🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
اِسْتِــرْ | Esther
«فصل اول»
#part_129
بیمارستان، شبها چهرهی دیگری پیدا میکرد. روز، با رفتوآمد پرستاران، صدای چرخ تختها، باز شدن درها و رفتوآمد خانوادههایی که هرکدام امیدی را در مشت میفشردند، شلوغتر به نظر میرسید؛ اما شب که از راه میرسید، همان شلوغی رنگ دیگری میگرفت. چراغهای سفید، سردتر میشدند، راهروها کشدارتر به نظر میرسیدند و صدای هر دستگاه، بیش از اندازه واضح به گوش میرسید.
در بخش مراقبتهای ویژه، زمان دیگر با ساعت سنجیده نمیشد.
با ضربانها سنجیده میشد، با بالا و پایین رفتن خطوط مانیتو، با عددهایی که هر چند ثانیه تغییر میکردند و با نفسهایی که پشت شیشه، ارزششان از تمام ساعتهای جهان بیشتر شده بود.
حسین هنوز روی همان تخت بود. غرغ در خواب و بی خبر از دنیای بیرون. پانسمان دور سرش بسته شده بود، دست شکستهاش در آتل قرار داشت و دستگاهها همچنان وضعیتش را زیر نظر داشتند اما مسئلهی تازهای وجود داشت.
خون...خون کافی.
و این بار، اضطراب فقط در چشمهایشان نبود؛ روی کاغذی کوچک، با یک عبارت کوتاه نوشته شده بود: B -
اردلان برگهای را که پرستار به آنها داده بود، چند بار نگاه کرد.
انگار اگر بیشتر خیره شود، حروف روی کاغذ تغییر میکنند.
«بی ِمنفی»
مهراد کنار او نشست.
«آره.»
«یعنی هیچکس از بین ما نیست که گروه خونیش بی منفی باشه؟»
پارسا که روی صندلی روبهرو نشسته بود، دستهایش را در هم قفل کرد.
«باید ببینیم.»
اردلان سرش را بلند کرد.
«باید ببینیم؟ ینی چی؟»
پارسا گوشیاش را از جیب بیرون آورد.
«ینی گروه خونی همه رو که حفظ نیستیم. زنگ میزنیم، میپرسیم.»
مهراد نفسش را بیرون داد.
«من که نمیدونم.»
اردلان بلافاصله گفت: «منم نمیدونم.»
هر سه نفر به پارسا نگاه کردند.
پارسا ابرو بالا انداخت.
«چیه؟ چرا منو نگاه میکنید؟ خب منم نمیدونم!»
مهراد با وجود حال بدش، لبخند بسیار کمرنگی زد.
«خب پس تا اینجا سه هیچ به نفع بیخبری.»
اردلان گوشی را برداشت.
«باید یکی پیدا کنیم دیگه.»
و تماسها شروع شدند، یکی پس از دیگری...
اسمهایی از دفترچهی تلفن بالا میآمدند و دانه دانه کنار میرفتند. یکی گروه خونیاش را نمیدانست، دیگری در دسترس نبود. کسی اصلاً نمیتوانست خودش را به بیمارستان برساند. نفری هم که اصلا گروه خونیاش سازگار نبود و هر بار، امیدی کوچک سر بلند میکرد و چند ثانیه بعد دوباره زیر بار واقعیت خم میشد. اردلان گوشی را روی زانو گذاشت.
«لعنتی...»
مهراد آرام پرسید: «چند نفر موندن؟»
«هیچکس نموند هیچ کس.»
پارسا سرش را پایین انداخت.
«باید بیشتر بگردیم.»
اردلان نگاهش را به شیشهی ICU دوخت. پشت آن شیشه، حسین هنوز بیخبر از تمام این رفتوآمدها، میان خواب و بیداری معلق بود. مهراد آرام گفت: «باید یه راهی پیدا بشه اینجور که نمیشه.»
اردلان جوابی نداد. گاهی امید، درست در لحظهای که آدم خیال میکند تمام شده، از باریکترین شکاف ممکن خودش را وارد زندگی میکند اما هنوز خبری از آن شکاف نبود..!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی آنطرفتر، در انتهای همان راهرو، محمد کنار پنجره ایستاده بود. رسول، مهدی و حامد هم در نزدیکیاش بودند. حامد خستهتر از آن بود که بخواهد چیزی را پنهان کند. ساعتها انتظار، اضطراب و فشار اتفاقات پشت سر هم، رنگ از چهرهاش گرفته بود. مهدی آرام پرسید: «دکتر دربارهی خونش چی گفت؟»
محمد جواب داد: «گفت ذخیرهی خونش باید جبران بشه. فعلاً اون چیزی که لازم داشته رو گرفته، ولی وضعیتش طوری نیست که بشه دست روی دست گذاشت.»
