سلام بعد از چن روز؟ یادم نمیاد حالا بیخیال مهم اینه که اومدم. پس سلام🦦✨
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
سلام بعد از چن روز؟ یادم نمیاد حالا بیخیال مهم اینه که اومدم. پس سلام🦦✨
اومدم اذیتتون کنم یوهاهاهااا
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
اومدم اذیتتون کنم یوهاهاهااا
پارت نوشتم ولی نمیدم میخوام اذیتتون کنم واح واح واح🦥🎀
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
پارت نوشتم ولی نمیدم میخوام اذیتتون کنم واح واح واح🦥🎀
بدم بهتون یا نه؟🐈⬛️...
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
بدم بهتون یا نه؟🐈⬛️...
اها راستی یک عدد معجزه هم رخ داد مث که من دوباره منولوگ نوشتم باح🦦✨
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
سلام بعد از چن روز؟ یادم نمیاد حالا بیخیال مهم اینه که اومدم. پس سلام🦦✨
اها چهار روزه حساب کردوم🐈⬛️✨...
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
بدم بهتون یا نه؟🐈⬛️...
راستش دلم نمیاد بدمشون هوم؟🦦🐈⬛️ ..
🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
اِسْتِــرْ | Esther
«فصل اول»
#paret_131
«همین که گفتم؛ این پسر بیشتر از چیزی که ما فکر میکنیم میدونه. این برای ما چیزی جز دردسر نیست. هر طور شده تا فردا کارشو تموم میکنید وگرنه اون وقت من کار شما دوتا رو تموم میکنم متوجههه شدیددد؟!»
صدای کامیار چنان از گوشی بیرون میزد که گویی سیمهای تلفن هم از خشونت کلماتش به تنگ آمده بودند. آن طرف خط، بعد از چند ثانیه صدای مرد شنیده شد؛ بریده بریده، لرزان و محتاط.
«بـ..بله.»
کامیار دندانهایش را روی هم فشرد.
«بلندتر!»
مرد با ترس گفت: «بله آقا.»
کامیار با خشم نعره زد: «گفتم متوجه شدید؟!»
«بـ..بله آقا. متوجه شدیم.»
«خوبه.»
این «خوبه» بیشتر از آنکه آرامش داشته باشد، شبیه آخرین خط یک حکم بود. تماس را قطع کرد و گوشی را با حرکتی عصبی روی میز پرت کرد. تلفن روی سطح چوبی سر خورد و چند دور چرخید تا کنار پروندهای قطور متوقف شد. کامیار دستهایش را روی میز گذاشت و چند ثانیهای به نقطهای نامعلوم خیره ماند امل بعد با صدایی بلند فریاد زد: «لعننتتیییی!»
صدایش در اتاق پیچید و از شکاف در به راهرو خزید. نگهبانی که چند متر آنطرفتر در راهروی سالن ایستاده بود، با شنیدن صدا سرش را برگرداند. پس از چند ثانیه کامیار در اتاقش را باز کرد و روبه همان نگهبان فریاد زد: «هوی! تو!»
مرد با عجله نزدیک کامیار شد.
«بـ..بله آقا؟»
کامیار سرش را بالا آورد.
«ببین میلاد کدوم گوری رفته.»
نگهبان لبهایش را تر کرد.
«چشم آقا.»
کامیار با تندی گفت: «بگو بیاد اینجا. کارش دارم.»
مرد سر تکان داد.
«چشم امره دیگه؟!»
کامیار صدایش را پایین آورد، اما همین پایین آمدن، لحنش را خطرناکتر کرد.
«سریععع.»
نگهبان فوراً گفت: «چشم آقا.»
و با عجله از راهرو دور شد. کامیار دوباره در اتاق تنها ماند. اتاق بزرگ بود، اما خشم او آنقدر جاگیر شده بود که دیوارها برایش تنگ به نظر میرسیدند. قدمهایش روی کف چوبی اتاق تکرار میشد. یک سمت،سمت دیگر،پنجره،میز،پرونده و باز هم پنجره. گویی میخواست با اندازه گرفتن طول اتاق، فاصلهی میان نقشهای که در ذهنش ساخته بود و نتیجهای که گرفته بود را حساب کند. اما بعضی شکستها با متر اندازهگیری که اندازه نمیشوند میشوند؟! نه نمیشوند، با اعصاب سنجیده میشوند. با خشم،با ترس. با آدمهایی که قرار بود مهره باشند و حالا خودشان به مسئله تبدیل شده بودند.
