🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
اِسْتِــرْ | Esther
«فصل اول»
#paret_132
چهارده ساعت گذشته بود. چهارده ساعت از آن لحظهای که حسین را از اتاق عمل بیرون آورده بودند؛ چهارده ساعت از وقتی که امید، میان دیوارهای سرد بیمارستان جا خوش کرده بود و هر بار که درِ بخش باز میشد، دل چند نفر هم با آن باز و بسته میشد. خون به رگهای حسین رسیده بود. کیسههای خون یکی پس از دیگری کار خودشان را کرده بودند و رنگ پریدهی صورتش، اندکی از آن بیرنگی مرگآلود فاصله گرفته بود. هموگلوبینش بهتر شده بود، فشار و علائم حیاتیاش تحت کنترل بود و پزشکان بارها گفته بودند که وضعیتش پایدار است. حتی دکتر با همان لحن آرام و حرفهای که انگار سالها تمرین کرده بود اضطراب را از کلماتش حذف کند، گفته بود: «از نظر علائم حیاتی، شرایطش تحت کنترله. خون دریافت کرده و کمخونی ناشی از خونریزی تا حد قابل قبولی جبران شده. ضربهی سرش هم فعلاً نشونهای از آسیب جدی و پیشرونده نشون نمیده. فعلا همچنان باید تحت پایش بمونه.»
پس اگر خوب بود چرا بیدار نمیشد؟
همین یک سؤال، همانند میخی در ذهن همه فرو رفته بود. اگر حالش خوب بود، چرا چشمهایش هنوز بسته بود؟ اگر خون به بدنش رسیده بود، چرا پلکهایش حاضر نبودند کنار بروند و خیال این آدمهای آشفته را راحت کنند؟ چرا لبهایش تکان نمیخورد؟ چرا کلمهای نمیگفت؟
حتی یک غر زدن ساده،حتی یک شکایت از حامد،حتی یک «چرا اینجوری نگام میکنید؟»
همین برایشان کافی بود. دکتر توضیح داده بود که اثر داروهای بیهوشی و آرامبخش، خستگی شدید بدن پس از جراحی و خونریزی، و خودِ ضربهی سر میتواند باعث شود بازگشت هوشیاری زمان ببرد و لازم نیست بیدار نشدنِ فوری را به معنای وخامت حال دانست؛ اما همچنان باید دقیق زیر نظر باشد و همین «باید زیر نظر باشد» کافی بود تا دل چند نفرشان را دوباره به لرزه بیندازد. حامد کنار دیوار نشسته بود و نگاهش از پشت شیشهی بخش جدا نمیشد و چشمهایش روی حسین قفل مانده بود. روی همان صورتی که حالا آرامتر از همیشه خوابیده بود. روی همان پلکهایی که بسته بودند و انگار پشتشان جهانی پنهان شده بود که هیچکس راهی برای ورود به آن نداشت.
با خودش فکر میکرد: «کاش زودتر بیدار بشی،کاش همین حالا چشماتو وا میکردی. کاش چشمهات رو باز میکردی و من دوباره اون برق آشنای نگاهت رو ببینم؛ همون برق زندهای که حتی وقتی عصبانی بودی، حتی وقتی اخم میکردی، حتی وقتی جوابم رو کوتاه میدادی، گوشهای از اون تو عسلیِ چشمهات میدرخشید. حامد دلش برای همون چشمها تنگ شده بود. برای اون دو گوی جادویی که گاهی نگاهشون میکرد و خودش رو تو عمق رنگ عسلیشون گم میکرد. چهارده ساعته که حامدت اون چشمها رو ندیدهها حواست هست؟!»
چهارده ساعت...و برای کسی که هر لحظهاش را با اضطراب شمرده بود، این چهارده ساعت اندازهی چهارده سال گذشته بود. نگاهش را پایین انداخت و انگشتهایش را در هم قفل کرد. ذهنش هزار راه میرفت و هر راه دوباره به یک سؤال میرسید.
«چرا هنوز بیدار نشده؟»
همین سؤال، مثل عقربهای بیرحم، دور سرش میچرخید. در همان لحظه صدای مهدی رشتهی افکارش را از هم گسست.