رسول پرسید: «گروه خونی؟»
«بی منفی.»
رسول چند ثانیه فکر کرد.
«از بین ما کسی هست؟»
محمد نگاه کوتاهی به هر سه نفر انداخت.
«تا جایی که میدونم، نه.»
مهدی گفت: «باید از بقیه بچهها هم بپرسیم.»
حامد که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، آرام گفت: «هر کسی که امکانش رو داره، باید بررسی بشه.»
محمد سری تکان داد.
«آره. الان مسئلهی ما پرونده نیست. مسئله حسینِه.»
رسول گوشیاش را بیرون آورد.
«من با بچهها هماهنگ میکنم.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صفحهی گوشی روشن شد.
یک پیغام از طرف سعید برایش ارسال شده بود. رسول بیاختیار به اسم نگاه کرد.
سعید...
چند ثانیه همانطور ماند و بعد چیزی در ذهنش جرقه زد. یک خاطرهی قدیمی، یک فرم پزشکی و یک گفتوگوی ساده که ماهها پیش جایی میان کارهای روزمره رد شده بود. رسول زیر لب گفت: «صبر کن ببینم...»
مهدی نگاهش کرد.
«چی شد؟»
رسول دوباره به صفحه نگاه کرد.
«سعید.»
محمد پرسید: «چی؟»
رسول با عجله گفت: «گروه خونیه سعید.»
مهدی اخم کرد.
«گروه خونیش چشه؟»
رسول ناگهان لبخند زد.
«- O»
برای چند ثانیه، آن چهار نفر فقط به هم نگاه کردند..!
بعد رسول شمارهی سعید را گرفت. یک بوق..دو بوق و بلاخره سعید جواب داد.
«بله؟»
رسول بدون مقدمه گفت: «سعید، کجایی؟»
«از خونه امن خارج شدیم و اومدیم سایت.»
«فرشید پیشته؟»
«آره چرا؟ چیشده مگه؟»
«یه کار فوری دارم.»
لحن سعید تغییر کرد.
«چی شده؟»
«حسین گروه خونیش B منفیه. میتونی خودتو برسونی بیمارستان؟»
«برای خون؟»
«آره.»
«الان راه میافتم.»
رسول نفس آسودهای کشید.
«سعید...»
«هوم؟»
«ممنون.»
سعید خندید.
«حالا بذار برسم، بعد تشکر کن.»
تماس قطع شد و محمد بلاخره توانست لبخند محوی بر روی لب هایش بنشاند و نفسی اسوده کشد)!
و حامد هم برای نخستین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیم ساعت بعد، صدای قدمهایی تند در راهروی بیمارستان پیچید. سعید از انتهای راهرو پیدا شد و فرشید چند قدم پشت سرش حرکت میکرد. سعید هنوز نفسش کاملاً منظم نشده بود همین که به رسول رسید، پرسید: «کجاست؟»
رسول به سمت بخش اشاره کرد.
«اونجاست.»
سعید نگاه کوتاهی به در ICU انداخت.
«حالِش چطوره؟»
محمد پاسخ داد: «فعلاً تحت مراقبته. ظاهره به سرش ضربه وارد شده، دستشم شکسته، و متاسفانه خون زیادی هم از دست داده.»
سعید لبهایش را روی هم فشرد.
«خب...من اومدم خون اهدا کنم دیگه. هر کاری لازمه باشه هم انجام میدم.»
فرشید کنار او ایستاد.
«گفتن اول آزمایش میگیرن.»
سعید چند قدم جلو رفت، اما پیش از آنکه وارد بخش مربوط شود، برگشت و به رسول نگاه کرد.
«راستی...»
رسول گفت: «چیه؟»
سعید با همان لبخند همیشگیاش گفت: «ببین من چه گنجیام بین شماها.»
فرشید خندید.
«شروع شد.»
سعید ادامه داد: «تا امروز قدر منو نمیدونستید. حالا فهمیدید O منفی بودن چه نعمتیه؟»
رسول خندهاش گرفت.
«تو اگه خونت هم به درد نمیخورد، باز یه چیزی برای تعریف از خودت پیدا میکردی.»
