🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
اِسْتِــرْ | Esther
«فصل اول»
#paret_131
«همین که گفتم؛ این پسر بیشتر از چیزی که ما فکر میکنیم میدونه. این برای ما چیزی جز دردسر نیست. هر طور شده تا فردا کارشو تموم میکنید وگرنه اون وقت من کار شما دوتا رو تموم میکنم متوجههه شدیددد؟!»
صدای کامیار چنان از گوشی بیرون میزد که گویی سیمهای تلفن هم از خشونت کلماتش به تنگ آمده بودند. آن طرف خط، بعد از چند ثانیه صدای مرد شنیده شد؛ بریده بریده، لرزان و محتاط.
«بـ..بله.»
کامیار دندانهایش را روی هم فشرد.
«بلندتر!»
مرد با ترس گفت: «بله آقا.»
کامیار با خشم نعره زد: «گفتم متوجه شدید؟!»
«بـ..بله آقا. متوجه شدیم.»
«خوبه.»
این «خوبه» بیشتر از آنکه آرامش داشته باشد، شبیه آخرین خط یک حکم بود. تماس را قطع کرد و گوشی را با حرکتی عصبی روی میز پرت کرد. تلفن روی سطح چوبی سر خورد و چند دور چرخید تا کنار پروندهای قطور متوقف شد. کامیار دستهایش را روی میز گذاشت و چند ثانیهای به نقطهای نامعلوم خیره ماند امل بعد با صدایی بلند فریاد زد: «لعننتتیییی!»
صدایش در اتاق پیچید و از شکاف در به راهرو خزید. نگهبانی که چند متر آنطرفتر در راهروی سالن ایستاده بود، با شنیدن صدا سرش را برگرداند. پس از چند ثانیه کامیار در اتاقش را باز کرد و روبه همان نگهبان فریاد زد: «هوی! تو!»
مرد با عجله نزدیک کامیار شد.
«بـ..بله آقا؟»
کامیار سرش را بالا آورد.
«ببین میلاد کدوم گوری رفته.»
نگهبان لبهایش را تر کرد.
«چشم آقا.»
کامیار با تندی گفت: «بگو بیاد اینجا. کارش دارم.»
مرد سر تکان داد.
«چشم امره دیگه؟!»
کامیار صدایش را پایین آورد، اما همین پایین آمدن، لحنش را خطرناکتر کرد.
«سریععع.»
نگهبان فوراً گفت: «چشم آقا.»
و با عجله از راهرو دور شد. کامیار دوباره در اتاق تنها ماند. اتاق بزرگ بود، اما خشم او آنقدر جاگیر شده بود که دیوارها برایش تنگ به نظر میرسیدند. قدمهایش روی کف چوبی اتاق تکرار میشد. یک سمت،سمت دیگر،پنجره،میز،پرونده و باز هم پنجره. گویی میخواست با اندازه گرفتن طول اتاق، فاصلهی میان نقشهای که در ذهنش ساخته بود و نتیجهای که گرفته بود را حساب کند. اما بعضی شکستها با متر اندازهگیری که اندازه نمیشوند میشوند؟! نه نمیشوند، با اعصاب سنجیده میشوند. با خشم،با ترس. با آدمهایی که قرار بود مهره باشند و حالا خودشان به مسئله تبدیل شده بودند.
کامیار زیر لب گفت: «دو تا آدم، یک مأموریت ساده...»
لبخند تلخی زد.
«و باز هم گند زدن مثل همیشه.»
نگاهش روی پروندهی حسین افتاد. پرونده را برداشت و چند صفحه را ورق زد. نام حسین شفیعی میان کاغذها دیده میشد.
چند لحظه نگاهش روی نام ماند و بعد هم با عصبانیت پرونده را بست و ان را روی میز پرت کرد.
«بیشتر از چیزی که فکر میکردیم میدونی لعنتی...»
صدای ضربهای به در، جملهاش را برید، کامیار سرش را بلند کرد.
«بیا تو میلاد.»
در باز شد و میلاد طبق گفتهی کامیار وارد شد.
«بله آقا؟ امری داشتید؟»
کامیار پشت میز نشست و نگاهش را مستقیم به میلاد دوخت.
«باید بری مأموریت.»
میلاد ابروهایش را بالا برد.
«مأموریت؟»
«آره.»
کامیار چند لحظه او را برانداز کرد.
«تهران.»
میلاد یک قدم جلوتر آمد.
«تهران براچی؟»
«فردا صبح باید راه بیوفتی.»
میلاد هنوز نمیدانست چرا، اما چیزی درونش از همان لحظه اول فرو ریخت. کامیار ادامه داد: «اونجا تحت پوشش یه پرستار وارد بیمارستان میشی و کار این پسره، شفیعی رو تموم میکنی. بعد هم برمیگردی اینجا.»
کلمات ساده بودند اما معنایشان برای میلاد ساده نبود. چشمهایش مات ِکامیار مانده بوند.
«من؟»
کامیار ابرو بالا انداخت.
«کَری؟»
«نه..آقا.»
«پس شنیدی،تکرار نمیشه.»
میلاد لبهایش را به هم فشرد. کامیار به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «وای به حالت اگه کارتو درست انجام ندی. یا بخوای مثل اون دوتا عوضی گند بزنی. من میدونم با تو. فهمیدی؟»
میلاد خیلی آرام گفت: «بله.»
اما در ذهنش، هزار سؤال همزمان فریاد میکشیدند.
"چرا من؟ چرا حالا؟ چرا حسین؟چرا قتل یک انسان بیگناه؟
میلاد سالها در این عمارت زندگی کرده بود. کارهای مختلفی انجام داده بود؛ رساندن پیام،جابهجایی وسایل،انجام دستورهای ساده،مراقبت،رساندن خبر و کارهایی که شاید از بیرون کوچک به نظر میرسیدند،اما هرکدام بخشی از چرخ دندهی این مجموعه بودند.
اما یک مرز وجود داشت. مرزی که تا امروز از آن عبور نکرده بود.
دستش به خون کسی آلوده نشده بود اما حالا کامیار میخواست همین مرز را با یک جمله از میان بردارد. برای او، جان یک انسان چیزی بیشتر از یک مانع نبود اما میلاد...
میلاد هنوز در وجود خودش چیزی داشت که کامیار سالها پیش دفنش کرده بود.
وجدان *
همان تکهی کوچک و لجوجی از انسانیت که با وجود تمام سالهای تاریک، هنوز زنده مانده بود. کامیار گفت: «چیه؟»
میلاد به خودش آمد.
«هیچی آقا.»
«پس چرا ماتت برده؟»
میلاد نگاهش را پایین انداخت.
«من...»
مکث کرد.
«آقا، من نمیتونم از پسش بربیام.»
کامیار بیحرکت نگاهش کرد. میلاد ادامه داد: «من تا الان دستم به خون کسی کثیف نشده. هرچی بوده،کارهای پیشپاافتادهی شما بوده که میگفتید و انجام میدادم. من واقعاً نمیتونم همچین کاری انجام بدم آقا.»
کامیار آرامتر از قبل پرسید: «نمیتونی؟»
میلاد سر تکان داد: «نه.»
کامیار لبخند بسیار کمرنگی زد اما آن لبخند هیچ شباهتی به مهربانی و دلسوزی نداشت.
«بهتره بتونی.»
میلاد نگاهش کرد. کامیار ادامه داد: «هم برای اینکه اون دل گنجشکیت یه کم شجاعت پیدا کنه، هم برای اینکه برای مأموریتهای بعدیت آمادهتر بشی.»
میلاد خشکش زد،کامیار با خونسردی گفت: «کار سختی نیست. یه تمرین برای دستگرمیه.»
با این جمله چیزی در ذهن میلاد شکست. نه با صدای بلند و نه با فریاد. بلکه شبیه ترک خوردن شیشهای که از بیرون هنوز سالم به نظر میرسد.
"تمرین؟ کشتن یه انسان؟ تمرین؟"
میلاد برای چند لحظه به مرد روبهرویش خیره ماند. این همان چیزی بود که کامیار از آن به عنوان «دستگرمی» یاد میکرد؟ برای کامیار جان آدمها عدد بودند؟ اسم بودند؟ پرونده بودند؟ موانعی که اگر سر راه قرار میگرفتند، باید حذف میشدند؟
میلاد برای نخستین بار به شکلی متفاوت به او نگاه کرد.
انسان؟؟ نه.
انسان شریف است. انسان دل دارد،وابسته میشود،برای دیگری دل میسوزاند. گاهی از حق خودش میگذرد تا دیگری آسیب نبیند. انسان میتواند خشمگین باشد و باز هم دست نگه دارد. میتواند قدرت داشته باشد و باز هم رحم کند.
اما کامیار...
کامیار انگار سالها پیش قلبش را در جایی دفن کرده بود که حتی خودش هم محل دقیقش را نمیدانست. میلاد نگاهش را پایین انداخت. اما فکر دیگری، سنگینتر از همهی اینها ذهنش را درگیر کرد.
امیر..امیر...
با او باید چه میکرد؟ چه جوابی داشت که به او بدهد؟
حالا تنها کسی که در این عمارت بیدر و پیکر، برای میلاد شبیه یک نقطهی امن شده بود امیر بود. تنها کسی که وقتی همهچیز بوی تهدید میداد، حضورش برای میلاد معنای پناه را داشت. تنها کسی که بدون آنکه بخواهد چیزی از او بگیرد، با او مثل یک انسان رفتار کرده بود و حالا میلاد باید میرفت.
