هدایت شده از فوآدبهرَنگِغَمگین
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم ،
خاطراتت را بیاور ، تا بگویم کیستم .
هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
میگویند زندگی یعنی فرصت. یعنی آغاز. یعنی ساختن.
اما هیچکس از بهایی که برای ماندن در آن پرداخت میشود حرفی نمیزند.
از همان لحظهای که اولین نفس را میکشی، شمارش معکوس آغاز میشود. نه با صدایی بلند، نه با هشداری ترسناک، بلکه با سکوتی آنقدر عمیق که سالها طول میکشد متوجه حضورش شوی.
زمان شبیه دزدی نیست که یکشبه همهچیز را ببرد. شبیه موریانهای است که آرام و بیصدا ستونهای وجودت را میجود. آنقدر آرام که هنوز میخندی، هنوز رؤیا میبافی، هنوز برای فردا نقشه میکشی؛ بیآنکه بفهمی بخشی از تو همین امروز از دست رفته است.
کودکی میرود و اسمش را رشد میگذارند. سادگی میرود و اسمش را تجربه. آدمها میروند و اسمش را قسمت. آرزوها دفن میشوند و اسمش را واقعبینی.
عجیب است... برای هر چیزی که از ما گرفته میشود، واژهای زیبا ساختهاند تا صدای شکستن آن کمتر شنیده شود.
سالها میگذرند و ما گمان میکنیم در حال نزدیک شدن به آرزوهایمان هستیم. برای خانهای که هنوز نداریم میدویم، برای آیندهای که هنوز نرسیده میجنگیم، برای روزهای بهتر از امروز میگذریم.
اما حقیقت تلخ این است که هر قدمی که به سمت آینده برمیداریم، همزمان یک قدم از خودمان دور میشویم.
زندگی شبیه امضای قراردادی است که هیچکس متن کاملش را نخوانده. همه با شوق آغازش میکنند، اما بند آخر همیشه یکی است.
پایان.
و شاید غمانگیزترین بخش ماجرا این باشد که انسان تنها موجودی است که مقصدش را میداند و با این حال، تمام عمر را طوری زندگی میکند که انگار وقت بینهایت دارد.
شاید برای همین بعضی شبها، وقتی همهچیز ساکت میشود، اندوهی بینام روی سینه آدم مینشیند.
نه برای گذشته. نه حتی برای آینده.
برای چیزی که همین حالا در حال از دست رفتن است.
برای لحظههایی که دیگر تکرار نمیشوند. برای نسخههایی از خودمان که بیسروصدا پشت سر جا ماندهاند. برای عمر که هر ثانیه کمتر میشود، حتی وقتی مشغول شمردنش نیستیم.
و حقیقت این است که مرگ در انتهای جاده منتظر ما نمیماند.
او از همان ابتدای مسیر کنارمان راه میرود. در هر تولد، در هر خداحافظی، در هر خاطرهای که دور میشود، و در هر تصویری که دیگر شبیه امروز نیست.
مرگ هیچوقت ناگهانی از راه نمیرسد. فقط آخرین پرده را کنار میزند؛ نمایشی که سالها قبل آغاز شده بود.
قبر بعضی آدمها روز دفنشان کنده نمیشود؛ از روز تولدشان، زمان هر روز مشتی خاک رویشان میریزد. و آنها میان خندهها، آرزوها، دلتنگیها و امیدهایشان زندگی میکنند، بیآنکه بفهمند زندگی، چیزی جز طولانیترین شکلِ مردن نیست.
'نیلا'
هدایت شده از 𝐒𝐭𝐚𝐫'𝐬 𝐡𝐨𝐦𝐞
چجوریه که میفهمید تغییر کردم،اما نمیفهمید چیکار کردین که اینجوری شدم؟