«این تواضع شماست که اجازه نمیده ارزش واقعی من دیده بشه.»
مهدی که نزدیکشان بود، خندید.
«برو خون بده قهرمان، بعد بیا جایزهتو بگیر.»
سعید به سمت او برگشت.
«بله که جایزه میخوام.»
«چی میخوای مثلاا؟»
«باید یه قاب عکس از خودم بزنید تو سایت زیرشم بنویسید: ناجی ذخایر خونی واحد پنج سازمان امنیت ملی.»
فرشید خندید.
«برو بابا.»
سعید در حالی که همراه پرستار راه میافتاد گفت: «بعداً میفهمید من چه خدمتی کردم.»
صدای محمد از پشت سرش آمد: «برو خون بده، خدماتت بعداً ارزیابی میشه.»
سعید دستش را بالا برد.
«چشم فرمانده!»
چند دقیقه بعد، فرآیند اهدای خون انجام شد و برای نخستین بار از ساعتها قبل، فضای سنگین راهرو کمی ترک برداشت نه اینکه درد رفته باشد نه اما گاهی یک لبخند کوچک، وسط یک شب سخت، همان پنجرهای است که آدم برای چند ثانیه از پشت آن نفس میکشد. سعید بعد از اتمام کار، کمی رنگپریده اما مانند همیشه سرحال بیرون آمد، رسول به سمتش رفت.
«خوبی؟»
«من؟ عالی.»
فرشید نگاهش کرد.
«مطمئنی؟»
«من از اون آدمام که اگه خونمم تموم بشه، باز یه چیزی برای اهدا کردن پیدا میکنما دست کم گرفتیمونا.»
رسول خندید و سعید با اشاره به خودش گفت: «قدر منو بدونید خلاصه.»
محمد لبخند زد.
«ممنون سعید.»
سعید لحظهای جدی شد.
«کاری نکردم آقا.»
بعد دوباره لبخند زد.
«یعنی کردم...ولی شما زیادی احساساتیاش نکنید دیگه.»
چند خندهی کوتاه میانشان رد شد و شاید همین چند ثانیه کافی بود تا فشار سنگین آن شب، اندکی از روی شانههایشان کنار برود.
فرشید دستش را روی شانهی سعید گذاشت.
«بریم؟»
سعید سر تکان داد.
«بریم.»
پیش از رفتن، نگاه دیگری به در ICU انداخت و زیر لب زمزمه کرد: «امیدوارم وقتی برگشتیم، خودش بیدار شده باشه.»
فرشید آرام گفت: «انشاءالله.»
سعید و فرشید از راهرو دور شدند و رسول چند لحظه همانجا ماند، بعد نگاهش را به محمد انداخت و گفت: «منم میرم سایت آقا.»
محمد پرسید: «برای چی؟»
رسول گوشیاش را بالا آورد.
«ماشین.»
لحنش تغییر کرده بود.
«اگه اون پسر تونسته حتی بخشی از مشخصات خودرو رو به خاطر بسپره، احتمالاً میتونیم مسیرش رو از دوربینهای قبل و بعد از محل حادثه بازسازی کنیم.»
محمد نگاه دقیقی به او انداخت.
«دوربین خود محل حادثه؟»
«تا جایی که بررسی کردیم، پوشش مستقیم نداریم.»
«پس؟»
«قبل و بعد از نقطهی برخورد.»
رسول مکث کرد.
«ماشین بالاخره از یه خیابون وارد شده و از یه خیابون خارج شده. دوربین لازم نیست خود لحظهی برخورد رو ثبت کرده باشه. بعضی وقتا مسیر بیشتر از یک فریم به ما اطلاعات میده.»
محمد سری تکان داد.
«پس برو.»
رسول راه افتاد.
«گزارش اولیه رو هم تا قبل از برگشتتون آماده میکنم.»
★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
اِسْتِــرْ | Esther
«فصل اول»
#paret_130
سایت، برخلاف بیمارستان، بوی اضطراب نمیداد. اینجا اضطراب شکل دیگری داشت روی مانیتورها، روی پروندهها، روی نقشهها، روی خطوطی که از یک نقطه به نقطهی دیگر کشیده شده بودند.
رسول پشت سیستم مرکزی نشست و تصاویر دوربینهای محدوده یکی پس از دیگری روی صفحه ظاهر شدند. زمان حادثه را مشخص کرد و محدوده را تقسیم کرد. دوربینها را بر اساس فاصله و زاویهی پوشش مرتب کرد.