به تهران،به بیمارستان،کنارحسین برای گرفتن جانش و به امیری که تمام این مدت،برای حفاظت از آدمهایی شبیه به حسین،در دل همین تاریکی زندگی میکرد را باید میپیچاند و خیانت میکرد؟ اگر امیر میفهمید چه؟ اما اگر کامیار میفهمید که میلاد چیزی میداند چه؟ انگاه که بدتر میشد! اگر مأموریت بهانهای بود برای امتحان کردن او؟ و اگر این دستور، بخشی از نقشهای بزرگتر بود چه میشد؟
ذهن میلاد آنقدر سؤال تولید کرده بود که دیگر برای هیچکدام جا باقی نمانده بود با خودش فکر کرد: باید به امیر بگم.
اما چگونه؟ اگر کامیار متوجه میشد؟ اگر او را زیر نظر میگرفت؟ و اگر ردّی از امیر پیدا میکرد و به امیر آسیب میزد؟
میلاد این یکی را نمیتوانست تحمل کند. برای نخستین بار، چیزی در وجودش به او گفت شاید جان خودش آنقدرها هم مهم نباشد.
اگر لازم بود خودش را قربانی کند،شاید میتوانست.
اما امیر؟ نه.
امیر نباید قربانی این بازی میشد. میلاد به خودش آمد. کامیار هنوز منتظر پاسخ بود.
«خب؟»
میلاد آرام گفت: «من...»
کامیار نگاه تندی به او انداخت.
«من چی؟»
میلاد چند ثانیه با خودش جنگید اما این بار جنگ میان دو نفر نبود. میان دو زندگی بود. یکی زندگیای که سالها در آن گرفتار بود و دیگری، زندگیای که تازه داشت طعم آزادی را به او میچشاند. اگر مخالفت میکرد، احتمال شک کردن کامیار وجود داشت و اگر کامیار به او مشکوک میشد، ممکن بود دنبالش کند.
و اگر ردّی از امیر پیدا میکرد..تمام رشتهها به هم میرسیدند.
میلاد آهسته نفس کشید و بعد گفت: «چشم.»
کامیار سرش را کمی بالا آورد.
«چی؟»
«کاری که گفتید رو انجام میدم.»
نگاه کامیار آرامتر شد.
«خوبه.»
میلاد ادامه داد: «کار یا تمرین خاصی لازم نیست قبلش انجام بدم برای اماده شدن؟»
کامیار سر تکان داد.
«خوبه که قبول کردی.»
لبخند کوتاهی زد.
«آفرین. شجاعتت رو تحسین میکنم.»
میلاد چیزی نگفت، کامیار اضافه کرد: «امیدوارم گندی به بار نیاری مثل اون دوتا ابله،نه نیاز نیست.»
میلاد سریع سر تکان داد.
«نه آقا. خیالتون راحت.»
اما مکثی کرد و بعد گفت: «فقط...»
کامیار منتظر ماند. کمی گذشت اما میلاد همچنان مسکوت مانده بود.
«فقط چی؟»
میلاد لب باز کرد، اما جملهای که در ذهنش بود، از گلویش عبور نکرد.
«هیچی.»
کامیار نگاه معناداری به او انداخت. نگاهی که انگار میگفت جملهی ناتمام را فراموش نکرده است و بعد سرش را تکان داد.
«خیلی خب. میتونی بری.»
میلاد آرام گفت: «چشم.»
کامیار به پروندههای روی میز اشاره کرد.
«استراحت کن. فردا اول صبح باید راه بیفتی سمت تهران.»
«چشم آقا.»
میلاد به سمت در رفت و دستش روی دستگیره قرار گرفت،در را باز کرد. اما پیش از آنکه کامل از اتاق بیرون برود، برای لحظهای مکث کرد. سرش را کمی چرخاند و نگاهش کوتاه به کامیار افتاد. کامیار مشغول ورق زدن پروندهها بود. میلاد نگاهش را دزدید. از اتاق خارج شد،در را آرام بست و وارد راهرو شد. راهرو همان راهروی همیشگی بود،دیوارهای بلند،چراغهای سفید،دوربینهایی که در گوشههای سقف قرار داشتند،نگهبانهایی که بیحرف رفتوآمد میکردند،درهای بسته و پشت هر در، بخشی از رازهایی که هیچکس نامشان را بلند نمیگفت اما برای میلاد، همهچیز تغییر کرده بود. همان راهرو بود اما دیگر شبیه قبل به نظر نمیرسید.
قدمهایش آهستهتر شده بود و ذهنش آشفتهتر..قلبش سنگینتر..هر قدم او را به اتاق امیر نزدیکتر میکرد و با هر قدم، یک سؤال در ذهنش بزرگتر میشد: اگر امیر بفهمد، چه خواهد کرد؟
شاید عصبانی شود..شاید بگوید این کار دیوانگی است..شاید بخواهد مانعش شود..شاید...
نه...میلاد حتی نمیدانست واکنش امیر چه خواهد بود اما یک چیز را خوب میدانست،باید با او حرف میزد،هرچه زودتر...
