نفور تقدیمیه𝒜𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒲𝑜𝓊𝓃𝒹
#زیر_نقاب_غرور ܝ۬ ި۬یܝ ܝߺܦߊܥߺ ܫܝوܝ 𝕡𝕒𝕣𝕥:³² [از زبان آوا] بعد از اینکه سحر رفت یه نفس عمی
#زیر_نقاب_غرور
ܝ۬ ި۬یܝ ܝߺܦߊܥߺ ܫܝوܝ
𝕡𝕒𝕣𝕥:³³
[از زبان آوا]
«-نشنیده بودم ولی با ارائه ای که دادیم شک نداشتم انتخاب میشیم»
«+بله درسته😂»
چند دقیقه بعد استاد وارد شد و بعد از چند توضیح گفت:
«نتایج بررسی پروژهها مشخص شد»
سکوت عجیبی کلاس رو گرفت
استاد لبخندی زد و ادامه داد:
«گروه اول خانم نیکفر و آقای کیانی»
صدای دست زدن بچهها توی کلاس پیچید
باورم نمیشد ما گروه اول انتخاب شدیمم
بیاختیار سمت آراد نگاه کردم
اون فقط خیلی آروم سرش رو تکون داد
نه ذوقی نه لبخندی انگار براش کاملا عادی بود پوفی کشیدم
«این آدم اگه یه بار خوشحالیشو نشون بده آسمون به زمین میاد؟!😐💔»
بعد از تموم شدن کلاس داشتم وسایلمو جمع میکردم که استاد صدام زد
«خانم نیکفر شما و آقای کیانی یه لحظه تشریف بیارید»
من و آراد جلوی میز استاد ایستادیم
استاد چند برگه روی میز گذاشت و گفت:
«برای مرحلهی بعدی باید یه پروژهی جدید آماده کنید این بار وقت بیشتری دارین ولی کارتون هم سختتره»
زیر لب گفتم:
«+یعنی بازم با این آقای مغرور همگروه شدم؟!🥲»
همین موقع آراد خیلی آروم گفت جوری که فقط من بشنوم گفت:
«-اعتراضی دارید؟»
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
«+نه ولی ممکنه بعدا داشته باشم🙄»
برای اولین بار حس کردم لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست
اونقدر کمرنگ
که اگه حواسم نبود و با دقت نگاه میکردم نمیدیدمش
ادامه دارد....🦦✨
ܝߺویܢܚܝߺܥܘ : ܢ݆ߺܝࡅ࡙ܩߊܘ💘✨
پارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت 👺👺
~~
چشممممم✨
باورم نمیشه عروسی کردین اگه راست میگی به عکس از خودت دوماد بفرس
~~
ای خداا😑🤣
https://eitaa.com/Endless_Wound2025/4084
قلمتون🛐🤏
خودتون 🛐🤏
چنلتون🛐🤏
~~
خودت😭🛐
نفور تقدیمیه𝒜𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒲𝑜𝓊𝓃𝒹
پارت جدید تقدیم نگاهتون🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uhfesr7&btn=ܝ۬.ި۬یܝ.ܝ̇ߺܦ̈ߊܥ̣ߺ.ܫ̇ܝوܝ
بعد از خوندن پارت نظر بدید حتما
نظرهاتون با ارزشه 🥺✨