𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮
اما ناگهان، درست در قلبِ این عدم، در اوجِ این تسلیمِ کامل، چیزی رخ میدهد که انتظارش را نداشتم. انگار در اعماقِ این مغاکِ بیانتها، نوری سر برمیکشد. نه از بالا، نه از افق، بلکه از درونِ خودِ هیچ. نوری خُرد، نه به رنگِ خورشید، نه به گرمیِ آتش. نوری سرد، با طیفی از رنگ که گویی از جهانی دیگر به این نیستی تبعید شده. آرام آرام جان میگیرد، میدمد، و تاریکیِ پیرامونش را نه اینکه نابود کند، که معنایی تازه میبخشد. گویی خودِ ظلمت نیز از این فروغ، شرمگین میشود و ذرهای عقب مینشیند.
#سقوط_بیفرود
تناقضِ غمانگیزِ حسرت اینجاست که ما تنها زمانی قدرِ یک لحظه را میدانیم که دیگر لحظه نیست...
Where you used to be, there is a hole in the world, which I find myself constantly walking around in the daytime, and falling in at night.