چون فردا، تهران منتظرش بود.
حالا تهران برای او دیگر نام یک شهر نبود،نام یک دوراهی بود،دوراهی میان ترس و حقیقت،میان اطاعت و انتخاب،میان ماندن در تاریکی و پیدا کردن راهی هرچند باریک برای رسیدن به روشنایی. میلاد زیر لب گفت: «خدا آخر و عاقبتش رو بخیر کنه...»
اما چند قدم بعد، فکر دیگری از ذهنش گذشت. شاید این مأموریت، برخلاف چیزی که کامیار تصور میکرد، قرار نبود پایان یک زندگی باشد. شاید قرار بود آغاز چیزی باشد که سالها از آن محروم مانده بود.
آزادی...
البته اگر زنده میماند،اگر دست کامیار به حقیقت نمیرسید.
اگر امیر حرفش را باور میکرد. اگر همکاران امیر، او را تنها به چشم یک مهرهی دشمن نمیدیدند و اگر...
اگر تهران به جای آنکه مقصد یک مأموریت باشد، تبدیل به دروازهی خروج او از این جهنم میشد. فکر عجیبی بود..تقریباً غیرممکن. اما برای نخستین بار، میلاد از «غیرممکن» نترسید. چون گاهی آدم وقتی سالها در قفس زندگی کرده باشد، حتی صدای کلید را هم که بشنود، خیال میکند آزادی است و شاید آزادی، همین باشد: نه اینکه نترسی؛ بلکه با وجود ترس، یک قدم به سمت در برداری.
میلاد به انتهای راهرو رسید. درِ اتاق امیر چند متر جلوتر بود.
قدمهایش کند شد. قلبش تندتر زد،دستش را بالا آورد اما هنوز در نزده بود. برای چند ثانیه به در خیره ماند،پشت این در، امیر بود و پشت امیر، جهانی که میلاد هنوز نمیدانست چقدر با دنیای خودش فاصله دارد. دستش بالا رفت و مشتش آرام روی در نشست.
یک ضربه و بعد ضربهی دوم.
میلاد نفس عمیقی کشید. قرار بود حقیقتی را بگوید که شاید از خودِ مأموریت خطرناکتر بود و آن شب، در عمارت ققنوس، پیش از آنکه تهران مقصد فردای میلاد شود، اتاق امیر به مقصد همین لحظهی او تبدیل شده بود. گاهی آدم برای نجات یک نفر، از خطر عبور میکند؛ اما برای نجات خودش، باید از ترس عبور کند؛ و ممکن است...درست پشت دری که از طرف دیگر آن میترسی،همان کسی ایستاده باشد که سالها انتظارش را کشیدهای...
به غرها و نصیحت هایش میارزید این ریسک و خطر نمیارزید؟ بلاخره ازادی هم بهایی دارد دیگر...
ادامه دارد... ✍🏻🪴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.🌻
#مهراد
همهچیز داشت دوباره تکرار میشد...حسین روی تخت افتاده بود؛ دستش تو آتل، سرش بین باند، لولهی سرم بین رگ ها
از همین میترسیدم...
از اینکه دوباره به کسی دل ببندم و روزگار، درست همونجا که خیال میکنم پناهی ساختهم، سقفش رو روی سرم خراب کنه.
من یکبار برادرم را از دست داده بودم؛ دیگه توان ِتماشای تکرار اون قصه رو ندارم.
آدمها بعضی وقتا یادشون میره که فقط برای خودشون زندگی نمیکنن. نمیدونن بعضی آدمها، با نفس کشیدنشون نفس میکشن؛ با خندههاشون لبخند میزنند و با درداشون، بدون اینکه حتی بدونن، خون گریه میکنن.
ما هم هستیم...
پشت تمام «مواظب خودت باش» هایی که شاید زیادی ساده به نظر برسن. پشت تمام تماسهایی که از ترس بیجواب موندنشون میگیریم. پشت تمام شبهایی که چشممون به سقف میموند و دلمون هزار بار تا کنارشون میرفت.
کاش میفهمیدند..که بعضی جانها، به جانِ دیگری گره خوردهند؛ اونقدر محکم که اگه یکیشون بلرزه، اون یکی هم فرو میریزه.
کاش حسین میفهمید..که برای من، حال خوبِ اون فقط حال خوبِ خودش نبود.
کاش میفهمید...که من دیگه طاقت ِاز دست دادن ِیه نفر ِدیگر رو ندارم.