کامیار زیر لب گفت: «دو تا آدم، یک مأموریت ساده...»
لبخند تلخی زد.
«و باز هم گند زدن مثل همیشه.»
نگاهش روی پروندهی حسین افتاد. پرونده را برداشت و چند صفحه را ورق زد. نام حسین شفیعی میان کاغذها دیده میشد.
چند لحظه نگاهش روی نام ماند و بعد هم با عصبانیت پرونده را بست و ان را روی میز پرت کرد.
«بیشتر از چیزی که فکر میکردیم میدونی لعنتی...»
صدای ضربهای به در، جملهاش را برید، کامیار سرش را بلند کرد.
«بیا تو میلاد.»
در باز شد و میلاد طبق گفتهی کامیار وارد شد.
«بله آقا؟ امری داشتید؟»
کامیار پشت میز نشست و نگاهش را مستقیم به میلاد دوخت.
«باید بری مأموریت.»
میلاد ابروهایش را بالا برد.
«مأموریت؟»
«آره.»
کامیار چند لحظه او را برانداز کرد.
«تهران.»
میلاد یک قدم جلوتر آمد.
«تهران براچی؟»
«فردا صبح باید راه بیوفتی.»
میلاد هنوز نمیدانست چرا، اما چیزی درونش از همان لحظه اول فرو ریخت. کامیار ادامه داد: «اونجا تحت پوشش یه پرستار وارد بیمارستان میشی و کار این پسره، شفیعی رو تموم میکنی. بعد هم برمیگردی اینجا.»
کلمات ساده بودند اما معنایشان برای میلاد ساده نبود. چشمهایش مات ِکامیار مانده بوند.
«من؟»
کامیار ابرو بالا انداخت.
«کَری؟»
«نه..آقا.»
«پس شنیدی،تکرار نمیشه.»
میلاد لبهایش را به هم فشرد. کامیار به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «وای به حالت اگه کارتو درست انجام ندی. یا بخوای مثل اون دوتا عوضی گند بزنی. من میدونم با تو. فهمیدی؟»
میلاد خیلی آرام گفت: «بله.»
اما در ذهنش، هزار سؤال همزمان فریاد میکشیدند.
"چرا من؟ چرا حالا؟ چرا حسین؟چرا قتل یک انسان بیگناه؟
میلاد سالها در این عمارت زندگی کرده بود. کارهای مختلفی انجام داده بود؛ رساندن پیام،جابهجایی وسایل،انجام دستورهای ساده،مراقبت،رساندن خبر و کارهایی که شاید از بیرون کوچک به نظر میرسیدند،اما هرکدام بخشی از چرخ دندهی این مجموعه بودند.
اما یک مرز وجود داشت. مرزی که تا امروز از آن عبور نکرده بود.
دستش به خون کسی آلوده نشده بود اما حالا کامیار میخواست همین مرز را با یک جمله از میان بردارد. برای او، جان یک انسان چیزی بیشتر از یک مانع نبود اما میلاد...
میلاد هنوز در وجود خودش چیزی داشت که کامیار سالها پیش دفنش کرده بود.
وجدان *
همان تکهی کوچک و لجوجی از انسانیت که با وجود تمام سالهای تاریک، هنوز زنده مانده بود. کامیار گفت: «چیه؟»
میلاد به خودش آمد.
«هیچی آقا.»
«پس چرا ماتت برده؟»
میلاد نگاهش را پایین انداخت.
«من...»
مکث کرد.
«آقا، من نمیتونم از پسش بربیام.»
کامیار بیحرکت نگاهش کرد. میلاد ادامه داد: «من تا الان دستم به خون کسی کثیف نشده. هرچی بوده،کارهای پیشپاافتادهی شما بوده که میگفتید و انجام میدادم. من واقعاً نمیتونم همچین کاری انجام بدم آقا.»