صدای کلیک ماوس و تایپ صفحهکلید در فضای سالن پخش میشد. اولین تصاویر، چیزی نشان ندادند. دومی هم نه. سومی، فقط چند خودرو. چهارمی، یک ترافیک معمولی.
رسول تصویر را عقب برد و دوباره جلو کشید. یک خودرو از گوشهی تصویر رد شد.
رسول مکثی کرد و بعد روی تصویر زوم شد.
اما نه...خودش نبود. فقط مدل ماشبن شبیهش بود، اما تطبیق نداشت.
رسول زیر لب گفت:
«نه خودش نیست...»
تصویر بعدی، باز هم یک خودرو این بار زاویهی دوربین بهتر بود. رنگ بدنه، نقرهای، مدل خودرو با توصیف شاهد همخوانی داشت اما یک چراغ عقب..! رسول تصویر را بزرگتر کرد. چراغ عقب سمت چپ، شکستگی مشخصی داشت. چشمهای رسول تنگ شد.
«خودشه ایول...»
زمان تصویر را ثبت کرد و مسیر را عقبتر برد. چند دقیقه قبلتر، همان خودرو در خیابانی دیگر دیده میشد. رسول مسیر را دنبال کرد. یک دوربین و بعد دوربین بعدی، خیابان سوم. ماشین مثل تکهای از یک پازل از میان قابهای مختلف عبور میکرد. رسول هر تصویر را کنار دیگری قرار داد و مسیر شکل گرفت، اما پلاک هنوز واضح نبود. یک بار دیگر تصویر را بررسی کرد اما زاویهی دوربین نامناسب بود، رسول عقب کشید.
«لعنتی...»
اما هنوز تمام نشده بود، مسیر را جلو برد و از دوربین دیگری برسی کرد این بار خودرو کمی نزدیکتر بود. تصویر را فریز کرد و وضوح را تا جایی که امکان داشت بالا برد. پلاک نمایان شد و رسول چند ثانیه به آن خیره ماند.
«گرفتمت.»
مشخصات پلاک را از سامانهی مربوط استخراج کرد. نام مالک بر روی وال ظاهر شد. رسول ابروهایش را در هم کشید. یک بار دیگر اطلاعات را بررسی کرد و بعد نتیجه را با سوابق موجود تطبیق داد.
«ماشین سرقتیه...»
همهچیز ناگهان معنای دیگری پیدا کرد. خودرو چند روز قبل به عنوان سرقتی ثبت شده بود. یعنی مالک ثبتشده، ارتباطی با حادثه نداشت.رسول اطلاعات را وارد پرونده کرد.
خودرو: پژو 405
رنگ: نقرهای
وضعیت: سرقتی
وضعیت بدنه: چراغ عقب سمت چپ،دارای شکستگی
مسیر شناساییشده: چند محدوده پیش و پس از محل حادثه
پلاک: 76ایران832م34
اما یک جای کار میلنگید، چهرههای سرنشینان خودرو.
رسول دوباره تصاویر را بررسی کرد. شاهد گفته بود که انگار دو نفر داخل خودرو بودند اما سرنشینان، چهرههایشان را پوشانده بودند.
کلاه، ماسک و زاویهی نامناسب دوربین. هیچکدام تصویر قابل اتکایی برای شناسایی چهره نمیداد. رسول به صندلی تکیه داد. خودرو پیدا شده بود، پلاک پیدا شده بود. مالک مشخص شده بود اما کسانی که پشت فرمان نشسته بودند چه؟هنوز در تاریکی به سر میبردند این همان تناقض تلخ پرونده بود. ردپا پیدا شده بود، اما صاحب قدمها نه. رسول دستش را روی پیشانی گذاشت و چند ثانیه به مانیتور خیره ماند. پروندهی تحقیقات را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. گزارش باید دقیق میبود نه جای حدس داشت، نه جای احساس آنچه دیده شده بود، ثبت شد. آنچه از تصاویر استخراج شده بود، با زمان و محدوده درج شد. توصیف شاهد درباره رنگ، مدل و چراغ شکسته خودرو با تصاویر تطبیق داده شد. مسیر احتمالی خودرو از چند دوربین متوالی بازسازی شد. وضعیت سرقتی خودرو ثبت گردید. عدم ثبت چهرهی قابل شناسایی سرنشینان نیز صریحاً در گزارش آمد.
