eitaa logo
𝓮𝓷𝓭𝓵𝓮𝓼𝓼 𝔣𝔬𝔯𝔢𝔰𝔱
46 دنبال‌کننده
326 عکس
21 ویدیو
0 فایل
هر کسی که به تازگی وارد شدی، پیشنهاد می‌کنم پیام ها رو از اول بخونی تا غرق در داستان این جنگل بشی... گم‌گشته در جنگل بی‌پایان. https://eitaa.com/joinchat/4106159636C2b199f87d3 تنها صندوق پستی این جنگل⇓ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6o
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفس عمیقی می‌کشم و دست می‌برم و با کمی تردید در چوبی کلبه رو باز می‌کنم. بخاطر نور شدیدی که از بیرون در به داخل می‌تابه برای چند لحظه چشمانم رو ریز می‌کنم و بعد، با منظره‌ای شگقت انگیز از روستایی مخصوص سنتور ها مواجه می‌شم! پام رو از در بیرون می‌زارم و از شدت شگفتی و کنجکاوی نمی‌تونم لبخند بزرگ روی صورتم رو مخفی کنم. "چون دیشب تاریک بود متوجه نشدم..." با خودم زمزمه می‌کنم، و شروع به قدم زدن در روستا می‌کنم، بچه سنتور ها بامزه دنبال هم چهار نعل می‌دون و بزرگتر ها هم به مشاغل مختلفی مثل نونوایی، آهنگری، چرم سازی و... می‌شغولن. -اگر این قضیه که همه اونها به من زل زدن رو حساب نکنیم.- خونه های روستا متفاوت از همدیگه هستن، بعضی بزرگ و بعضی کوچک، اما همه اونها معماری عجیبی دارن و سر در تمام خونه‌ها یه سر اژدها حکاکی شده. یاد سکه‌ای که شوت شد زیر تخت می‌افتم. خیلی دوست داشتم دلیل این که این اژدها در همه چیزشون وجود داره رو بپرسم، اما خودم می‌دونستم که قرار نیست جوابی بشنوم. همین‌طور به گشت زدن ادامه دادم که دیدم شکمم داره صدا می‌ده... "آره...از دیروز صبح هیچی نخوردم..." یکم این طرف و آن طرف رو نگاه می‌کنم و یه نونوایی می‌بینم. یکم شک می‌کنم که برم یا نرم، اما بعد شونه بالا می‌ندازم. "به جهنم من که تا اینجا اومدم." با قدم های آهسته و با تردید می‌رم داخل نونوایی، بوی خوش نون تازه کل اون مغازه رو پر کرده... نونوا که یه سنتور غزال مانند هست رو می‌بینم که جوری چپ چپ نگاهم می کنه انگار چشماش لیزر دارن! تلاش می‌کنم توجه نکنم و خیلی طبیعی رفتار کنم و می‌رم دم صندوق و به یکی از نون های شیرین داخل ویترین اشاره می‌کنم. "ببخشید..." از داخل کیفم چند تا سکه که از داخل کلبه پیدا کرده بودم در میارم و نشون می‌دم. "با اینا می‌شده یکی از اون نون ها خرید؟" می‌بینم که نونوا همین‌طور فقط زل زده و چیزی نمی‌گه."هی...زبون من رو متوجه می‌شی؟" به سکه ها اشاره می‌کنم. " با اینا؛" به اون نون توی ویترین اشاره می‌کنم. "می‌کشه از اونا خرید؟" نونوا که انگار تا اون لحظه نشسته بود بلند می‌شه، قدش حسابی بلند تر می‌شه! بعد در کنار صندوق رو باز می‌کنه و با یه چهره عصبانی میاد بیرون. همین‌طور که این میاد نزدیک تر من همین‌طور عقب تر می‌رم تا اینکه از پشت می‌خورم به دیوار. نونوا دستش رو میاره جلو و دقیقا از کنار سر من یکی از نون‌ها رو از قفسه بیرون میاره و می‌ده دستم. وقتی برمی‌گرده سر جایش نفسم رو که تا اون لحظه حبس کرده بودم بیرون می‌دم. "ام...ممنون." می‌رم سمت صندوق که ببینم چقدر باید سکه بهش بدم که با یه صدای بلندی یکی از پاهاش رو به زمین می‌کوبه و به در اشاره می‌کنه؛ منم با دیدن این واکنش مثل فشفشه می‌رم بیرون! "خب...حداقل نون گیرم اومد؛ و کتک هم نخوردم." اما درواقع داشتم با خودم فکر می‌کردم..."چرا بهم نون داد؟ و چرا پولی نگرفت؟" همین‌طور که با خودم فکر می‌کنم کمی از نون رو گاز می‌زنم. "یعنی قانونی دارن که به غریبه ها غذا بدن؟ پس چرا اینقدر نگاهش تنفر آمیز بود؟ شاید هم فقط می‌خواست زود تر از شر من خلاص بشه." یکم دیگه که اطراف رو نگاه می‌کنم آروم با خودم زمزمه می‌کنم."ولی واقعا باید یکم بیشتر درباره اینجا و قوانینش بفهمم..." قسمت چهارم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا