همراه یکی از سنتور های اسب شکل، در این جنگل بیپایان قدم میزنم؛ آن هم به سمت ناکجا!
تمام مدت او ساکت بود و من هم فقط تماشا میکردم و هراز گاهی، در دفترچهام چیزی یادداشت میکردم.
از سنتور اسمش را پرسیدم، اما جوابی نداد.
میخواستم بپرسم:"چرا من نمیتونم برگردم؟ من رو کجا میبری؟"
اما خودم خوب جوابش را میدانستم؛ من چیز های زیادی دیده بودم و قطعا این موجودات هیچ خوش ندارن کسی از محل زندگی اونها باخبر بشه.
البته که من از اون آدم های خبرچین نیستم؛ اما حالا بیا و به این جماعت عصبانی و ظاهراً 'ضد انسان' ثابت کن!
بعد از یه پیاده روی طولانی و بدون استراحت -چون اون چهارتا پا داشت و من دوتا!- سرانجام به یه جور روستا میرسیم، که پر بود از سنتور ها با نژاد های مختلف! منظره شگفت انگیزی بود...
کمی که در روستا به جلو میرویم جلوی یک کلبه کوچک و در گوشه شهر توقف میکنیم.
سنتور بازوی من رو میگیره و هلم میده داخل کلبه! چه خوشامدگویی منحصر به فردی...
بعدش هم که تعادلم رو به دست میارم و برمیگردم سمتش."ام...الان باید اینجا بمون-"
حرفم رو تموم نکرده بودم که در رو روی من میبنده.
نکته جالبی اینجاست که در رو قفل نمیکنه، شاید چون خودش میدونه جایی برای رفتن ندارم که بخوام فرار کنم!
پس میرم داخل خونه گشت میزنم، کوله پشتیم رو گوشه کلبه رها میکنم و پرده ها رو میکشم تا منظره روستا رو ببینم. هرچند دیگه شب شدهبود و چشم چشم رو نمیدید.
رفتم داخل اتاق خواب و بعد از کلی جست و جو یه شمع دون پیدا کردم و با فندکی که در کیفم بود روشن کردم.
و بعدش؟ خب...شروع به نوشتن و ثبت تمام وقایع این روز عجیب و غریب کردم، از همه گیاهان و موجودات هم نقاشی کشیدم و در نهایت؛ همونجا روی میز تحریر خوابیدم...
#جنگل_بیپایان
قسمت دوم
بسازید جالبه؛
سرگرم میشید.
میتونید برای شخصیت های داستانی بسازید، یا برای خودتون.
(یا همون شخصیتی که از روی خودتون ساختید.)
#سرگرمی
کتاب نجات ارداس
در دنیای ارداس، ارتباطی میان حیوانات و انسان وجود دارد، پیوندی که با روح هر دو طرف گره خورده...
فقط تعداد کمی از افراد قادرند مانند کانر، ابک، میلین و رولان، حیوانات درونشان رو احضار کنند...
پیوندی که آنها با حیواناتشان دارند، رفاقتی است که بهشان اجازه میدهد توانایی های فرا انسانی کسب کنند.
این کتاب دارای هفت جلد است و دو ترجمه متفاوت هم دارد.
یکی نجات ارداس و دیگری حیوانات روح.
که به شخصه اولین ترجمه رو پیشنهاد میکنم.
کتاب درباره سرنوشت چهار نوجوان است که یک شبه به کلی زیر و رو میشود!
حالا سرنوشت ارداس در دستان این غریبههاست...
اگر به کتاب های فانتزی، تخیلی و قرون قدیم علاقه دارید؛ پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب رو بخونید.
#معرفی_کتاب
𝓮𝓷𝓭𝓵𝓮𝓼𝓼 𝔣𝔬𝔯𝔢𝔰𝔱
حالا؛ بیایید و در صندوق پستی برام بنویسید که... ۱. اگر در جنگل بیپایان بودید، چه موجودی بودید؟ ۲.
نامه های صندوق:
درود من یه الف جوان استار تاچ بودم☆ احتمالا راجبش کنجکاو بودم و سعی میکردم با بازیگوشی باهاش دوست بشم شایدم یکم اول سرکارش میزاشتم تا بترسه و بعد بهش میگفتم همرو از خودم در آوردم 🦊 بسیار کنجکاو بودم آروم بودم مگر وقتایی که پیش آدمایی که دوست داشتم بودم یه نشانه ستاره ای هم وسط پیشونیم داشتم⚡
★☆✮✫✬✯★☆✮✫✬✯
چه خوب🍄
ولی بیچاره من، گناه دارم دلت میاد بترسونیم؟😔