eitaa logo
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
205 دنبال‌کننده
85 عکس
71 ویدیو
0 فایل
‹بہ‌نآمِ‌آن‌ڪہ‌پآیان‌هآراپیش‌اَزآغـٰازهانوشتہ‌اَسٺ‌› اینجآ؟!خآنہ‌ےوآژه‌هآیےسٺ‌ڪہ‌بوےبآروٺ‌،بآران،ودلتنگے مےدهند..) آغآزڪِتآبٺ‌؛¹⁴⁰⁵/⁴/¹⁷ رخصٺ‌بآزنشر؛رونوشٺ‌اَزدسٺ‌نوشتہ‌ها،بےرخصٺ‌روآنیسٺ‌..! @Writer_2026
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش میشد همه ادمارو خوب و خوشحال نگه داشت و ناراحتیشونو ندید کاش این قدرت و داشتم که ناراحتیاشونو ببرم برا خودم و ناراحتی و نگرانیشونو نبینم کاش...
هدایت شده از واگویه ☕️
«گفت: انقدر خداٰحافظی دردناٰک است که حتی خدا هم در پایانِ نماز، سلام میخواهَد..»
هدایت شده از فرّ+یاد | فاطمه حجتی
همینی که مورنینگ خانوم میگن🤝(:
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» [صبح روز بعد | ساعت ۵:۳۰ بامداد] میلاد تمام شب نخوابیده بود. نه اینکه خواب به چشم‌هایش آمده باشد و او نخواسته باشد تسلیمش شود؛ بالعکس خواب اصلاً جرئت نزدیک شدن به او را پیدا نکرده بود. تمام شب به سقف خیره مانده بود و ذهنش بی‌آنکه لحظه‌ای مجال آسودن پیدا کند از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرید. به حرف‌های دیشب امی،به نقشه‌ای که با هم درباره‌اش حرف زده بودند،به احتمال‌هایی که یکی‌یکی روی میز ذهنشان گذاشته بودند؛ احتمال‌هایی که بعضی‌شان به نتیجه می‌رسیدند و بعضی دیگر در میانه‌ی راه به بن‌بست. به احتمال اینکه مأموریت تهران فقط یک مأموریت ساده نباشد،به احتمال اینکه کامیار پشت آن دستور کوتاه و بی‌توضیح چیزی را پنهان کرده باشد. به آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد و به آنچه ممکن بود هرگز اتفاق نیفتد. به درصد احتمال موفقیت و به درصد احتمال شکست. به آن یک احتمال لعنتی که امیر با صدای آرامش گفته بود اما همان آرامش باعث شده بود که ترسناک‌تر شود... هرچه بیشتر به مکالمه‌ی دیشب فکر می‌کرد، لبخند کمرنگی روی لب‌هایش می‌نشست و هر بار که تصویر چهره‌ی امیر در ذهنش جان می‌گرفت، آن لبخند بی‌اختیار پهن‌تر می‌شد. خوشحال بود نه به خاطر مأموریتش و نه به خاطر فردایی که قرار بود برایش پر از اضطراب و ابهام باشد. بلکه خوشحال بود که دست‌کم در این عمارت بی‌سر و ته، در این جهنمِ دیوارکشیده، برای یک نفر مهم بود. مهم بودنِ آدم، گاهی عجیب‌ترین نوع آرامش است. اینکه بدانی اگر نباشی، کسی نبودنت را می‌فهمد و اگر دیر کنی کسی منتظرت می‌ماند. اگر حالت بد باشد کسی از لحن صدایت می‌فهمد و اگر خسته باشی کسی می‌پرسد: «چی شده؟» و اگر دروغ بگویی: «خوبم.» یک نفر باشد که جواب بدهد: «نه، نیستی.» برای میلاد، این چیزها