کامیار آرامتر از قبل پرسید: «نمیتونی؟»
میلاد سر تکان داد: «نه.»
کامیار لبخند بسیار کمرنگی زد اما آن لبخند هیچ شباهتی به مهربانی و دلسوزی نداشت.
«بهتره بتونی.»
میلاد نگاهش کرد. کامیار ادامه داد: «هم برای اینکه اون دل گنجشکیت یه کم شجاعت پیدا کنه، هم برای اینکه برای مأموریتهای بعدیت آمادهتر بشی.»
میلاد خشکش زد،کامیار با خونسردی گفت: «کار سختی نیست. یه تمرین برای دستگرمیه.»
با این جمله چیزی در ذهن میلاد شکست. نه با صدای بلند و نه با فریاد. بلکه شبیه ترک خوردن شیشهای که از بیرون هنوز سالم به نظر میرسد.
"تمرین؟ کشتن یه انسان؟ تمرین؟"
میلاد برای چند لحظه به مرد روبهرویش خیره ماند. این همان چیزی بود که کامیار از آن به عنوان «دستگرمی» یاد میکرد؟ برای کامیار جان آدمها عدد بودند؟ اسم بودند؟ پرونده بودند؟ موانعی که اگر سر راه قرار میگرفتند، باید حذف میشدند؟
میلاد برای نخستین بار به شکلی متفاوت به او نگاه کرد.
انسان؟؟ نه.
انسان شریف است. انسان دل دارد،وابسته میشود،برای دیگری دل میسوزاند. گاهی از حق خودش میگذرد تا دیگری آسیب نبیند. انسان میتواند خشمگین باشد و باز هم دست نگه دارد. میتواند قدرت داشته باشد و باز هم رحم کند.
اما کامیار...
کامیار انگار سالها پیش قلبش را در جایی دفن کرده بود که حتی خودش هم محل دقیقش را نمیدانست. میلاد نگاهش را پایین انداخت. اما فکر دیگری، سنگینتر از همهی اینها ذهنش را درگیر کرد.
امیر..امیر...
با او باید چه میکرد؟ چه جوابی داشت که به او بدهد؟
حالا تنها کسی که در این عمارت بیدر و پیکر، برای میلاد شبیه یک نقطهی امن شده بود امیر بود. تنها کسی که وقتی همهچیز بوی تهدید میداد، حضورش برای میلاد معنای پناه را داشت. تنها کسی که بدون آنکه بخواهد چیزی از او بگیرد، با او مثل یک انسان رفتار کرده بود و حالا میلاد باید میرفت.
به تهران،به بیمارستان،کنارحسین برای گرفتن جانش و به امیری که تمام این مدت،برای حفاظت از آدمهایی شبیه به حسین،در دل همین تاریکی زندگی میکرد را باید میپیچاند و خیانت میکرد؟ اگر امیر میفهمید چه؟ اما اگر کامیار میفهمید که میلاد چیزی میداند چه؟ انگاه که بدتر میشد! اگر مأموریت بهانهای بود برای امتحان کردن او؟ و اگر این دستور، بخشی از نقشهای بزرگتر بود چه میشد؟
ذهن میلاد آنقدر سؤال تولید کرده بود که دیگر برای هیچکدام جا باقی نمانده بود با خودش فکر کرد: باید به امیر بگم.
اما چگونه؟ اگر کامیار متوجه میشد؟ اگر او را زیر نظر میگرفت؟ و اگر ردّی از امیر پیدا میکرد و به امیر آسیب میزد؟
میلاد این یکی را نمیتوانست تحمل کند. برای نخستین بار، چیزی در وجودش به او گفت شاید جان خودش آنقدرها هم مهم نباشد.
اگر لازم بود خودش را قربانی کند،شاید میتوانست.
اما امیر؟ نه.
امیر نباید قربانی این بازی میشد. میلاد به خودش آمد. کامیار هنوز منتظر پاسخ بود.
