eitaa logo
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
206 دنبال‌کننده
85 عکس
71 ویدیو
0 فایل
‹بہ‌نآمِ‌آن‌ڪہ‌پآیان‌هآراپیش‌اَزآغـٰازهانوشتہ‌اَسٺ‌› اینجآ؟!خآنہ‌ےوآژه‌هآیےسٺ‌ڪہ‌بوےبآروٺ‌،بآران،ودلتنگے مےدهند..) آغآزڪِتآبٺ‌؛¹⁴⁰⁵/⁴/¹⁷ رخصٺ‌بآزنشر؛رونوشٺ‌اَزدسٺ‌نوشتہ‌ها،بےرخصٺ‌روآنیسٺ‌..! @Writer_2026
مشاهده در ایتا
دانلود
پژوی405 نقره‌ای رنگ، چراغ شکسته عقبش، پلاک و مشخصاتش و صندلی‌هایی که سرنشینان ناشناسشان در تاریکی فرو رفته بودند. رسول آرام گفت: «ماشین رو پیدا کردیم...حالا باید آدم‌هاشو پیدا کنیم.» زونکن را زیر بغل گرفت و از اتاق خارج شد و راهرو پشت سرش دوباره در سکوتی سنگین فرو رفت. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آن شب، یک کیسه‌ی خون میانِ رگ‌های خسته‌ی یک پسر جاری شد؛ یک پلاک از دلِ چند تصویر بیرون کشیده شد و یک پیغام از فاصله‌ای دور، خودش را به قلبِ ماجرا رساند. سه اتفاق، سه مسیر، سه نخ...و سرنوشت، آرام‌آرام داشت آن‌ها را به یک گره می‌رساند. شاید بعضی راه‌ها برای رسیدن ساخته نمی‌شوند و بلکه برای پیدا کردن ساخته می‌شوند. شاید بعضی چراغ‌ها برای روشنایی نیستند و فقط برای این‌اند که بدانیم در انتهای تاریکی، هنوز کسی بیدار است و شاید آن شب، در حالی که حسین میان خواب و بیداری با مرز باریکِ ماندن دست‌وپنجه نرم می‌کرد جایی دیگر، کسی پشت یک صفحه‌ی روشن نشسته بود و برای آینده‌ای می‌نوشت که هنوز خودش هم نمی‌دانست قرار است چه بهایی داشته باشد... یک نفر خون داد، یک نفر ردی پیدا کرد و یک نفر هم از پشتِ دیوارهای ققنوس خبر داد که چراغ هنوز روشن است..)! ★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
. واینک،برگِ‌دیگری‌ازروایتِ‌اِستِر؛ آرام،ازمیانِ‌واژه‌ها،روانه‌ی‌نگاهِ‌شما🌝🌸؛ .
934.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ حالمان خوب بود تا اینکه وابسته‌ی چیزهایی شدیم که به ما تعلق نداشتند))) ] شاید یه از آینده‌ای نچندان دور :)..
سلام بعد از چن روز؟ یادم نمیاد حالا بیخیال مهم اینه که اومدم. پس سلام🦦✨
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
اومدم اذیتتون کنم یوهاهاهااا
پارت نوشتم ولی نمیدم میخوام اذیتتون کنم واح واح واح🦥🎀
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
بدم بهتون یا نه؟🐈‍⬛️...
اها راستی یک عدد معجزه هم رخ داد مث که من دوباره منولوگ نوشتم باح🦦✨
باشه باشه میدم😂 . .