«حامد؟»
حامد سرش را بالا آورد اما حرکت ناگهانیاش باعث شد موجی از درد از پشت جمجمهاش عبور کند و چهرهاش را درهم کشد. درد مثل تکهای آتش در سرش پیچید و تا شقیقههایش دوید. چشمهایش را برای چند لحظه بست و با انگشت شست و اشاره، پلکهای بستهاش را فشرد و هم بعد انگشتهایش را روی شقیقههایش گذاشت و کمی ماساژ داد. مهدی همان لحظه متوجه تغییر رنگ صورتش شد و نگرانتر. نگرانیای که هرقدر تلاش میکرد پشت لحن معمولیاش پنهانش کند، باز هم از گوشهی نگاهش بیرون میزد.
«خوبی حامد؟»
حامد ارام سری تکان داد.
«آره...خوبم.»
مهدی چند ثانیه نگاهش کرد و بعد ابروهایش را بالا انداخت.
«ولی رنگ پریدهی صورتت و اون سردردت اینو نمیگهها.»
حامد لبخند کمرنگی زد از همان لبخندهایی که بیشتر برای آرام کردن دیگری ساخته میشوند تا نشان دادن حال واقعی خود آدم.
«نگران نباش. حالم خوبه.»
مهدی دست به سینه شد.
«تو وقتی میگی حالم خوبه والا آدم بیشتر باید نگران بشه.»
حامد خندهی کوتاهی کرد.
«پس چی بگم؟ بگم حالم افتضاحه که خیالت راحت شه؟»
«نه..ولی حداقل یه بار راستشو بگو.»
حامد نگاهش را دوباره به سمت بخش برد. چند لحظه گذشت و بعد ناگهان گوشهی لبش بالا رفت و چشمهایش را کمی ریز کرد و گفت: «من که حالم خوبه..ولی مث که یه نفر خوب نیست...»
مهدی با تعجب نگاهش کرد.
«ینی چی اون وقت؟»
حامد خیلی خونسرد گفت: «حس میکنم یکی اینجا حالش خوب نیست.»
مهدی چشمهایش را گرد کرد.
«حال کی خوب نیست اونوقت؟»
حامد با شیطنت گفت:
«تو دیگه.»
مهدی چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد آهی کشید و با تأسف سرش را تکان داد.
«میدونستی تو عوض کردن بحث خیلی بدی؟»
حامد خندید.
«جدی؟»
«اوهوم خیلی. اصلاً استعداد نداری.»
«پس باید چی کار کنم؟»
مهدی با دست به طرفش اشاره کرد.
«باید از رسول یاد بگیری. حتما یه دوره آموزشی پیشش برو. اون تو پیچوندن سؤال و منحرف کردن بحث، برای خودش دکترای افتخاری گرفته.»
صدایی از چند قدم آنطرفتر بلند شد.
«عجب...»
هر دو برگشتند. محمد گوشی در دستش بود و ظاهراً مدت زیادی بود که مشغول بالا و پایین کردن صفحهی تلفن بود؛ اما حقیقت این بود که حتی یک خط از آنچه روی صفحه میگذشت هم در ذهنش ننشسته بود. گوشی برایش تبدیل شده بود به پردهای برای پنهان کردن آشوب ذهنش هرچند خودش هم میدانست این پرده، از شیشه نازکتر است. صدای مهدی و حامد را که شنیده بود، سر بلند کرد و نگاهی میان آن دو انداخت و با لحنی کاملاً جدی گفت: «پیچوندن...عوض کردن بحث..منحرف کردن موضوع...خوبم خوبم...حفظ ظاهر...استاد رسووول...»
چند لحظه مکث کرد و بعد گوشی را پایین آورد.
«چه جالب...»
مهدی لبش را گزید تا نخندد، محمد ادامه داد: «ولی من که میرسم سایت، نمیرسم؟!»
حامد ابرو بالا انداخت.
«آقا..ما که چیزی نگفتیم.»
