The first time I saw you,
My heart whispered that's the one.
اولین باری که تو رو دیدم قلبم زمزمه کرد این همون یه نفره
@Endlesseternity
دستت را به من بده
دستهایِ "تو" با من آشناست
بهسانِ پرنده که با بهار ...
#شاملو
@Endlesseternity
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش می توانستم دردهایت را مداوا باشم کاش می توانستم غم را بگیرم بیندازمش درون یک پلاستیک درش را محکم گره بزنم و پرت کنم ته چاه و درش را بگذارم کاش غم هایت خودشان بار و بندیل ببندند و بروند،بروند شهر خودشان و دیگر نیایند دیگر نیایند به غارت خنده های گمشده ی تو غم هایت که رفتند می آیم خنده میکارم سبز که شدند دانه دانه میچینمشان و با آن ها لب هایت را آذین میبندم
#خودم_نویس
#باران_نیک_راه
@Endlesseternity‴•🎨
əʇəɹuıʇʎ
کاش می توانستم دردهایت را مداوا باشم کاش می توانستم غم را بگیرم بیندازمش درون یک پلاستیک درش را محک
من برای عاشق بی کس
من برای عاشق بی چیز
راه رفتن
گریه کردن
زیر باران میکنم تجویز
☔️
🚶🏻♀
#معرفی_فیلم
بی وقفه 🕸(رام نشده)
•ژانر ها : ووشیا / رزمی / عاشقانه / دوستانه / برومنس / تاریخی / فانتزی
•تعداد قسمت : 50
•مدت زمان هر قسمت : 45 دقیقه
•محصول : چین
درباره سریال:
خب خلاصش خیلی طولانیه و فقط همینو بدونید که بر اساس یه رمان به اسم استاد تعالیم شیطانی ساخته شده و من ندیدم ولی همه میگن فوقالعاده است...
@Endlesseternity🎬
əʇəɹuıʇʎ
°•○•° اگه میخوای دشمنت رو شکست بدی پس بشناسش... #دیالوگ #وینچنزو @Endlesseternity💋
°•▪︎•°
_به چی میخندی؟
+هیچی فقط خیلی مسخره است که اون موقعی که همه از قدرتم میترسیدن و چاپلوسی میکردن
تو تنها کسی بودی که منو سرزنش میکردی...
اما الان که همه ازم نفرت دارن و آرزوی مرگم رو میکنن تو تنها کسی هستی که کنارم موندی..:)
#دیالوگ
#بی_وقفه
@Endlesseternity💋
əʇəɹuıʇʎ
سیل های ارس در اتاق رو پشت سرم بستم رفتم سمت پنجره و پرده های آبی رنگ رو کنار زدم نور مستقیم خورد
سیل های ارس
سرم رو از روی زانو هام بلند کردم گردنم به شدت گرفته بود روسری سارا رو که روی زانوهام پهن بود رو تا کردم و گذاشتم توی کمد
صدای جارو برقی و تلوزیون توی خونه پیچیده بود وارد پذیرایی شدم مامان اومده بود هم زمان که خونه رو جارو میکرد غر هم میزد:نگاش کن تروخدا دوسانت خاک نشسته روی در و دیوار انگار یه قرنه کسی تو خونه نبوده باز جای شکرش باقیه در و دیوار تار عنکبوت نبستن نگا کن نگا کن آخه آدم کت رو همینجوری ول میکنه کف خونه
_چقدر غر میزنی مادر من
_چه عجب کجایی تو سه ساعته دنبالت میگردم گفتم لابد خونه نیستی آخه آدم کتری که آب نداره رو زیرش رو روشن میکنه و میزارتش به امون خدا اگه من نیومده بودم که سوخته بود این کتری
خندیدم و گفتم :قربونت برم مگه دکتر نگفت کار سنگین نکنی حالا با این پات دور خونه راه میری جارو میکشی
_والا به تو باشه که حاظری روی چنگال نیمرو بپزی ولی یه تیکه ظرف نشوری
_وقت نمیکنم آخه مادر من
_خونه ای که زن توش نباشه همین میشه دیگه من نمیدونم مگه دایان چشه که ...
_من خونه رو جارو میکنم میشه شما یکی از اون کوفته تبریزی های درجه یکت واسم بپزی
_آریا رو فرستادم وسیله هاش رو بگیره شما هم دیگه بحث رو نپیچون
_به به پس بعد یک ماه بالاخره قراره به وصال کوفته های شما برسم
_مگه نمیگفتی میخوای خونه رو جارو کنی جارو کن دیگه
_عمو عمو میشه این مال من باشه
ماشینی که دست شنتیا بود رو آریا از دستش کشید و گفت:بی اجازه چرا میری توی اتاق های خونه عمو بده من بزارمش سر جاش
ماشین قرمز رنگ فلزی رو از دست آریا گرفتم روی زانوهام نشستم جلوی شنتیا :مال تو ببرش خونتون فقط خیلی مراقبش باش
_وای عمو مرسی
لبخندی زدم و بلند شدم نگاه بهت زده ی آریا هنوز بین من و ماشین توی دست های پسرش میچرخید :مگه مگه این مال آنا نبود
_وقتی کسی نیست باهاش بازی کنه بمونه اینجا خاک بخوره که چی
از جلوی آریا رد شدم در اتاق رو باز کردم دیوار های سفید صورتی یه تخت کوچولو ی نوزادی عروسک های کوچیک و بزرگ دور اتاق...
صدای خنده های آنا و سارا توی خونه...قدم های کوچولو آنادور خونه...موهای خرماییش چشمهای مشکیش...جیغ زدن و فرار کردنش از دستم و پناه بردنش به آغوش سارا...
_بابا
_جانم
_ماسی(ماشین)
آنا رو بلند کردم و رفتیم سمت قفسه های اسباب بازی فروشی تولد دوسالگیش بود و سه تایی اومده بودیم با هم تولد بگیریم
دست های کوچیکش رو دراز کرد سمت قفسه و ماشین قرمز رنگ رو برداشت گذاشتمتش روی زمین و دستم رو دراز کردم سمتش:بده
ماشین رو بیشتر پسبوند به خودش بهش نزدیک تر شدم و گوشه ماشین رو گرفتم جیغ زد و با قدم های کوچولوش دور فروشگاه میدوید جیغ میزد و سارا رو صدا میکرد سارا اومد طرفش و بغلش کرد آنا هم کم نگذاشت و زد زیر گریه خندیدم و گفتم:دخترت هم مثل خودت لوسه...
_ارس جان پسرم بیا شام...
#رمان
#خودم_نویس
#پارت3
@Endlesseternity~•🌊