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» «همین که گفتم؛ این پسر بیشتر از چیزی که ما فکر می‌کنیم می‌دونه. این برای ما چیزی جز دردسر نیست. هر طور شده تا فردا کارشو تموم می‌کنید وگرنه اون وقت من کار شما دوتا رو تموم می‌کنم متوجههه شدیددد؟!» صدای کامیار چنان از گوشی بیرون می‌زد که گویی سیم‌های تلفن هم از خشونت کلماتش به تنگ آمده بودند. آن طرف خط، بعد از چند ثانیه صدای مرد شنیده شد؛ بریده بریده، لرزان و محتاط. «بـ..بله.» کامیار دندان‌هایش را روی هم فشرد. «بلندتر!» مرد با ترس گفت: «بله آقا.» کامیار با خشم نعره زد: «گفتم متوجه شدید؟!» «بـ..بله آقا. متوجه شدیم.» «خوبه.» این «خوبه» بیشتر از آنکه آرامش داشته باشد، شبیه آخرین خط یک حکم بود. تماس را قطع کرد و گوشی را با حرکتی عصبی روی میز پرت کرد. تلفن روی سطح چوبی سر خورد و چند دور چرخید تا کنار پرونده‌ای قطور متوقف شد. کامیار دست‌هایش را روی میز گذاشت و چند ثانیه‌ای به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند امل بعد با صدایی بلند فریاد زد: «لعننتتیییی!» صدایش در اتاق پیچید و از شکاف در به راهرو خزید. نگهبانی که چند متر آن‌طرف‌تر در راهروی سالن ایستاده بود، با شنیدن صدا سرش را برگرداند. پس از چند ثانیه کامیار در اتاقش را باز کرد و روبه همان نگهبان فریاد زد: «هوی! تو!» مرد با عجله نزدیک کامیار شد. «بـ..بله آقا؟» کامیار سرش را بالا آورد. «ببین میلاد کدوم گوری رفته.» نگهبان لب‌هایش را تر کرد. «چشم آقا.» کامیار با تندی گفت: «بگو بیاد اینجا. کارش دارم.» مرد سر تکان داد. «چشم امره دیگه؟!» کامیار صدایش را پایین آورد، اما همین پایین آمدن، لحنش را خطرناک‌تر کرد. «سریععع.» نگهبان فوراً گفت: «چشم آقا.» و با عجله از راهرو دور شد. کامیار دوباره در اتاق تنها ماند. اتاق بزرگ بود، اما خشم او آن‌قدر جاگیر شده بود که دیوارها برایش تنگ به نظر می‌رسیدند. قدم‌هایش روی کف چوبی اتاق تکرار می‌شد. یک سمت،سمت دیگر،پنجره،میز،پرونده و باز هم پنجره. گویی می‌خواست با اندازه گرفتن طول اتاق، فاصله‌ی میان نقشه‌ای که در ذهنش ساخته بود و نتیجه‌ای که گرفته بود را حساب کند. اما بعضی شکست‌ها با متر اندازه‌گیری که اندازه نمی‌شوند میشوند؟! نه نمیشوند، با اعصاب سنجیده می‌شوند. با خشم،با ترس. با آدم‌هایی که قرار بود مهره باشند و حالا خودشان به مسئله تبدیل شده بودند. کامیار زیر لب گفت: «دو تا آدم، یک مأموریت ساده...» لبخند تلخی زد. «و باز هم گند زدن مثل همیشه.» نگاهش روی پرونده‌ی حسین افتاد. پرونده را برداشت و چند صفحه را ورق زد. نام حسین شفیعی میان کاغذها دیده می‌شد. چند لحظه نگاهش روی نام ماند و بعد هم با عصبانیت پرونده را بست و ان را روی میز پرت کرد. «بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم می‌دونی لعنتی...» صدای ضربه‌ای به در، جمله‌اش را برید، کامیار سرش را بلند کرد. «بیا تو میلاد.» در باز شد و میلاد طبق گفته‌ی کامیار وارد شد. «بله آقا؟ امری داشتید؟» کامیار پشت میز نشست و نگاهش را مستقیم به میلاد دوخت. «باید بری مأموریت.» میلاد ابروهایش را بالا برد. «مأموریت؟» «آره.» کامیار چند لحظه او را برانداز کرد. «تهران.» میلاد یک قدم جلوتر آمد. «تهران براچی؟» «فردا صبح باید راه بیوفتی.» میلاد هنوز نمی‌دانست چرا، اما چیزی درونش از همان لحظه اول فرو ریخت. کامیار ادامه داد: «اونجا تحت پوشش یه پرستار وارد بیمارستان میشی و کار این پسره، شفیعی رو تموم می‌کنی. بعد هم برمی‌گردی اینجا.» کلمات ساده بودند اما معنایشان برای میلاد ساده نبود. چشم‌هایش مات ِکامیار مانده بوند. «من؟» کامیار ابرو بالا انداخت. «کَری؟» «نه..آقا.» «پس شنیدی،تکرار نمیشه.» میلاد لب‌هایش را به هم فشرد. کامیار به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «وای به حالت اگه کارتو درست انجام ندی. یا بخوای مثل اون دوتا عوضی گند بزنی. من می‌دونم با تو. فهمیدی؟» میلاد خیلی آرام گفت: «بله.» اما در ذهنش، هزار سؤال هم‌زمان فریاد می‌کشیدند. "چرا من؟ چرا حالا؟ چرا حسین؟چرا قتل یک انسان بی‌گناه؟ میلاد سال‌ها در این عمارت زندگی کرده بود. کارهای مختلفی انجام داده بود؛ رساندن پیام،جابه‌جایی وسایل،انجام دستورهای ساده،مراقبت،رساندن خبر و کارهایی که شاید از بیرون کوچک به نظر می‌رسیدند،اما هرکدام بخشی از چرخ دنده‌ی این مجموعه بودند.