09 #با هم داستان بخوانیم😊.pdf
حجم:
181.8K
#نشاط_معنوی
#داستان
🌼 سورمه ای من کو؟؟
عماد گوشی موبایلش را روی تخت انداخت و به بدنش کش و قوسی داد، عقربههای ساعت روی 4 ایستاده بودند و او نیم ساعت دیگر قرار بود توی پارک محلّه، دوستانش را ببیند، با بچّهها قرار گذاشته بودند برای ثبتنامِ سالن فوتبال بروند و بعد هم چند کتاب بخرند، اگر همه چیز بموقع و بدون معطّلی پیش میرفت شاید یک ساندویچ هم مهمان سینا میشدند که به تازگی لبتاب و دوربین حرفهای خریده بود. عماد توی آینه خودش را برانداز کرد، امروز میخواست پیراهن آبیرنگش را با شلوار سورمهای بپوشد، لباسها خریدهای عیدش بودند. عماد در کُمد را باز کرد و از لای لباسهای آویزان، پیراهن اتوکشیدهاش را بیرون کشید. خوشپوشی را دوست داشت؛ امّا اتو زدن و مرتب کردن کمد را نه. هیچ وقت حوصله نمیکرد لباسهایش را بشوید یا اتو بزند و این کار طبق قانون نانوشتهای برعهدهی مادر بود....
ادامه داستان را در فایل بالا بخوانید.
🆔 @emamzadeh_sarab
35.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نشاط_معنوی
#داستان
🌼 دکمه ی بازیگوش
اگر صبحونه خوردی و اتاقت رو تمیز و مرتب کردی بیا که برات یه قصه ی قشنگ آوردم. قصه ی دکمه ی بازیگوش😋😋😍
🆔 @emamzadeh_sarab
✨﷽✨
#داستان کوتاه
✍در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت!
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه مردی غافل را می دزدد. هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است : خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما اندکی اندیشه کرد سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند!
دوستان دزدش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد!؟ دزد کیسه در پاسخ گفت : صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر خدا سست می شد. آن گاه من دزد باورهای او هم بودم واین دور از انصاف است!
#آرامش_بهاری
@emamzadeh_sarab
#داستان
✅شهید شیخ احمد کافی نقل می کرد که:
✍شبی خواب بودم که نیمه های شب صدای در خانه ام بلند شد از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود به در خانه ام پرسیدم که چه می خواهد؛ گفت که فردا چکی دارد و آبرویش در خطر است.می خواست کمکش کنم.
💭لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم، در حین پایین آمدن از پله ها فقط در ذهن خودم گفتم: با خودت چکار کردی حاج احمد؟ نه آسایش داری و نه خواب و خوراک؛ همین. رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیدم. همان شب حضرت حجه بن الحسن (عج) را خواب دیدم... فرمود: شیخ احمد حالا دیگر غر میزنی؛ اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ شخص دیگری؟ آنجا بود که فهمیدم که راه انداختن کار مردم و کار خیر، لطف و محبت و عنایتی است که خداوند و حضرت حجت (عج) به من دارند...
💥وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی، وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی که حوائجش بدست تو برآورده و برطرف گردد و این را خالصانه و از روی صفای باطن خواسته باشی؛ خدا هم توفیق عمل می دهد، هرجا که باشی گره ای باز میکنی؛
ولو به جواب دادن سوال رهگذری..
#الّلهُــمَّ_عَجِّــلْ_لِوَلِیِّکَــــ_الْفَــرَج
🌹🌹🌹🌹🌹🌷🌷🌷🌷🌷
#آرامش_بهاری
@emamzadeh_sarab