«خب؟»
میلاد آرام گفت: «من...»
کامیار نگاه تندی به او انداخت.
«من چی؟»
میلاد چند ثانیه با خودش جنگید اما این بار جنگ میان دو نفر نبود. میان دو زندگی بود. یکی زندگیای که سالها در آن گرفتار بود و دیگری، زندگیای که تازه داشت طعم آزادی را به او میچشاند. اگر مخالفت میکرد، احتمال شک کردن کامیار وجود داشت و اگر کامیار به او مشکوک میشد، ممکن بود دنبالش کند.
و اگر ردّی از امیر پیدا میکرد..تمام رشتهها به هم میرسیدند.
میلاد آهسته نفس کشید و بعد گفت: «چشم.»
کامیار سرش را کمی بالا آورد.
«چی؟»
«کاری که گفتید رو انجام میدم.»
نگاه کامیار آرامتر شد.
«خوبه.»
میلاد ادامه داد: «کار یا تمرین خاصی لازم نیست قبلش انجام بدم برای اماده شدن؟»
کامیار سر تکان داد.
«خوبه که قبول کردی.»
لبخند کوتاهی زد.
«آفرین. شجاعتت رو تحسین میکنم.»
میلاد چیزی نگفت، کامیار اضافه کرد: «امیدوارم گندی به بار نیاری مثل اون دوتا ابله،نه نیاز نیست.»
میلاد سریع سر تکان داد.
«نه آقا. خیالتون راحت.»
اما مکثی کرد و بعد گفت: «فقط...»
کامیار منتظر ماند. کمی گذشت اما میلاد همچنان مسکوت مانده بود.
«فقط چی؟»
میلاد لب باز کرد، اما جملهای که در ذهنش بود، از گلویش عبور نکرد.
«هیچی.»
کامیار نگاه معناداری به او انداخت. نگاهی که انگار میگفت جملهی ناتمام را فراموش نکرده است و بعد سرش را تکان داد.
«خیلی خب. میتونی بری.»
میلاد آرام گفت: «چشم.»
کامیار به پروندههای روی میز اشاره کرد.
«استراحت کن. فردا اول صبح باید راه بیفتی سمت تهران.»
«چشم آقا.»
میلاد به سمت در رفت و دستش روی دستگیره قرار گرفت،در را باز کرد. اما پیش از آنکه کامل از اتاق بیرون برود، برای لحظهای مکث کرد. سرش را کمی چرخاند و نگاهش کوتاه به کامیار افتاد. کامیار مشغول ورق زدن پروندهها بود. میلاد نگاهش را دزدید. از اتاق خارج شد،در را آرام بست و وارد راهرو شد. راهرو همان راهروی همیشگی بود،دیوارهای بلند،چراغهای سفید،دوربینهایی که در گوشههای سقف قرار داشتند،نگهبانهایی که بیحرف رفتوآمد میکردند،درهای بسته و پشت هر در، بخشی از رازهایی که هیچکس نامشان را بلند نمیگفت اما برای میلاد، همهچیز تغییر کرده بود. همان راهرو بود اما دیگر شبیه قبل به نظر نمیرسید.
قدمهایش آهستهتر شده بود و ذهنش آشفتهتر..قلبش سنگینتر..هر قدم او را به اتاق امیر نزدیکتر میکرد و با هر قدم، یک سؤال در ذهنش بزرگتر میشد: اگر امیر بفهمد، چه خواهد کرد؟
شاید عصبانی شود..شاید بگوید این کار دیوانگی است..شاید بخواهد مانعش شود..شاید...
نه...میلاد حتی نمیدانست واکنش امیر چه خواهد بود اما یک چیز را خوب میدانست،باید با او حرف میزد،هرچه زودتر...
چون فردا، تهران منتظرش بود.
حالا تهران برای او دیگر نام یک شهر نبود،نام یک دوراهی بود،دوراهی میان ترس و حقیقت،میان اطاعت و انتخاب،میان ماندن در تاریکی و پیدا کردن راهی هرچند باریک برای رسیدن به روشنایی. میلاد زیر لب گفت: «خدا آخر و عاقبتش رو بخیر کنه...»