کااش...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.🌻
🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
اِسْتِــرْ | Esther
«فصل اول»
#paret_132
چهارده ساعت گذشته بود. چهارده ساعت از آن لحظهای که حسین را از اتاق عمل بیرون آورده بودند؛ چهارده ساعت از وقتی که امید، میان دیوارهای سرد بیمارستان جا خوش کرده بود و هر بار که درِ بخش باز میشد، دل چند نفر هم با آن باز و بسته میشد. خون به رگهای حسین رسیده بود. کیسههای خون یکی پس از دیگری کار خودشان را کرده بودند و رنگ پریدهی صورتش، اندکی از آن بیرنگی مرگآلود فاصله گرفته بود. هموگلوبینش بهتر شده بود، فشار و علائم حیاتیاش تحت کنترل بود و پزشکان بارها گفته بودند که وضعیتش پایدار است. حتی دکتر با همان لحن آرام و حرفهای که انگار سالها تمرین کرده بود اضطراب را از کلماتش حذف کند، گفته بود: «از نظر علائم حیاتی، شرایطش تحت کنترله. خون دریافت کرده و کمخونی ناشی از خونریزی تا حد قابل قبولی جبران شده. ضربهی سرش هم فعلاً نشونهای از آسیب جدی و پیشرونده نشون نمیده. فعلا همچنان باید تحت پایش بمونه.»
پس اگر خوب بود چرا بیدار نمیشد؟
همین یک سؤال، همانند میخی در ذهن همه فرو رفته بود. اگر حالش خوب بود، چرا چشمهایش هنوز بسته بود؟ اگر خون به بدنش رسیده بود، چرا پلکهایش حاضر نبودند کنار بروند و خیال این آدمهای آشفته را راحت کنند؟ چرا لبهایش تکان نمیخورد؟ چرا کلمهای نمیگفت؟
حتی یک غر زدن ساده،حتی یک شکایت از حامد،حتی یک «چرا اینجوری نگام میکنید؟»
همین برایشان کافی بود. دکتر توضیح داده بود که اثر داروهای بیهوشی و آرامبخش، خستگی شدید بدن پس از جراحی و خونریزی، و خودِ ضربهی سر میتواند باعث شود بازگشت هوشیاری زمان ببرد و لازم نیست بیدار نشدنِ فوری را به معنای وخامت حال دانست؛ اما همچنان باید دقیق زیر نظر باشد و همین «باید زیر نظر باشد» کافی بود تا دل چند نفرشان را دوباره به لرزه بیندازد. حامد کنار دیوار نشسته بود و نگاهش از پشت شیشهی بخش جدا نمیشد و چشمهایش روی حسین قفل مانده بود. روی همان صورتی که حالا آرامتر از همیشه خوابیده بود. روی همان پلکهایی که بسته بودند و انگار پشتشان جهانی پنهان شده بود که هیچکس راهی برای ورود به آن نداشت.
با خودش فکر میکرد: «کاش زودتر بیدار بشی،کاش همین حالا چشماتو وا میکردی. کاش چشمهات رو باز میکردی و من دوباره اون برق آشنای نگاهت رو ببینم؛ همون برق زندهای که حتی وقتی عصبانی بودی، حتی وقتی اخم میکردی، حتی وقتی جوابم رو کوتاه میدادی، گوشهای از اون تو عسلیِ چشمهات میدرخشید. حامد دلش برای همون چشمها تنگ شده بود. برای اون دو گوی جادویی که گاهی نگاهشون میکرد و خودش رو تو عمق رنگ عسلیشون گم میکرد. چهارده ساعته که حامدت اون چشمها رو ندیدهها حواست هست؟!»
چهارده ساعت...و برای کسی که هر لحظهاش را با اضطراب شمرده بود، این چهارده ساعت اندازهی چهارده سال گذشته بود. نگاهش را پایین انداخت و انگشتهایش را در هم قفل کرد. ذهنش هزار راه میرفت و هر راه دوباره به یک سؤال میرسید.
«چرا هنوز بیدار نشده؟»
همین سؤال، مثل عقربهای بیرحم، دور سرش میچرخید. در همان لحظه صدای مهدی رشتهی افکارش را از هم گسست.
«حامد؟»
حامد سرش را بالا آورد اما حرکت ناگهانیاش باعث شد موجی از درد از پشت جمجمهاش عبور کند و چهرهاش را درهم کشد. درد مثل تکهای آتش در سرش پیچید و تا شقیقههایش دوید. چشمهایش را برای چند لحظه بست و با انگشت شست و اشاره، پلکهای بستهاش را فشرد و هم بعد انگشتهایش را روی شقیقههایش گذاشت و کمی ماساژ داد. مهدی همان لحظه متوجه تغییر رنگ صورتش شد و نگرانتر. نگرانیای که هرقدر تلاش میکرد پشت لحن معمولیاش پنهانش کند، باز هم از گوشهی نگاهش بیرون میزد.
«خوبی حامد؟»
حامد ارام سری تکان داد.
«آره...خوبم.»
مهدی چند ثانیه نگاهش کرد و بعد ابروهایش را بالا انداخت.
«ولی رنگ پریدهی صورتت و اون سردردت اینو نمیگهها.»
حامد لبخند کمرنگی زد از همان لبخندهایی که بیشتر برای آرام کردن دیگری ساخته میشوند تا نشان دادن حال واقعی خود آدم.
