اگه خواستین
❥______🍥______❥
#کمکی
❥______🍥______❥
https://eitaa.com/Emily9318
❥______🍥______❥
❥______🍥______❥
#کمکی
❥______🍥______❥
https://eitaa.com/Emily9318
❥______🍥______❥
جنگل
❥______🍥______❥
#کمکی
❥______🍥______❥
https://eitaa.com/Emily9318
❥______🍥______❥
امیلی:همه چی اروم بود یه روز خیلی اروم قشنگ کنار مامان، بابا و الکس.
این اتفاق زمانی افتاد که من ۹ سالم بود داداشم ۷.
اون روز تولد مامانم بود و منم می خواستم واسش با پولایی که جمع کرده بودم کادو بخرم.
امیلی:مامان و داداش میریم پارک
( مامان نباید بفهمه که من دارم میرم واسش کادو بخرم)
مامان:باش فقط زود بیاین خونه.
امیلی:همینجوری داشتیم میرفتیم و مغازه ای که من و داداش داشتیم میرفتیم بعد از پارک نزدیک خونمون بود. از جلوش که رد شدیم داداشم صداش دراومد.
الکس:اجی از جلو پارک رد شدیما!
امیلی:میدونم داداش ما نمیخوایم بریم پارک ما میخوایم واسه مامان کادو بخریم.
الکس:( با ناراحتی به پایین نگاه میکنه)
امیلی:نگران نباش بعد کارم پارکم میریم.
رفتیم کادو رو واسه مامان خریدیم و کادو کردیم و رفتیم پارک.
نزدیکای غروب بود و خورشید داشت غروب میکرد. صحنه ی قشنگی بود.
یکم داداشم و تو تاب دادم و رفتیم سمت خونه. تو راه با خودم فکر میکردم مامان خیلی خوشحال میشن وقتی این و ببینه.
رسیدیم.... ولی یه چیزی اینجا میلنگید، در خونه باز بود، ولی بابا هیچوقت درخونه رو باز نمیذاره که؟ عجیبه.
نزدیک در خونه شدم و رفتم تو ولی زبونم بند اومده بود.........
جس❌د مامان بابا روی زمین توی غرق خون بود.........
بدون هیچ حرفی دست الکس و محکم گرفتم و فقط رفتم.
حالا که فکر میکنم یه نفر اونجا بود. کت شلوار مشکی و موهای مرتب انگار رفته بود مهمونی. بیش❌عور
داشتم با تموم توانم میدوییدم و گریه الکس حتا بیشتر عصبیم میکرد.
تا اینکه به یه مکان رسیدم و اونجا قایم شدم.
یه پرتال اونجا بود رفتم توش و.......
زندگی امیلی
همینا تو هلق هرکی لف بده
❥______🍥______❥
#کمکی
❥______🍥______❥
https://eitaa.com/Emily9318
❥______🍥______❥
هندونه
❥______🍥______❥
#آرت
❥______🍥______❥
https://eitaa.com/Emily9318
❥______🍥______❥