی‌گری و رانت‌بازی و تکبّر را درهم کوبید. او نمونه‌ی اتحاد و بود. نشان داد که خادم ملّت، هیچ قرابتی با خوش‌گذرانی در سدّ لتیان ندارد، هیچ سنخیتی با دهن‌کجی به ولایت ندارد، کله‌شقی دربرابر ولایت و مردم نمی‌کند، قهر نمی‌کند، منم،منم و بگم بگم راه نمی‌اندازد، طاغوت را کدخدا نمی‌داند، برادران و خواهران و فرزندانش را کسی نمی‌شناسد. برای خدمت به مردم، نگران اتوی عبا و واکس کفشش نیست، نگران هماهنگ شدن رنگ ریش با قبا و لباده نیست. او بهشت خودش را از آستان قدس امام رضا علیه‌السلام به کل کشور وسعت داد؛ نقطه‌ی شروع رسالت و پایانش، با امام رضا علیه السلام بود. بله، شهیدجمهورِ نازنین ما، دولت را به آغوش انقلاب برگرداند. رسالتش را خوب انجام داد و مزد خود را از امام رضا علیه‌السلام گرفت. خداقوت ای مرد الهی تو ما را خیلی شرمنده کردی. ما خیلی مدیون تو هستیم.😔 حسن رزمی @Emam_kh
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💚رمان عاشقانه، جذاب، آموزنده و شهدایی 🤍از_روزی_که_رفتی ❤️ قسمت ۵۹ و ۶۰ خانم زند که پشت میز نشست رها را خطاب قرار داد: _چرا اینقدر دیر برگشتی؟ اینجا خونه‌ی بابات نیست که هر وقت میخوای میری و میای! صدرا وارد آشپزخانه شد: _من که بهتون گفتم، اونجا شرایط خوب نبود، من گذاشتم باشه. خانم زند: _اینجا هم شرایط خوب نبود! صدرا: _مادر جان، تمومش کن! اون با اجازه‌ی من رفته، اگه کسی رو میخواید که سرزنشش کنید، اون منم، چون هر بار من خودم بهش گفتم بمونه اونجا، رها... بشین با ما شام بخور! خانم زند اعتراضی کرد: _صدرا! چی میگی؟ من با قاتل پسرم سر یه سفره؟! صدرا توضیح داد: _برادر رها باعث مرگ سینا شده، رها قربانی تصمیم اشتباهه عموئه،... از معصومه چه خبر؟ نمیخواد برگرده خونه؟ رها هنوز ایستاده بود. خانم زند: _نزدیک وضع حملشه، پیش مادرش باشه بهتره! صدرا: _آره خب! حالا کی برمیگرده؟تصمیمش چیه؟ همینجا زندگی میکنه؟ رها... تو چرا هنوز ننشستی؟ خانم زند: _اون سر میز نمیشینه! هنوز تصمیم نگرفته کجا زندگی کنه، میگه اینجا پر از خاطراته و نمیتونه تحمل کنه، حالش بد میشه! در ذهن صدرا و رها نام آیه نقش بست. آیه که همه جا دنبال خاطرهای مردش بود و این خاطرات آرامش می‌کردند! صدرا بلند شد و بشقابی برای رها روی میز گذاشت. صندلی برایش عقب کشید و منتظر نشستنش شد. رها که نشست، خانم زند قاشقش را در بشقاب رها کرد و اعتراض آمیز گفت: _صدرا؟! صدرا روی صندلی‌اش نشست: _عمو تصمیم گرفت خون‌بس بگیره و شما قبول کردید، حالا من تصمیم گرفتم اون اینجوری زندگی کنه شما هم لطفا قبولش کنید، بهتره عادت کنید، رها عضو این خونه است! ******** صبح که رها به کلینیک رسید، دلش هوای آیه را کرد. زن تنها شده‌ی این روزها... زن همیشه ایستاده‌ی شکست خورده‌ی این روزها! روز سختی بود، شاید توانش کم شده که این ساعت از روز خسته است! ساعت 2 بعدازظهر بود. پایش را که بیرون از کلنیک گذاشت، دو صدا همزمان خطابش کرد: -رها! -رها! چقدر حس این صداها متفاوت بود. یکی با دلتنگی و دیگری... حس دیگری را نفهمید. هر دو صدا را شناخت، هر دو به او نزدیک شدند... نگاهشان به رها نبود. دوئلی بود بین نگاهها! صدرا: _شما؟ +نامزد رها، من باید از شما بپرسم، شما؟ صدرا: _شوهر رها! +پس حقیقته؟ حقیقته که زن یه بچه پولدار شدی؟ رها هیچ نمی‌گفت. چه داشت بگوید به این مرد که از نامردی روزگار بسیار چشیده بود. صدرا: _هر جور دوست داری فکر کن، فقط فکر زن منو از سرت بیرون کن. +این رسمش نبود رها، رسمش نبود منو تنها بذاری! اونم بعد از اینهمه سال که رفتم و اومدم تا پدرت راضی شد، حالا که شرایط رو آماده کردم و اومدم قرار عقد بذارم! رها تنش سنگین شده بود. قدم‌هایش سنگین شده بود و پاهایش برخلاف آرزوهایش میرفت. دلش را افسار زد ، و قدم به سمت مرد این روزهایش برداشت... مردی که غیرتی میشد، با او غذا میخورد، به دنبالش می‌آمد، شاید عاشق نبودند اما را که بلد بودند! احسان: _کجا میری رها؟ تو هم مثل اسمتی، رهایی از هر قید و بند، از چی رهایی رها؟ از عشق؟ تعهد؟ از چی؟ تو هم بهش دل نبند آقا، تو رو هم ول میکنه و میره! رها که رها نبود! رها که تعهد میدانست. رها که پایبند تعهد بود! رها که افسار بر دلش زده بود که پا در رکاب عشق نگذارد! از چه رها بود این رهای در بند؟ +حرفاتو زدی پسر جون، دیگه برو! دیگه نبینم سر راه زنم قرار بگیری! سایه‌ت هم از کنار سایه‌ی رها رد بشه با من طرفی؛ بریم رها! دست رها را گرفت و به سمت ماشین کشاند. با خودش غرغر میکرد. رها با این دستها غریبه بود. دست‌های مردی که قریب به دو ماه مردش بود. _اگه بازم سر راهت قرار گرفت، به من زنگ میزنی فهمیدی؟ رها سر تکان داد. صدرا عصبی بود، حس بدی بود که کسی زنت را با عشق نگاه کند... با عشق صدا کند. کاری که تو یک‌بار هم انجامش نداده‌ای؛ کنار آمدن با رقیبی که حق رقابت ندارد سخت است. گوشه‌ای از ذهنش نجوا کرد "همون رقابتی که رویا با رها میکنه! رویایی که حقی برای رقابت ندارد؛ شاید هر دو عاشق بودند؛ شاید زندگی‌هایشان فرق داشت؛ شاید دنیاهایشان فرق داشت؛ اما دست تقدیر گره‌هایی به زندگیشان زده بودند را گشود و صدرا را به رها گره زد... ******** ارمیا روزها بود که کلافه بود؛ روزها بود که گمشده داشت؛ خواب‌هایش کابوس بود. تمام خواب‌هایش آیه بود و کودکش... سیدمهدی بود و لبخندش... وقتی داستان آن عملیات را شنید، خدایا... چطور توانست دانسته برود؟! امروز قرار بود مراسم در ستاد فرماندهی برای شهدای عملیات گرفته شود. از خانواده‌ی شهدا دعوت به عمل آمده بود؛ مقابل جایگاه ایستاده بودند..... 💚ادامه دارد..... 🤍 نویسنده؛ سَنیه منصوری