«نگران نباش. حالم خوبه.»
مهدی دست به سینه شد.
«تو وقتی میگی حالم خوبه والا آدم بیشتر باید نگران بشه.»
حامد خندهی کوتاهی کرد.
«پس چی بگم؟ بگم حالم افتضاحه که خیالت راحت شه؟»
«نه..ولی حداقل یه بار راستشو بگو.»
حامد نگاهش را دوباره به سمت بخش برد. چند لحظه گذشت و بعد ناگهان گوشهی لبش بالا رفت و چشمهایش را کمی ریز کرد و گفت: «من که حالم خوبه..ولی مث که یه نفر خوب نیست...»
مهدی با تعجب نگاهش کرد.
«ینی چی اون وقت؟»
حامد خیلی خونسرد گفت: «حس میکنم یکی اینجا حالش خوب نیست.»
مهدی چشمهایش را گرد کرد.
«حال کی خوب نیست اونوقت؟»
حامد با شیطنت گفت:
«تو دیگه.»
مهدی چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد آهی کشید و با تأسف سرش را تکان داد.
«میدونستی تو عوض کردن بحث خیلی بدی؟»
حامد خندید.
«جدی؟»
«اوهوم خیلی. اصلاً استعداد نداری.»
«پس باید چی کار کنم؟»
مهدی با دست به طرفش اشاره کرد.
«باید از رسول یاد بگیری. حتما یه دوره آموزشی پیشش برو. اون تو پیچوندن سؤال و منحرف کردن بحث، برای خودش دکترای افتخاری گرفته.»
صدایی از چند قدم آنطرفتر بلند شد.
«عجب...»
هر دو برگشتند. محمد گوشی در دستش بود و ظاهراً مدت زیادی بود که مشغول بالا و پایین کردن صفحهی تلفن بود؛ اما حقیقت این بود که حتی یک خط از آنچه روی صفحه میگذشت هم در ذهنش ننشسته بود. گوشی برایش تبدیل شده بود به پردهای برای پنهان کردن آشوب ذهنش هرچند خودش هم میدانست این پرده، از شیشه نازکتر است. صدای مهدی و حامد را که شنیده بود، سر بلند کرد و نگاهی میان آن دو انداخت و با لحنی کاملاً جدی گفت: «پیچوندن...عوض کردن بحث..منحرف کردن موضوع...خوبم خوبم...حفظ ظاهر...استاد رسووول...»
چند لحظه مکث کرد و بعد گوشی را پایین آورد.
«چه جالب...»
مهدی لبش را گزید تا نخندد، محمد ادامه داد: «ولی من که میرسم سایت، نمیرسم؟!»
حامد ابرو بالا انداخت.
«آقا..ما که چیزی نگفتیم.»
محمد با همان قیافهی جدی گفت: «نه، نچ اصلاً. شما دوتا داشتید دربارهی آبوهوا فردا صحبت میکردید من اشتباه شنیدم لابد/:»
مهدی زیر لب گفت: «دقیقاً.»
محمد نگاهش کرد.
«تو دیگه حرف نزناا.»
مهدی فوری لبهایش را روی هم فشر و لب گزید. محمد گوشی را در جیبش گذاشت و دست به سینه شد.
«واسه من نمایش بازی میکنید حالا!؟»
حامد با قیافهای کاملاً بیگناه و مظلوم نمایی گفت: «نمایش؟»
«بله نمایش. بحث عوض میکنید که کسی نفهمه چه حالی دارید. بعدم رسولم شده استاد دانشگاهتون برای این کارا هوم؟»
مهدی خندهاش گرفت.
«ما فقط داشتیم...»
محمد حرفش را برید.
«فقط داشتید چی؟»
مهدی مکث کرد.
«داشتیم...»
محمد ابرو بالا انداخت.
«بفرما.»
مهدی نگاه کوتاهی به حامد انداخت و حامد هم با لبخند گفت: «ادامه بده. منم مشتاقم بدونم داشتیم چی کار میکردیم.»
مهدی زیر لب گفت: «داشتیم حال همو خوب میکردیم.»
محمد چند ثانیه نگاهشان کرد و بعد بالاخره لبخند زد.
«خداروشکر. من فکر کردم عملیات پیچوندن فرمانده در جریانه بوده پس.»
حامد خندید، مهدی هم دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و صدای خندهاش بالا رفت. محمد با انگشت به هر دو اشاره کرد.
«ولی خوب بود. مخصوصاً اون قسمتش که حامد از خودش فرار کرد و رسید به مهدی.»
مهدی زد زیر خنده.
«دیدی گفتم استعداد نداره حامد؟»
حامد با خنده گفت: «شما دوتا چرا علیه من متحد شدید؟»
محمد شانهای بالا انداخت.
«چون امروز سوژه کم داریم.»