رسول حتی یک احتمال را به عنوان واقعیت ننوشته بود. در پایان گزارش، جملهای اضافه کرد: «با توجه به عدم ثبت تصویر واضح از چهره سرنشینان، شناسایی اشخاص دخیل از طریق تصاویر موجود در حال حاضر امکانپذیر نیست. با این حال، اطلاعات استخراجشده از خودرو و مسیر تردد آن میتواند مبنای اقدامات بعدی در بررسی پرونده قرار گیرد.»
گزارش را یک بار دیگر خواند و پایین صفحه امضا زد و نوشت: 'رسول سپهری'
برگهها را مرتب کرد و داخل زونکن قرار داد. قرار بود پس از بازگشت محمد، گزارش را مستقیم تحویل او بدهد. رسول به پشتی صندلی تکیه داد و چند ثانیه چشمهایش را بست. تنها چند ثانیه...
اما صفحهی سیستمش هنوز روشن بود. گوشهی صفحه، یک اعلان ایمیل بود که رسول او را اصلا ندیده بود.
رسول چشمانش را کامل باز کرد و نام فرستنده را دید.
'Unknown'
نگاهش ثابت ماند و انگشتش روی ماوس رفت. ایمیل را باز کرد.
متن کوتاه بود اما هر جمله، معنایی پشت معنای دیگر پنهان کرده بود: «موضوع مورد نظر هنوز در وضعیت ناپایدار قرار دارد. محل نگهداری فعلی تغییر کرده و احتمال ورود فردی ناشناس وجود دارد. منبعی که دنبالش هستیم هنوز به مقصد نرسیده. اگر مسیر فعلی ادامه پیدا کند، ممکن است پیش از رسیدن ما، پرونده بسته شود. لازم است دوستان قدیمی، قبل از بسته شدن در، خودشان را به ساختمان سفیدرنگ برسانند. چراغ اتاق هنوز روشن است.»
رسول متن را دوباره خواند این بار آهستهتر و با دقتی بیشتر.
«موضوع مورد نظر...»
نگاهش روی جمله ماند.
منظورش حسین. رسول این را خوب میفهمید.
«محل نگهداری فعلی تغییر کرده...»
بیمارستان...
«احتمال ورود فردی ناشناس...»
تهدید...
«چراغ اتاق هنوز روشن است.»
رسول گوشی را برداشت و اول به محمد زنگ زد اما پاسخی دریافت نکرد. دوباره تماس گرفت ولی باز هم تماسش بیپاسخ ماند. شمارهی مهدی را گرفت اما باز هم جوابی دریافت نکرد. انگشتش روی نام حامد رفت اما چند لحظه مکث کرد و با خودش گفت: «اگه خودش ندونه چی؟»
ممکن بود حامد هنوز از تمام جزئیات مطلع نباشد. ممکن بود تماس ناگهانی رسول، نگرانی دیگری به نگرانیهایش اضافه کند و حاله بدش را بدتر کند بنابر این رسول گوشی را پایین آورد.
«نه...»
تصمیم گرفت صبر کند..ده دقیقه گذشت. ده دقیقهای که برای ذهن ناآرام او اندازهی یک ساعت کش آمد. اما بالاخره تلفن همراهش به صدا درآمد.
نام محمد بود که روی صفحه نقش بسته بود. رسول بلافاصله جواب داد.
«الو آقا؟»
صدای محمد از آن سوی خط آمد.
«سلام رسول.»
«سلام آقا»
«چیزی شده؟»
«آقا داوود جیمیل زده گفته تصادف کاره کامیار بوده حدسمون درست بود ولی غیر از این گفته که ممکنه ادم فرستاده..»
محمد میان کلامش پرید و خودش جمله را کامل کرد: «ادم فرستاده باشن دنبال حسین که تو پوشش پرستار حذفش کنن اره میدونم.»
رسول ابرو بالا انداخت.
«میدونید؟»
«اوهوم.»
«اما چطوری؟ پس چرا چیزی نگفتید؟»
محمد پاسخ داد:
«خوده داوود زنگ زد گفت اگه هم نگفتم اونجا وقتش نبود.»
رسول نفس کوتاهی کشید.
«آهان،بله درسته...»
محمد پرسید: «ماشین چی؟»
رسول نگاهش را به زونکن روی میز دوخت.
«پیداش کردم آقا.»
صدای محمد جدیتر شد.