محمد با همان قیافهی جدی گفت: «نه، نچ اصلاً. شما دوتا داشتید دربارهی آبوهوا فردا صحبت میکردید من اشتباه شنیدم لابد/:»
مهدی زیر لب گفت: «دقیقاً.»
محمد نگاهش کرد.
«تو دیگه حرف نزناا.»
مهدی فوری لبهایش را روی هم فشر و لب گزید. محمد گوشی را در جیبش گذاشت و دست به سینه شد.
«واسه من نمایش بازی میکنید حالا!؟»
حامد با قیافهای کاملاً بیگناه و مظلوم نمایی گفت: «نمایش؟»
«بله نمایش. بحث عوض میکنید که کسی نفهمه چه حالی دارید. بعدم رسولم شده استاد دانشگاهتون برای این کارا هوم؟»
مهدی خندهاش گرفت.
«ما فقط داشتیم...»
محمد حرفش را برید.
«فقط داشتید چی؟»
مهدی مکث کرد.
«داشتیم...»
محمد ابرو بالا انداخت.
«بفرما.»
مهدی نگاه کوتاهی به حامد انداخت و حامد هم با لبخند گفت: «ادامه بده. منم مشتاقم بدونم داشتیم چی کار میکردیم.»
مهدی زیر لب گفت: «داشتیم حال همو خوب میکردیم.»
محمد چند ثانیه نگاهشان کرد و بعد بالاخره لبخند زد.
«خداروشکر. من فکر کردم عملیات پیچوندن فرمانده در جریانه بوده پس.»
حامد خندید، مهدی هم دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و صدای خندهاش بالا رفت. محمد با انگشت به هر دو اشاره کرد.
«ولی خوب بود. مخصوصاً اون قسمتش که حامد از خودش فرار کرد و رسید به مهدی.»
مهدی زد زیر خنده.
«دیدی گفتم استعداد نداره حامد؟»
حامد با خنده گفت: «شما دوتا چرا علیه من متحد شدید؟»
محمد شانهای بالا انداخت.
«چون امروز سوژه کم داریم.»
مهدی گفت: «آقا، با احترام سوژهی اصلی اون طرفه.»
اشارهاش به حسین بود و لبخندها آرامآرام از روی صورتها کنار رفت. همه دوباره به شیشهی بخش نگاه کردند و آن شوخی کوتاه، درست مثل کبریتی کوچک در شب، تنها برای چند ثانیه تاریکی را عقب رانده بود اما تاریکی هنوز همانجا بود درست درکنارشان.
پشت شیشه،کنار تخت حسین. در چشمهای آدمهایی که هرکدام به شیوهی خودشان منتظر بودند.
...
مهراد چند قدم آنطرفتر نشسته بود از ابتدا کمتر حرف زده بود. کمتر در بحثها وارد شده بود و کمتر خندیده بود. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشد، اتفاقاً درونش آنقدر حرف تلنبار شده بود که اگر زبانش راه میافتاد، شاید تمام دیوارهای بیمارستان از حجم آنچه در دلش میگذشت پر میشدند. نگاهش به حسین بود،به همان تخت،به همان چهره،به همان دستی که بیحرکت روی ملحفه قرار گرفته بود. مهراد برای دیگران شاید فقط یک رفیق نگران بود اما خودش میدانست مسئله برای او خیلی عمیقتر از این حرفهاست. حسین برایش فقط یک دوست نبود. برای مهراد، بعضی آدمها بعد از مدتی از «دوست» بودن عبور میکنند. میشوند خانواده،میشوند پناه،میشوند همان کسی که حضورش را آنقدر طبیعی میبینی که حتی به ذهنت خطور نمیکند ممکن است روزی نباشد و حسین از همان آدمها شده بود.
شاید بیخبر و شاید بیاجازه،شاید حتی بدون اینکه خودش بداند.
مهراد لبهایش را روی هم فشرد و در ذهنش صدایی قدیمی پیچید. صدایی از سالهایی که دوست داشت فراموششان کند. خاطرهای که قرار بود خاک بخورد حالا دوباره بیدار شده بود.