شاید از هزار وعده‌ی بزرگ ارزشمندتر بود. او در عمارت ققنوس یاد گرفته بود آدم‌ها را از روی فایده‌شان بسنجند. تا وقتی کاری از کسی برمی‌آمد، ارزش داشت. تا وقتی برای کسی سود داشت، تحمل می‌شد. تا وقتی فرمان می‌بردی، جایگاهی داشتی. اما امیر... امیر عجیب بود. با او طوری رفتار می‌کرد که انگار میلاد، قبل از اینکه یک مهره باشد، یک آدم است. تایمر گوشی‌اش به صدا درآمد. صدای تیز و ممتدش اتاق را پر کرد. میلاد حتی حال نداشت دستش را دراز کند تا خاموشش کند. پلک‌هایش سنگین بود. تنش خسته بود. اما نه خستگیِ یک شب بی‌خوابی نه. خستگی از جای دیگری می‌آمد..از روح. از آن قسمت پنهان وجودش که مدت‌ها بود زیر بار حقارت،ترس،اجبار و کارهایی که هیچ‌وقت به انجامشان افتخار نکرده بود خم شده بود. از این همه لکه‌ای که روی وجدانش نشسته بود. از این همه باری که به دوش کشیده بود. از این همه کاری که کامیار از او خواسته بود و او به دلایل مختلف،انجام داده بود. میلاد گاهی با خودش فکر می‌کرد: "کاش زودتر امیر رو می‌شناختم. کاش خیلی زودتر کسی پیدا می‌شد که به من می‌گفت میشه جور دیگه‌ای هم زندگی کرد. کاش هیچ‌وقت وارد بازی‌های کامیار نمی‌شدم..." اما «کاش» همیشه ساده‌ترین کلمه برای سخت‌ترین حسرت‌هاست. چون گذشته را اصلاح نمی‌کند و فقط آدم را روبه‌روی چیزی می‌نشاند که دیگر نمی‌تواند تغییرش دهد. میلاد به مرگ هم راضی بود. مرگ برایش گاهی از ادامه دادن ساده‌تر به نظر می‌رسید اما کامیار او را نمی‌کشت. کامیار بلد بود آدم را زنده نگه دارد و هر روز بخشی از جانش را بگیرد. زنده ماندن در ققنوس، همیشه به معنای زندگی کردن نبود. گاهی فقط فرصت دیگری بود برای تحمل یک روز دیگر،یک دستور دیگر،یک ترس دیگر،یک لکه‌ی تازه روی وجدان و بعد هم صبحی دیگر و دوباره همان چرخه... میلاد به خوبی می‌دانست که رویارویی مستقیم با کامیار، آن هم بدون پشتوانه، چیزی جز نابودی برایش نداشت، اما حالا امیر بود و حضور امیر معادله را تغییر داده بود. همه‌چیز فرق کرده بود. برای اولین بار احساس می‌کرد شاید یک نفر باشد که اگر زمین خورد،دستش را بگیرد و همین امید هم آرامش بود و هم خطر. چون آدم وقتی چیزی برای از دست دادن پیدا می‌کند تازه می‌فهمد ترس یعنی چه. تایمر گوشی‌اش هنوز زنگ می‌زد. میلاد با تمام توان ِنداشته‌ای که داشت روی تخت نیم‌خیز شد، دستش را دراز کرد و بالاخره صدای آزاردهنده‌اش را خاموش کرد. چند ثانیه همان‌طور نشست و بعد دوباره روی تخت ولو شد. دلش با این مأموریت همراه نبود..اصلاً نبود. پاهایش سنگین شده بودند. انگار بدنش پیش از ذهنش فهمیده بود که قرار است اتفاقی بیفتد که نباید بیفتد. چشم‌هایش را باز کرد و به سقف خیره شد.