«مطمئنی؟»
«مشخصات خودرو با توضیح شاهد تطبیق داره. پژوی405 نقرهای رنگ، چراغ عقب سمت چپ آسیبدیده بود. مسیرش رو هم از چند دوربین قبل و بعد از محل حادثه بازسازی کردم.»
«پلاک؟»
رسول گفت: «درآوردم مشخصاتش رو.»
رسول ادامه داد: «ولی ماشین سرقتیه.»
«مالک خودرو؟»
«مالک ثبتشده ارتباطی با حادثه نداره. خودرو قبل از ماجرا سرقت شده.»
محمد آرام گفت: «سرنشینهاش چی؟»
رسول نفسش را بیرون داد.
«چهرهها پوشیده بود. توی تصاویر موجود، تصویر قابل استفادهای از چهرهشون نداریم متاسفانه.»
محمد پرسید: «گزارش رو نوشتی؟»
«کامل.»
محمد گفت: «رسول.»
«بله؟»
«خسته نباشی.»
رسول لبخند محوی زد.
«خواهش میکنم.»
«مواظب خودت باش خدانگهدار.»
«شما هم همینطور آقا، خدانگهدار.»
تماس قطع شد. رسول چند لحظه گوشی را در دست نگه داشت و بعد نگاهش دوباره به ایمیل داوود افتاد. همان چند خط،همان کلمات،همان «چراغ». او حالا میدانست حسین تنها در یک بیمارستان گرفتار نشده است. پروندهای که تا دیروز در میان کاغذها نفس میکشید، حالا خودش را به تخت بیمارستان رسانده بود و بدتر از آن، کسی در ققنوس هنوز حواسش به این ماجرا بود.
رسول زونکن را برداشت اما پیش از خروج، یک بار دیگر به صفحهی مانیتور نگاه کرد. تصویر خودرو روی صفحه ثابت مانده بود.
پژوی405 نقرهای رنگ، چراغ شکسته عقبش، پلاک و مشخصاتش و صندلیهایی که سرنشینان ناشناسشان در تاریکی فرو رفته بودند.
رسول آرام گفت: «ماشین رو پیدا کردیم...حالا باید آدمهاشو پیدا کنیم.»
زونکن را زیر بغل گرفت و از اتاق خارج شد و راهرو پشت سرش دوباره در سکوتی سنگین فرو رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آن شب، یک کیسهی خون میانِ رگهای خستهی یک پسر جاری شد؛
یک پلاک از دلِ چند تصویر بیرون کشیده شد و یک پیغام از فاصلهای دور، خودش را به قلبِ ماجرا رساند. سه اتفاق، سه مسیر، سه نخ...و سرنوشت، آرامآرام داشت آنها را به یک گره میرساند.
شاید بعضی راهها برای رسیدن ساخته نمیشوند و بلکه برای پیدا کردن ساخته میشوند. شاید بعضی چراغها برای روشنایی نیستند و فقط برای ایناند که بدانیم در انتهای تاریکی، هنوز کسی بیدار است و شاید آن شب، در حالی که حسین میان خواب و بیداری
با مرز باریکِ ماندن دستوپنجه نرم میکرد جایی دیگر، کسی پشت یک صفحهی روشن نشسته بود و برای آیندهای مینوشت که هنوز خودش هم نمیدانست قرار است چه بهایی داشته باشد...
یک نفر خون داد، یک نفر ردی پیدا کرد و یک نفر هم از پشتِ دیوارهای ققنوس خبر داد که چراغ هنوز روشن است..)!
★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
.
واینک،برگِدیگریازروایتِاِستِر؛
آرام،ازمیانِواژهها،روانهینگاهِشما🌝🌸؛
.
934.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ حالمان خوب بود تا اینکه وابستهی چیزهایی شدیم که به ما تعلق نداشتند))) ]
شاید یه #اسپویل از آیندهای نچندان دور :)..
سلام بعد از چن روز؟ یادم نمیاد حالا بیخیال مهم اینه که اومدم. پس سلام🦦✨
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
سلام بعد از چن روز؟ یادم نمیاد حالا بیخیال مهم اینه که اومدم. پس سلام🦦✨
اومدم اذیتتون کنم یوهاهاهااا
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
اومدم اذیتتون کنم یوهاهاهااا
پارت نوشتم ولی نمیدم میخوام اذیتتون کنم واح واح واح🦥🎀
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
پارت نوشتم ولی نمیدم میخوام اذیتتون کنم واح واح واح🦥🎀
بدم بهتون یا نه؟🐈⬛️...