همان ترس..همان انتظار..همان دلشوره..همان نگاه کردن به جایی که یک نفر باید باشد و نیست. مهراد از خودش پرسید: «چرا دوباره؟»
چرا هر بار که فکر میکرد دیگر از آن روزها عبور کرده، زندگی دست روی شانهاش میگذاشت و آرام در گوشش میگفت: هنوز تمام نشده.
او یک بار برادرش را از دست داده بود. یک بار فهمیده بود «برادر» فقط یک نسبت خانوادگی نیست.
گاهی یک نفر میتواند بدون اینکه خون مشترکی با تو داشته باشد، چنان در قلبت جا بگیرد که نبودنش همان درد را داشته باشد. حسین برای او کمکم چنین شده بود.
نه با حرف و نه با ادعا. فقط با حضورش،با رفاقتش،با همان لحظههایی که شاید آن زمان کوچک به نظر میرسیدند اما حالا مهراد میفهمید به چه اندازه بزرگ بودهاند.
خندههایشان..بحثهایشان..شوخیهایشان و حتی ناراحتیهایشان. همهی آن چیزهای ساده، حالا ارزش یک دنیا را پیدا کرده بودند. مهراد به خودش گفت: «من دوباره نمیخوام از دست بدم.»
نه حداقل این بار نه...نمیخواست دوباره تکیهگاهی را که تازه پیدا کرده بود از دست بدهد. نمیخواست دوباره یک نفر را «برادر» صدا بزند و بعد مجبور شود برای نبودنش با خاطرهها زندگی کند. نمیخواست دوباره جای خالی کسی را با نگاه کردن به در، به تلفن، به عکس، به صداهای دور و نزدیک پر کند او تازه فهمیده بود داشتن یک نفر یعنی چه. تازه فهمیده بود آدم چطور میتواند وسط شلوغی دنیا، با بودن یک نفر احساس کند هنوز جایی برای تکیه دادن دارد و حالا ترسیده بود. ترسیده بود که آن تکیهگاه هم فرو بریزد. ترسیده بود که این بار هم همان داستان با نامی تازه تکرار شود. چشمهایش را پایین انداخت و با خودش فکر کرد: اگر حسین نباشد چه؟
همین سؤال کافی بود تا قلبش فشرده شود.
نه!!
نمیخواست ادامهاش را تصور کند...چون بعضی سؤالها جواب ندارند و تنها یک زخم هستند. اردلان هم گوشهای نشسته بود. برخلاف همیشه، شوخیهایش کم شده بود و هر چند دقیقه یک بار نگاهش به سمت بخش میرفت و دوباره سرش را پایین میانداخت. حسین برای او همان رفیقی بود که حتی اگر چیزی نمیگفت، بودنش حال جمع را عوض میکرد. پارسا کنار او نشسته بود و انگشتهایش را در هم گره کرده بود و نگاهش روی کف زمین ثابت مانده بود. آرام گفت: «بچهها..؟ حسین خوب میشه دیگه! نه؟»
مهراد سر بلند کرد این سؤال بیشتر از آنکه سؤال باشد، خواهش بود. اردلان جواب داد: «دکتر که گفت شرایطش پایدار شده.»
پارسا آهسته گفت: «میدونم...ولی میخوام خودش بیدار شه.»
اردلان لبخند کمرنگی زد.
«منم همینو میخوام ولی باید صبر کنیم.»
مهراد چیزی نگفت. چون او هم دقیقاً همان را میخواست.
نه گزارش پزشکی..نه توضیح..نه عدد و نه جملهی رسمی. او فقط صدای حسین را میخواست.
همین و تمام...
یک «سلام» .. یک «چی شده؟» .. یک غر زدن .. یک شوخی، حتی اگر اولین جملهای که بعد از بیداری میگفت این بود که چرا همه اینطور نگاهش میکنند. همان هم برایشان کافی بود چون گاهی آدمها در سختترین لحظات زندگی، دیگر آرزوهای بزرگ ندارند و آرزوهایشان همینقدر کوچک میشود.
جمع میشوند و سرانجام میرسند به یک نفس ، به یک پلک ، به یک شنیده شدن کلمهای از زبان عزیزشان ، به یک «من خوبم.» ظاهری..:)
مهراد دوباره به شیشه نگاه کرد و در دل گفت: «حسین...»