مهدی گفت: «آقا، با احترام سوژهی اصلی اون طرفه.»
اشارهاش به حسین بود و لبخندها آرامآرام از روی صورتها کنار رفت. همه دوباره به شیشهی بخش نگاه کردند و آن شوخی کوتاه، درست مثل کبریتی کوچک در شب، تنها برای چند ثانیه تاریکی را عقب رانده بود اما تاریکی هنوز همانجا بود درست درکنارشان.
پشت شیشه،کنار تخت حسین. در چشمهای آدمهایی که هرکدام به شیوهی خودشان منتظر بودند.
...
مهراد چند قدم آنطرفتر نشسته بود از ابتدا کمتر حرف زده بود. کمتر در بحثها وارد شده بود و کمتر خندیده بود. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشد، اتفاقاً درونش آنقدر حرف تلنبار شده بود که اگر زبانش راه میافتاد، شاید تمام دیوارهای بیمارستان از حجم آنچه در دلش میگذشت پر میشدند. نگاهش به حسین بود،به همان تخت،به همان چهره،به همان دستی که بیحرکت روی ملحفه قرار گرفته بود. مهراد برای دیگران شاید فقط یک رفیق نگران بود اما خودش میدانست مسئله برای او خیلی عمیقتر از این حرفهاست. حسین برایش فقط یک دوست نبود. برای مهراد، بعضی آدمها بعد از مدتی از «دوست» بودن عبور میکنند. میشوند خانواده،میشوند پناه،میشوند همان کسی که حضورش را آنقدر طبیعی میبینی که حتی به ذهنت خطور نمیکند ممکن است روزی نباشد و حسین از همان آدمها شده بود.
شاید بیخبر و شاید بیاجازه،شاید حتی بدون اینکه خودش بداند.
مهراد لبهایش را روی هم فشرد و در ذهنش صدایی قدیمی پیچید. صدایی از سالهایی که دوست داشت فراموششان کند. خاطرهای که قرار بود خاک بخورد حالا دوباره بیدار شده بود.
همان ترس..همان انتظار..همان دلشوره..همان نگاه کردن به جایی که یک نفر باید باشد و نیست. مهراد از خودش پرسید: «چرا دوباره؟»
چرا هر بار که فکر میکرد دیگر از آن روزها عبور کرده، زندگی دست روی شانهاش میگذاشت و آرام در گوشش میگفت: هنوز تمام نشده.
او یک بار برادرش را از دست داده بود. یک بار فهمیده بود «برادر» فقط یک نسبت خانوادگی نیست.
گاهی یک نفر میتواند بدون اینکه خون مشترکی با تو داشته باشد، چنان در قلبت جا بگیرد که نبودنش همان درد را داشته باشد. حسین برای او کمکم چنین شده بود.
نه با حرف و نه با ادعا. فقط با حضورش،با رفاقتش،با همان لحظههایی که شاید آن زمان کوچک به نظر میرسیدند اما حالا مهراد میفهمید به چه اندازه بزرگ بودهاند.
خندههایشان..بحثهایشان..شوخیهایشان و حتی ناراحتیهایشان. همهی آن چیزهای ساده، حالا ارزش یک دنیا را پیدا کرده بودند. مهراد به خودش گفت: «من دوباره نمیخوام از دست بدم.»
نه حداقل این بار نه...نمیخواست دوباره تکیهگاهی را که تازه پیدا کرده بود از دست بدهد. نمیخواست دوباره یک نفر را «برادر» صدا بزند و بعد مجبور شود برای نبودنش با خاطرهها زندگی کند. نمیخواست دوباره جای خالی کسی را با نگاه کردن به در، به تلفن، به عکس، به صداهای دور و نزدیک پر کند او تازه فهمیده بود داشتن یک نفر یعنی چه. تازه فهمیده بود آدم چطور میتواند وسط شلوغی دنیا، با بودن یک نفر احساس کند هنوز جایی برای تکیه دادن دارد و حالا ترسیده بود. ترسیده بود که آن تکیهگاه هم فرو بریزد. ترسیده بود که این بار هم همان داستان با نامی تازه تکرار شود. چشمهایش را پایین انداخت و با خودش فکر کرد: اگر حسین نباشد چه؟
همین سؤال کافی بود تا قلبش فشرده شود.
نه!!
نمیخواست ادامهاش را تصور کند...چون بعضی سؤالها جواب ندارند و تنها یک زخم هستند. اردلان هم گوشهای نشسته بود. برخلاف همیشه، شوخیهایش کم شده بود و هر چند دقیقه یک بار نگاهش به سمت بخش میرفت و دوباره سرش را پایین میانداخت. حسین برای او همان رفیقی بود که حتی اگر چیزی نمیگفت، بودنش حال جمع را عوض میکرد. پارسا کنار او نشسته بود و انگشتهایش را در هم گره کرده بود و نگاهش روی کف زمین ثابت مانده بود. آرام گفت: «بچهها..؟ حسین خوب میشه دیگه! نه؟»
مهراد سر بلند کرد این سؤال بیشتر از آنکه سؤال باشد، خواهش بود. اردلان جواب داد: «دکتر که گفت شرایطش پایدار شده.»