«چرا؟» چرا هرقدر تلاش می‌کرد خوش‌بین باشد، عینک بدبینی از روی چشم‌هایش کنار نمی‌رفت؟ چرا هر راهی که در ذهنش می‌ساخت، آخرش به یک دیوار ختم می‌شد؟ تصویر دیشب دوباره مقابل چشم‌هایش جان گرفت. درِ اتاق امیر،راهروی نیمه‌تاریک. چراغ دیواریِ انتهای راهرو که هر چند ثانیه یک‌بار سوسو می‌زد. صدای دورِ نگهبانی که از حیاط می‌آمد. قدم‌هایی که هرکدام از قبلی سنگین‌تر بودند و میلادی که نمی‌دانست وقتی وارد اتاق می‌شود،باید با چه کلماتی شروع کند. دیشب...میلاد مقابل اتاق امیر رسیده بود. دستش چند بار بالا آمد و پایین رفت و آخر سر، یک ضربه‌ی آرام به در زد. صدای امیر از داخل آمد: «بیا تو.» میلاد وارد شد. امیر پشت میز نشسته بود و چیزی را روی لپ‌تاپ بررسی می‌کرد. تا چشمش به میلاد افتاد، حالت چهره‌اش تغییر کرد. «چی شده؟» میلاد شانه بالا انداخت. «هیچی.» امیر چند ثانیه نگاهش کرد. «پس چرا اومدی اینجا؟» «اومدم ببینمت.» امیر ابرو بالا برد. «دیدی ساعت چنده؟» میلاد نگاهی به ساعت انداخت. «اومم اره میدونم دیر وقته.» «خـیـلـی دیره.» «خب؟» امیر نفسش را بیرون داد. «میلاد، وقتی نصف شب میای تو اتاق من و میگی هیچی، معمولاً یعنی یه چیزی شده.» میلاد لبخند زد. «شما چرا همیشه فکر می‌کنید یه چیزی شده اخه؟» «چون معمولاً شده.» میلاد خنده‌ی کوتاهی کرد. امیر با نگاه جدی‌تری گفت: «بشین ببینم.» میلاد روی صندلی نشست. امیر لپ‌تاپ را بست و مقابل میلاد روی صندلی‌اش جا گرفت. «حالا بگو ببینم چیشده که تو رو نصف شب کشونده اینجا.» میلاد انگشت‌هایش را به هم پیچید. «کامیار فردا می‌فرستتم تهران.» «برای چی؟» میلاد نگاهش را از او گرفت. «گفت باید یه کاری رو انجام بدم.» «چه کاری؟» میلاد مکث کرد. «کاره اون پسره شفیعی.» امیر بعد از چند لحظه خیلی آرام پرسید: «دقیقاً چی گفته؟» میلاد سرش را پایین انداخت. «می‌خواد برم بیمارستان.» همین جمله کافی بود تا نگاه امیر تغییر کند. نگران شده بود اما برخلاف میلاد، نگرانی را پشت شوخی پنهان نکرد. «تو چی؟ قبول کردی؟» میلاد شانه بالا انداخت. «مگه انتخاب دیگه‌ای داشتم؟» «داشتی.» میلاد خندید. «چه انتخابی؟» امیر کمی جلو آمد. «اول فکر کردن،بعد تصمیم گرفتن.» «خیلی فلسفی شد.» «میلااد.» لحن امیر تغییر کرده بود. جدی و محکم شد،میلاد لبخندش را جمع کرد. امیر گفت: «این مأموریت شوخی نیست میلاد.» «می‌دونم.» «نه نمی‌دونی.» میلاد خواست چیزی بگوید، اما امیر ادامه داد: «تو هنوز تجربه‌ی کافی برای این سطح از موقعیتو نداری. مسئله، فقط کاری نیست که ازت خواستن. مسئله اینه که چرا تو رو انتخاب کرده.» میلاد با بی‌خیالی گفت: «شاید از قیافه‌م خوشش میاد.» امیر با ناباوری نگاهش کرد. «تو الان واقعاً داری شوخی می‌کنی میلاد؟» «خب یه احتماله.» «میلااد!» میلاد خندید. «باشه باشه من تسلیم؛ بفرما.» امیر کف دستش را روی پیشانی کشید. «من نمی‌فهمم چطور ممکنه آدم تو همچین شرایطی این‌قدر راحت شوخی کنه.» میلاد با لبخند گفت: «اگه قرار باشه از هر چیزی بترسم، که دیگه زندگی نمیشه.» امیر کمی مکث کرد. «ترس بد نیست که.» میلاد نگاهش کرد. «چی؟» «میگم ترس بد نیست. ترس وقتی خطر رو درست تشخیص بدی می‌تونه نجاتت