eitaa logo
𝓮𝓷𝓭𝓵𝓮𝓼𝓼 𝔣𝔬𝔯𝔢𝔰𝔱
47 دنبال‌کننده
324 عکس
21 ویدیو
0 فایل
هر کسی که به تازگی وارد شدی، پیشنهاد می‌کنم پیام ها رو از اول بخونی تا غرق در داستان این جنگل بشی... گم‌گشته در جنگل بی‌پایان. https://eitaa.com/joinchat/4106159636C2b199f87d3 تنها صندوق پستی این جنگل⇓ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6o
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓮𝓷𝓭𝓵𝓮𝓼𝓼 𝔣𝔬𝔯𝔢𝔰𝔱
چی شد که من در این جنگل بی‌پایان گم شدم؟ خب داستان جالبی داره... یک روز، مثل تمام روزهای خسته‌کننده
حالا؛ بیایید و در صندوق پستی برام بنویسید که... ۱. اگر در جنگل بی‌پایان بودید، چه موجودی بودید؟ ۲. با گم‌گشته چه رفتاری داشتید؟ خوب بودید؟ ازش متنفر بودید؟ ۳. شخصیت و ویژگی های ظاهریتون رو هم توصیف کنید.
𝓮𝓷𝓭𝓵𝓮𝓼𝓼 𝔣𝔬𝔯𝔢𝔰𝔱
حالا؛ بیایید و در صندوق پستی برام بنویسید که... ۱. اگر در جنگل بی‌پایان بودید، چه موجودی بودید؟ ۲.
نامه‌های صندوق: سلام سایرن محتاط دم آبی ، موی بلند شکلاتی با رگه طلایی ، چشم های روشن ، پوستم سفید بقیش زیر آبه دیده نمیشه✨️✨️ ★☆✮✫✬✯★☆✮✫✬✯ به به چه زیبا🍄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همراه یکی از سنتور های اسب شکل، در این جنگل بی‌پایان قدم می‌زنم؛ آن هم به سمت ناکجا! تمام مدت او ساکت بود و من هم فقط تماشا می‌کردم و هراز گاهی، در دفترچه‌ام چیزی یادداشت می‌کردم. از سنتور اسمش را پرسیدم، اما جوابی نداد. می‌خواستم بپرسم:"چرا من نمی‌تونم برگردم؟ من رو کجا می‌بری؟" اما خودم خوب جوابش را می‌دانستم؛ من چیز های زیادی دیده بودم و قطعا این موجودات هیچ خوش ندارن کسی از محل زندگی اونها باخبر بشه. البته که من از اون آدم های خبرچین نیستم؛ اما حالا بیا و به این جماعت عصبانی و ظاهراً 'ضد انسان' ثابت کن! بعد از یه پیاده روی طولانی و بدون استراحت -چون اون چهارتا پا داشت و من دوتا!- سرانجام به یه جور روستا می‌رسیم، که پر بود از سنتور ها با نژاد های مختلف! منظره شگفت انگیزی بود... کمی که در روستا به جلو می‌رویم جلوی یک کلبه کوچک و در گوشه شهر توقف می‌کنیم. سنتور بازوی من رو می‌گیره و هلم می‌ده داخل کلبه! چه خوشامدگویی منحصر به فردی... بعدش هم که تعادلم رو به دست میارم و برمی‌گردم سمتش."ام...الان باید اینجا بمون-" حرفم رو تموم نکرده بودم که در رو روی من می‌بنده. نکته جالبی اینجاست که در رو قفل نمی‌کنه، شاید چون خودش می‌دونه جایی برای رفتن ندارم که بخوام فرار کنم! پس می‌رم داخل خونه گشت می‌زنم، کوله پشتیم رو گوشه کلبه رها می‌کنم و پرده ها رو می‌کشم تا منظره روستا رو ببینم. هرچند دیگه شب شده‌بود و چشم چشم رو نمی‌دید. رفتم داخل اتاق خواب و بعد از کلی جست و جو یه شمع دون پیدا کردم و با فندکی که در کیفم بود روشن کردم. و بعدش؟ خب...شروع به نوشتن و ثبت تمام وقایع این روز عجیب و غریب کردم، از همه گیاهان و موجودات هم نقاشی کشیدم و در نهایت؛ همونجا روی میز تحریر خوابیدم... قسمت دوم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسازید جالبه؛ سرگرم می‌شید. می‌تونید برای شخصیت های داستانی بسازید، یا برای خودتون. (یا همون شخصیتی که از روی خودتون ساختید.)
این شخصیت منه.