کاش صدایش به او میرسید.
«تو برای خودت تنها نیستی.»
کاش میتوانست این را به او بفهماند.
«اگه تو بیفتی، فقط خودت نیستی که زمین میخوری.»
چند ثانیه بعد، مهراد نگاهش را بست و چیزی در قلبش فرو ریخت و چیزی دیگر، محکمتر از قبل، سر جایش نشست.
امید *
همان امید کوچکی که آدم گاهی با تمام وجود به آن چنگ میزند.
امید مثل چراغی بود که باد هر لحظه میتوانست خاموشش کند، اما هنوز روشن بود و تا وقتی روشن بود، مهراد حاضر نبود دست از حسین بکشد. حامد دوباره به شیشه نگاه کرد. مهدی کنار او ایستاده بود. محمد چند قدم دورتر، گوشی را در دست گرفته بود، اما این بار دیگر حتی وانمود هم نمیکرد که مشغول خواندن چیزی است و صفحهاش را خاموش کرده بود و به تصویر مات خودش درآن خیره مانده بود.
همه منتظر بودند. یک نفر برای برادرش. یک نفر برای رفیقش. یک نفر برای تکیهگاهش. یک نفر برای کسی که شاید خودش هنوز نمیدانست چند قلب، به ضربان قلب او وابسته است و پشت آن شیشه، حسین همچنان خواب بود و در عالم بیخبری غرق. چهارده ساعت گذشته بود. چهارده ساعت انتظار. چهارده ساعت دعا. چهارده ساعت چشم دوختن به دری که هر بار باز میشد، امید را از جا میکند و دوباره سر جایش مینشاند اما این بار، میان آن همه ترس و اضطراب، یک حقیقت پابرجا بود: حسین هنوز میجنگید.
بدنش در خواب بود، اما زندگی در رگهایش جریان داشت و آدمهایی بیرون آن اتاق بودند که حاضر بودند تا آخرین لحظه، کنار همان زندگی بمانند. تا وقتی پلکهایش کنار و دوباره نگاه عسلیاش نمایان شود. تا وقتی آن نگاه آشنا دوباره به دنیا برگردد. تا وقتی صدایی از پشت آن لبهای خاموش بلند شود و تمام این چهارده ساعت انتظار را با یک جمله فرو بریزد: «چرا اینقدر قیافههاتون اینقدر داغونه؟»
آن روز...شاید بیمارستان برای اولین بار، صدای خندهی واقعی را بشنود و جان دوباره به بدن هایشان برگردد و روح به کالبدشان..))!
★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» #paret_131 «همین که گفتم؛ این پسر بیشتر از
بفرمایید امیدوارم شخوشتون بیاد: )
مارو از نظرات قشنگتون هم دریغ نفرمایید؛ )!
کاش میشد همه ادمارو خوب و خوشحال نگه داشت و ناراحتیشونو ندید کاش این قدرت و داشتم که ناراحتیاشونو ببرم برا خودم و ناراحتی و نگرانیشونو نبینم کاش...
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
کاش میشد همه ادمارو خوب و خوشحال نگه داشت و ناراحتیشونو ندید کاش این قدرت و داشتم که ناراحتیاشونو بب
اینکه بیشتر سِنت درگیر مشکلات باشی؛
زندگی ازت ادم ساکت تری میسازه اینطور نیست؟
هدایت شده از واگویه ☕️
«گفت: انقدر خداٰحافظی دردناٰک است که حتی خدا هم در پایانِ نماز، سلام میخواهَد..»
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
«گفت: انقدر خداٰحافظی دردناٰک است که حتی خدا هم در پایانِ نماز، سلام میخواهَد..»
خیلی مثال ِجالب و قشنگی بود:))
خدا هم آخر نماز ازمون سلام میخواد:))))
هدایت شده از فرّ+یاد | فاطمه حجتی
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
همینی که مورنینگ خانوم میگن🤝(: #فاء #صاد
دقیقااااا :)))))))))))