🔶 مداحیهای صوتی
🇮🇷 اتحداک (طاهری)
🇮🇷 بپا خیزید (رسولی)
🇮🇷 علی العهد (روحی)
🇮🇷 صحن ایران (هلالی)
🇮🇷 تکرار تاریخ (نریمانی)
🇮🇷 نحن جنود (طاهری)
🇮🇷 رجز حرم (حائری)
🇮🇷 ایران حسین (روحی)
🇮🇷 جاوید ایران (طاهری)
🇮🇷 اتحاد مقدس (روحی)
🇮🇷 منتصرون (حدادیان)
🇮🇷 سرباز وطنم (رسولی)
🇮🇷 نصرمن الله (نریمانی)
🇮🇷 ضربه قاضیه (رسولی)
🇮🇷 وقت پیکاره (طاهری)
🇮🇷 پایان با ماست (رسولی)
🇮🇷 دشمن فهمید (طاهری)
🇮🇷 ایران رنگی (نجم الثاقب)
🇮🇷 جانم ایران (میرهاشمی)
🇮🇷 آخرین نبرده (طاهری)
🇮🇷 کل زمان جدید (مطیعی)
🇮🇷 قله نزدیکه (نجم الثاقب)
🇮🇷 هیهات من الذله (هلالی)
🇮🇷 الله خیر الماکرین (کریمی)
🇮🇷 ایران جاویدان (بیوکافی)
🇮🇷 در روح وجان (کریمی)
🇮🇷 فرمانده کل قوا (اسداللهی)
🇮🇷 یامرگ یاخامنهای (رسولی)
🇮🇷 گلدستههای ایران (رحیمیان)
🇮🇷 ایران ذوالفقار علی (اسداللهی)
🇮🇷 انقلاب پنجاه و هفتمیم (رسولی)
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_ششم 💌 #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [اعتکاف📒] آقای مهدوی: یک روز نماز صبح
::
#قسمت_هفتم 💌
#زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس
#معرفی_شهدا
[ اعتکاف 📒 ]
عموی شهید:
ما در اوج انتخابات بودیم روز دوشنبهای قرار بود به اعتکاف برود. از روز جمعهاش اصرار داشت که من دوشنبه باید برم هر چه به دوشنبه نزدیک میشدیم فشارهای ما بیشتر میشد چون بخش بسیار مهمی از کار استادیِ ما به عهده بابک بود.❤️در مقابل، مقاومت بابک شدت پیدا میکرد و میگفت من حتما باید برم. شب یکشنبه بود من با حالت عصبانیت و پرخاشگری😤بهش گوشزد کردم که آقا این همه کار.. این همه مهمون..مگه میشه شما بری؟! بمون این کار مهمه. اومد مچ دستم رو گرفت و من رو به اتاق برد. گفت: عمو تضمین بده که من سال دیگه این موقع هستم که برم اعتکاف 😇 گفتم: اگه تضمینه که من نمیتونم تضمین بدم که تا یک ساعت دیگه ما هستیم یا نه..‼️ گفت بحث همینه، خداوند فرصتی گذاشته که ما سه روز بریم اعتکاف که خدا از گناهمون بگذره. خلاصه بابک دوشنبه به اعتکاف رفت...
دوست شهید:
توی اعتکاف یک آقایی بود که وزنش زیاد بود و بنده خدا چشمهاش هم خوب نمیدید، حتما باید موقع راه رفتن یکی کمکش میکرد. این بنده خدا بلند شد دید کسی نیست کمکش کنه داشت تنها میرفت، همه نشسته بودیم داشتیم نگاه میکردیم تنها کسی که بلند شد و دست این آقا رو گرفت، خودِ بابک بود.🙂💔
📌~ادامہ دارد...