بده. چیزی که خطرناکه اینه که آدم از ترس فرار کنه یا برعکس برای اینکه نترسه خودش رو به بی‌خیالی بزنه.» میلاد لبخندش را آرام‌تر کرد. «شما همیشه همین‌قدر غر می‌زنید جناب؟» «وقتی طرف مقابلم حرف حساب حالیش نمیشه بله.» میلاد خندید. امیر هم لبخند کوتاهی زد اما خیلی زود دوباره قیافه‌ی جدی‌اش را به خود گرفت. «و یه چیز دیگه.» «چی؟» «اگر فردا حس کردی شرایط از چیزی که گفتن متفاوت شده خودتو موظف به ادامه دادن ندون.» میلاد ابرو بالا انداخت. «ینی؟» «ینی اولویتت باید سالم موندنت باشه.» میلاد چند لحظه نگاهش کرد و بعد از کمی مکث و واکاویه چهره‌ی امیر گفت: «تو چرا این‌قدر نگران منی امیر؟» امیر جواب نداد..میلاد با شیطنت گفت: «نکنه بهم عادت کردی و دوریم برات سخته؟» «تو خیلی پررویی پسررر.» «جواب منو ندادی؟!» «چون سؤال بی‌ربطیه.» میلاد خندید. «پس جوابش مثبته هوم؟» «میلاااد!» «باشه باشه؛ خیلی خب.» امیر سرش را تکان داد. «من دارم جدی حرف میزنم باید حواست خیلی به خودت باشه.» «اوکی!» «میلاد قول بده واقعا حواست باشه به خودت.» «گفتم باشه دیگه.» امیر چند لحظه ساکت ماند و بعد آهسته گفت: «یه احتمال دیگه هم هست.» لبخند از صورت میلاد کنار رفت. «دیگه چی؟» امیر نگاهش را مستقیم به او دوخت. «ممکنه کامیار چیزی فهمیده باشه.» «چی رو؟» «مثلا درباره‌ی من فهمیده باشه.» میلاد ابروهایش را درهم کشید. «ینی چی؟» «هنوز چیزی قطعی نیست. اما باید این احتمال رو جدی بگیریم.» میلاد کمی جلو آمد و جدی تر شد، امیر ادامه داد: «ممکنه این مأموریت صرفاً برای حسین نباشه. ممکنه بخوان تو رو از اینجا دور کنن.» «که چی بشه؟» «که مثلا من اینجا تنها بمونم.»
چند ثانیه طول کشید تا معنی حرفش در ذهن میلاد بنشیند. قلبش یک ضربه‌ی سنگین زد. «فکر می‌کنی کامیار بهت شک کرده؟» «می‌گم احتمال داره.» «چقدر؟» امیر لحظه‌ای فکر کرد. «به اندازه‌ای که..نباید نادیده‌اش گرفت.» میلاد اخم کرد. «ولی اگه این‌طوری باشه..خب چرا من؟» «چون تو به من نزدیک شدی.» میلاد چیزی نگفت. امیر ادامه داد: «و اگر کسی بخواد رابطه‌ی بین ما رو بررسی کنه، تو یکی از واضح‌ترین نقاطی هستی که می‌تونه توجهش رو جلب کنه.» میلاد برای اولین بار واقعاً ترسید. نه برای خودش،برای امیر. «پس من نباید برم.» امیر سریع گفت: «اتفاقاً ممکنه رفتنت دقیقاً بخشی از همون چیزی باشه که باید مدیریت کنیم. من نمی‌خوام با یک تصمیم احساسی شرایط رو بدتر کنیم.» میلاد نگاهش کرد. «پس چی کار کنم من امیر؟» امیر کمی به عقب تکیه داد. «کاری که ازت خواستن رو با عجله و هیجان انجام نده. حواست به اطرافت باشه. اگر شرایط غیرعادی شد هم تصمیم عجولانه نگیر.» میلاد لبخند کم‌رنگی زد. «باز شروع شد.» «چی؟» «نصیحت‌های پدرانه.» امیر پوزخند زد. «یکی باید عاقل این جمع باشه دیگه.» «کی؟ تو؟» «قطعاً.» «اعتمادبه‌نفست خیلی زیاده امیر.» «تو هم اگر نصف چیزهایی که من دیدم رو دیده بودی، کمتر شوخی می‌کردیو بیخیالی می‌کردی فرزندم.» میلاد خندید اما خنده‌اش کوتاه بود. امیر این بار نرم‌تر گفت: «میلاد؟» «جانم؟» «لطفا اون طرف مراقب خودت باش.» لحنش آن‌قدر جدی بود که میلاد دیگر نتوانست شوخی کند. امیر ادامه داد: «ممکنه بخوان حساب تو رو هم اونجا برسن.» میلاد لب‌هایش را روی هم فشرد. «و تو؟» «من چی؟» «اگه واقعاً فهمیده باشن چی؟» امیر چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: «من حواسم به خودم هست.» میلاد آهسته گفت: «قول؟» امیر لبخند خیلی کمرنگی زد. «قولی که تو این کار داده میشه، فقط اینه که تا جایی که بشه درست تصمیم بگیریم.» میلاد سرش را پایین انداخت،امیر گفت: «تو هم همین کارو بکن.» میلاد چشم‌هایش را باز کرد. سقف هنوز همان سقف بود. اتاق هنوز همان اتاق. صبح هنوز پشت پنجره منتظر طلوع بود اما حرف‌های امیر هنوز تازه بودند. «اون طرف مراقب خودت باش.» میلاد لبخند محوی زد. حتی وقتی امیر غر می‌زد، نگرانی در صدایش پنهان نمی‌شد. حتی وقتی سرزنشش می‌کرد، مراقب بود تحقیرش نکند. حتی وقتی شوخی می‌کرد، حواسش به حال میلاد بود و همین‌ها کافی بود. شاید امیر واقعاً بخشی از یک مأموریت بود. شاید بخشی از رفتارهایش به خاطر نقشش در ققنوس بود. شاید اصلاً همه‌چیز آن‌قدر که میلاد فکر می‌کرد ساده نبود. اما یک چیز را نمی‌توانست انکار کند او امیر را دوست داشت. نه آن‌گونه که آدم‌ها در قصه‌ها دوست دارند. بلکه به شکل ساده، انسانی و عمیقی که گاهی یک آدمِ خسته برای پیدا کردن یک پناه به آدم دیگری دل می‌بندد. مهر امیر آرام‌آرام روی دل سنگ‌شده‌اش نشسته بود. جایی که سال‌ها زیر خاکسترِ ترس و گناه پنهان مانده بود. میلاد نمی‌دانست این دلبستگی از کجا شروع شده. شاید از اولین باری که امیر حالش را پرسید. شاید از اولین باری که به جای دستور دادن، با او حرف زد. شاید از همان شبی که فهمید پشت آن چهره‌ی جدی، انسانی هست که برای جان ِآدم‌ها ارزش قائل است. هرچه بود، حالا دیگر انکارش ممکن نبود. میلاد دلش برای امیر تنگ می‌شد. هنوز چند ساعت بیشتر از آخرین دیدارشان نگذشته بود. میلاد با خودش فکر کرد که: «همش دو سه روزه...» دو سه روز دور بودن از امیر چیزه ساده‌ و عادی‌ای بود. اما همین دو سه روز برایش سنگین‌تر از چیزی بود که باید می‌بود. نگاهش به ساعت افتاد، صبح شده بود. وقت رفتن نزدیک بود. دلش می‌خواست چند دقیقه‌ی دیگر هم در اتاق بماند. چند دقیقه بیشتر امیر را ببیند. چند دقیقه بیشتر از آن امنیت عجیب و تازه‌ای که کنار او پیدا کرده بود، سهم خودش کند. اما مأموریت منتظر احساساتش نمی‌ماند. میلاد بالاخره از تخت پایین آمد، پاهایش هنوز سنگین بودند اما این بار بلند شد. لباسش را مرتب کرد و گوشی را برداشت. صفحه را روشن کرد. هیچ پیامی از امیر نبود. آخرین تماس، همان تماس کوتاه دیشب بود؛ بیست‌وهفت ثانیه، درست پیش از آنکه کامیار از راهرو صدایش بزند. لحظه‌ای مقابل آینه ایستاد و به چهره‌ای نگاه کرد که خودش هم دیگر نمی‌شناخت. پسری که زمانی از هیچ‌کس نمی‌ترسید، حالا اما برای یک نفر می‌ترسید. و عجیب‌تر اینکه این ترس، ترس از مرگ خودش نبود. ترس از دست دادن امیر بود. لبخند تلخی زد. «چه بلایی سرم آوردی، داوود...» و شاید خودش هم نمی‌دانست که پشت این نام، مردی ایستاده بود که میلاد برای اولین بار در تمام آن سال‌های تاریک، به بودنش دل بسته بود. دل بسته بود بی‌آنکه بفهمد. و وابسته شده بود، بی‌آنکه اجازه گرفته باشد.