پارسا آهسته گفت: «میدونم...ولی میخوام خودش بیدار شه.»
اردلان لبخند کمرنگی زد.
«منم همینو میخوام ولی باید صبر کنیم.»
مهراد چیزی نگفت. چون او هم دقیقاً همان را میخواست.
نه گزارش پزشکی..نه توضیح..نه عدد و نه جملهی رسمی. او فقط صدای حسین را میخواست.
همین و تمام...
یک «سلام» .. یک «چی شده؟» .. یک غر زدن .. یک شوخی، حتی اگر اولین جملهای که بعد از بیداری میگفت این بود که چرا همه اینطور نگاهش میکنند. همان هم برایشان کافی بود چون گاهی آدمها در سختترین لحظات زندگی، دیگر آرزوهای بزرگ ندارند و آرزوهایشان همینقدر کوچک میشود.
جمع میشوند و سرانجام میرسند به یک نفس ، به یک پلک ، به یک شنیده شدن کلمهای از زبان عزیزشان ، به یک «من خوبم.» ظاهری..:)
مهراد دوباره به شیشه نگاه کرد و در دل گفت: «حسین...»
کاش صدایش به او میرسید.
«تو برای خودت تنها نیستی.»
کاش میتوانست این را به او بفهماند.
«اگه تو بیفتی، فقط خودت نیستی که زمین میخوری.»
چند ثانیه بعد، مهراد نگاهش را بست و چیزی در قلبش فرو ریخت و چیزی دیگر، محکمتر از قبل، سر جایش نشست.
امید *
همان امید کوچکی که آدم گاهی با تمام وجود به آن چنگ میزند.
امید مثل چراغی بود که باد هر لحظه میتوانست خاموشش کند، اما هنوز روشن بود و تا وقتی روشن بود، مهراد حاضر نبود دست از حسین بکشد. حامد دوباره به شیشه نگاه کرد. مهدی کنار او ایستاده بود. محمد چند قدم دورتر، گوشی را در دست گرفته بود، اما این بار دیگر حتی وانمود هم نمیکرد که مشغول خواندن چیزی است و صفحهاش را خاموش کرده بود و به تصویر مات خودش درآن خیره مانده بود.
همه منتظر بودند. یک نفر برای برادرش. یک نفر برای رفیقش. یک نفر برای تکیهگاهش. یک نفر برای کسی که شاید خودش هنوز نمیدانست چند قلب، به ضربان قلب او وابسته است و پشت آن شیشه، حسین همچنان خواب بود و در عالم بیخبری غرق. چهارده ساعت گذشته بود. چهارده ساعت انتظار. چهارده ساعت دعا. چهارده ساعت چشم دوختن به دری که هر بار باز میشد، امید را از جا میکند و دوباره سر جایش مینشاند اما این بار، میان آن همه ترس و اضطراب، یک حقیقت پابرجا بود: حسین هنوز میجنگید.
بدنش در خواب بود، اما زندگی در رگهایش جریان داشت و آدمهایی بیرون آن اتاق بودند که حاضر بودند تا آخرین لحظه، کنار همان زندگی بمانند. تا وقتی پلکهایش کنار و دوباره نگاه عسلیاش نمایان شود. تا وقتی آن نگاه آشنا دوباره به دنیا برگردد. تا وقتی صدایی از پشت آن لبهای خاموش بلند شود و تمام این چهارده ساعت انتظار را با یک جمله فرو بریزد: «چرا اینقدر قیافههاتون اینقدر داغونه؟»
آن روز...شاید بیمارستان برای اولین بار، صدای خندهی واقعی را بشنود و جان دوباره به بدن هایشان برگردد و روح به کالبدشان..))!
★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» #paret_131 «همین که گفتم؛ این پسر بیشتر از
بفرمایید امیدوارم شخوشتون بیاد: )
مارو از نظرات قشنگتون هم دریغ نفرمایید؛ )!
کاش میشد همه ادمارو خوب و خوشحال نگه داشت و ناراحتیشونو ندید کاش این قدرت و داشتم که ناراحتیاشونو ببرم برا خودم و ناراحتی و نگرانیشونو نبینم کاش...
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
کاش میشد همه ادمارو خوب و خوشحال نگه داشت و ناراحتیشونو ندید کاش این قدرت و داشتم که ناراحتیاشونو بب
اینکه بیشتر سِنت درگیر مشکلات باشی؛
زندگی ازت ادم ساکت تری میسازه اینطور نیست؟
هدایت شده از واگویه ☕️
«گفت: انقدر خداٰحافظی دردناٰک است که حتی خدا هم در پایانِ نماز، سلام میخواهَد..»