اما چند قدم بعد، فکر دیگری از ذهنش گذشت. شاید این مأموریت، برخلاف چیزی که کامیار تصور میکرد، قرار نبود پایان یک زندگی باشد. شاید قرار بود آغاز چیزی باشد که سالها از آن محروم مانده بود.
آزادی...
البته اگر زنده میماند،اگر دست کامیار به حقیقت نمیرسید.
اگر امیر حرفش را باور میکرد. اگر همکاران امیر، او را تنها به چشم یک مهرهی دشمن نمیدیدند و اگر...
اگر تهران به جای آنکه مقصد یک مأموریت باشد، تبدیل به دروازهی خروج او از این جهنم میشد. فکر عجیبی بود..تقریباً غیرممکن. اما برای نخستین بار، میلاد از «غیرممکن» نترسید. چون گاهی آدم وقتی سالها در قفس زندگی کرده باشد، حتی صدای کلید را هم که بشنود، خیال میکند آزادی است و شاید آزادی، همین باشد: نه اینکه نترسی؛ بلکه با وجود ترس، یک قدم به سمت در برداری.
میلاد به انتهای راهرو رسید. درِ اتاق امیر چند متر جلوتر بود.
قدمهایش کند شد. قلبش تندتر زد،دستش را بالا آورد اما هنوز در نزده بود. برای چند ثانیه به در خیره ماند،پشت این در، امیر بود و پشت امیر، جهانی که میلاد هنوز نمیدانست چقدر با دنیای خودش فاصله دارد. دستش بالا رفت و مشتش آرام روی در نشست.
یک ضربه و بعد ضربهی دوم.
میلاد نفس عمیقی کشید. قرار بود حقیقتی را بگوید که شاید از خودِ مأموریت خطرناکتر بود و آن شب، در عمارت ققنوس، پیش از آنکه تهران مقصد فردای میلاد شود، اتاق امیر به مقصد همین لحظهی او تبدیل شده بود. گاهی آدم برای نجات یک نفر، از خطر عبور میکند؛ اما برای نجات خودش، باید از ترس عبور کند؛ و ممکن است...درست پشت دری که از طرف دیگر آن میترسی،همان کسی ایستاده باشد که سالها انتظارش را کشیدهای...
به غرها و نصیحت هایش میارزید این ریسک و خطر نمیارزید؟ بلاخره ازادی هم بهایی دارد دیگر...
ادامه دارد... ✍🏻🪴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.🌻
#مهراد
همهچیز داشت دوباره تکرار میشد...حسین روی تخت افتاده بود؛ دستش تو آتل، سرش بین باند، لولهی سرم بین رگ ها
از همین میترسیدم...
از اینکه دوباره به کسی دل ببندم و روزگار، درست همونجا که خیال میکنم پناهی ساختهم، سقفش رو روی سرم خراب کنه.
من یکبار برادرم را از دست داده بودم؛ دیگه توان ِتماشای تکرار اون قصه رو ندارم.
آدمها بعضی وقتا یادشون میره که فقط برای خودشون زندگی نمیکنن. نمیدونن بعضی آدمها، با نفس کشیدنشون نفس میکشن؛ با خندههاشون لبخند میزنند و با درداشون، بدون اینکه حتی بدونن، خون گریه میکنن.
ما هم هستیم...
پشت تمام «مواظب خودت باش» هایی که شاید زیادی ساده به نظر برسن. پشت تمام تماسهایی که از ترس بیجواب موندنشون میگیریم. پشت تمام شبهایی که چشممون به سقف میموند و دلمون هزار بار تا کنارشون میرفت.
کاش میفهمیدند..که بعضی جانها، به جانِ دیگری گره خوردهند؛ اونقدر محکم که اگه یکیشون بلرزه، اون یکی هم فرو میریزه.
کاش حسین میفهمید..که برای من، حال خوبِ اون فقط حال خوبِ خودش نبود.
کاش میفهمید...که من دیگه طاقت ِاز دست دادن ِیه نفر ِدیگر رو ندارم.
کااش...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.🌻