در عمارت ققنوس، صبح داشت از راه می‌رسید. آسمان هنوز میان شب و روز مردد بود. نور خاکستری از لبه‌ی پنجره بالا می‌آمد و تاریکی را آرام‌آرام پس می‌زد اما برای میلاد، صبح همیشه به معنای روشن شدن نبود. گاهی آدم در روشن‌ترین ساعت روز هم در تاریکیِ خودش قدم می‌زند. و گاهی..یک نفر کافی‌ست تا در آن تاریکی، چراغی روشن کند. حتی اگر خودش نداند. حتی اگر نامش «امیر» نباشد. حتی اگر همه او را «داوود» صدا بزنند. برای میلاد، او همان یک نفر بود. میلاد دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت. پیش از آنکه پایین برود، صدای موتور خودرویی از حیاط بلند شد؛ کوتاه، خفه و آشنا. از شکاف پرده، ون سیاه‌رنگی را دید که کنار دروازه توقف کرده بود. چراغ‌هایش خاموش بود، اما موتور روشن مانده بود. دو مرد کنار خودرو ایستاده بودند؛ یکی سیگار می‌کشید و دیگری هر چند ثانیه یک‌بار به پنجره‌های عمارت نگاه می‌کرد. روی میز، کنار گوشی، پاکتی قهوه‌ای رنگ قرار داشت که میلاد شب قبل ندیده بود. روی آن فقط یک کلمه نوشته شده بود: «تهران.» نه نام فرستنده‌ای. نه نشانی بیمارستان. نه توضیحی درباره‌ی کاری که باید انجام می‌داد. میلاد پاکت را برداشت. کاغذ داخلش بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده می‌داد. یک کارت شناسایی موقت، یک کلید کوچک فلزی و برگه‌ای با ساعت حرکت در آن بود: «۵:۴۵. بدون تأخیر.» ساعت گوشی‌اش ۵:۴۲ را نشان می‌داد. در همان صدای سه ضربه به در اتاق خورد. نه آرام و نه دوستانه. سه ضربه‌ی دقیق و پشت سر هم. میلاد پاکت را در مشت فشرد. صدای مردی از پشت در آمد: «میلاد؟ آقا منتظرته.» نگاهش به راهروی تاریک افتاد. در انتهای راهرو، چراغ دیواری خاموش شده بود و برای اولین بار، این فکر با وضوحی سرد در ذهنش نشست: شاید مأموریت تهران برای دور کردن او از امیر نبود. شاید قرار بود او را به جایی بفرستند که دیگر هیچ‌کس نتواند پیدایش کند. دستگیره پایین رفت. میلاد گوشی را خاموش کرد، کلید کوچک را در جیبش گذاشت و در را باز کرد. مرد پشت در به پاکت نگاه کرد و گفت: «دیر کردی.» میلاد قدمی به عقب برداشت. از حیاط، صدای باز شدن دروازه آمد. و درست همان لحظه، در اتاق امیر در انتهای راهرو باز شد. امیر آنجا ایستاده بود. چهره‌اش رنگ نداشت انگار حال ِخوشی نداشت. نگاهش اول به میلاد افتاد و بعد به مرد کنار میلاد و در آخر به پاکت قهوه‌ای رنگ. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. اما امیر، خیلی آرام، فقط یک کلمه را با لب‌هایش ساخت: «مراقب خودت باش.» مرد دستش را روی بازوی میلاد گذاشت. فشار انگشت‌هایش آن‌قدر محکم بود که درد تا شانه‌اش دوید. از پایین، صدای کامیار بلند شد: «میلااد؟!کجایی پس؟؟» امیر یک قدم جلو آمد. مرد دستش را بیشتر فشرد. میلاد میان صدای کامیار، نگاه هشداردهنده‌ی مرد و چهره‌ی امیر گیر افتاده بود. در آن نور کم سوی راهرو، میلاد دید که امیر چیزی را در دستش پنهان کرده است. یک گوشی کوچک. صفحه‌اش روشن بود. روی آن، تنها یک جمله مبهم دیده میشد که از آن فاصله قابل خوانش نبود.نمیدانست دارد چه اتفاقی رخ میدهد. اما هرچه بود امید داشت که اتفاقی نیوفتد که باعث جدایی و دوری‌اش از امیر شود. چه تلخ است وقتی آدم تازه پناهی پیدا می‌کند و جهان درست همان لحظه شروع می‌کند به ترساندنش از رفتنِ آن پناه:)! -------------------------------.🍂❤️‍🩹 دل اگر سنگ بود،چرا با یک نگاه ترک برداشت؟ جان اگر خسته بود، چرا با یک «مراقب خودت باش» دوباره تپید؟ بعضی آدم‌ها نمی‌آیند که بمانند؛می‌آیند تا ثابت کنند هنوز می‌شود که به بودنِ یک نفر دل خوش کرد؛)) ★ ادامه دارد... ✍🏻🪴