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_هفتم 💌 #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [ اعتکاف 📒 ] عموی شهید: ما در اوج انت
::
#قسمت_هشتم
#زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس
#معرفی_شهدا
[مدافع حرم شدن📒]
آقای مهدوی :
بابک یک روز گفت: برای رفتن به سوریه رضایت پدر و مادر واجبه❓گفتم: بله چون رضایت پدر و مادر واجب کفایی است، باید پدر و مادر راضی باشند.🌱گفت: فضای خانه طوری هست که فکر نکنم رضایت بدهند🥺 گفتم:۱۰۰ صلوات به روح حضرت زهرا (س) هدیه کن انشاءالله حضرت زهرا(س) دل پدر و مادرت رو نرم میکنند❤️
دوست شهید:
یکی از دلایلی که بابک رفت سوریه این
بود که میخواست زمینهساز ظهور امام زمان(عج) باشه در رابطه با رفتن به سوریه و مدافعحرم شدن بهش گفتم که بابت خانواده و.. نمیتونم بیام😓بابک جواب خیلی خوبی داد👏🏻
گفت: زمان کربلا هم همین قضیه بود،💔
یکی میگفت خانوادم، یکی میگفت کارم، یکی میگفت زندگیم.
همین شد که امام حسین(ع) تنها موند.😔 الان هم دقیقا همون جوریه. که من واقعا هیچ جوابی نداشتم بدم...
📌~ادامہدارد...
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_هشتم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [مدافع حرم شدن📒] آقای مهدوی : بابک یک
::
#قسمت_نهم
#زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس
#معرفی_شهدا
[خداحافظی📒]
خواهر شهید:
هر موقع بابک اسم سوریه رفتن را میآورد
من شروع میکردم به گریه کردن و میگفتم نرو😭 اما بابک گفت: من تصمیم خودم رو گرفتم؛ دیگه چند سال برای شما زندگی کنم؟! تا اسم رفتن رو میارم شما و مامان شروع میکنید به گریهکردن.🥺لطفا بزارید برای خودم باشم، برای خودم زندگی کنم. بابک میگفت: مادر اصلی ما اونجا تو سوریه است. من خواب حضرت زینب(س) رو دیدم باید برم😍
پدر شهید:
بعد از اینکه بابک رفت، گفتم برید
بابک رو بدرقه بکنید، بابک دیگه بر نمیگرده،💔این آخرین باری هست که بابک رو میبینید.🕊به بقیه گفتم ولی خودم توان اینکه از صندلی بلند بشم و برم ایوان با بابک خداحافظی کنم رو نداشتم😔و نه بابک توانست بیاد از من خداحافظی بکنه. از ترس اینکه من بگم نرو و بابک هم بیاد و بگم نرو هیچ کدوممون نتونستیم با هم خداحافظی بکنیم تنها با چشمهایمان از هم خداحافظی کردیم. از پشت سرش با دقت نهایت اینکه سیراب بشم نگاهش کردم چون میدانستم فرزند من اعتقاداتش چیه، باورهاش چیه، میدانستم فرزندم دیگه برنمیگرده..
خواهر شهید:
وقتی میخواست بره من و مادرم گریه میکردیم؛😭بابک گفت: لطفا گریه نکنید، اینجوری اشکهاتون همیشه جلوی چشمامه،😢 سه بار رفت و برگشت و دفعه چهارم ما رو خنداند و رفت.. سوریه..
📌~ادامہدارد...
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_نهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [خداحافظی📒] خواهر شهید: هر موقع بابک اس
::
#قسمت_دهم
#زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس
#معرفی_شهدا
[سوریه📒]
همرزم شهید:
با بچههای ادوات دور یک آتیش🔥
نشسته بودیم، چون من و بابک بچهی یک محل بودیم و همدیگر رو میشناختیم، بابک اومد کنار من نشست. به بابک گفتم: تو برای آینده چه تصمیمی گرفتی؟! گفت: یک سوال. یک چیزی تو ذهن من میچرخه،🧠 یعنی واقعا مسجد بابالحوائج (مسجد آذری زبانهای رشت)
نمیخواد یک شهید بده؟! سرش رو یک دست زدم و گفتم: تو میخوای شهید بشی؟!! گفت: آره دیگه فکر کنم نوبت منه.
چند ساعتی گذشت؛⏳ما رفتیم بخوابیم، خیلی سرد بود.🥶داخل هر کدوم از این چادرهای سفید هلال احمر، هر کدوم هفت یا هشت نفر میخوابیدیم، طوری میخوابیدیم که به هم گره میخوردیم.
من اون شب حدود ساعت سه و نیم🕞
از خواب بیدار شدم. رفتم بیرون دیدم بابک کنار ماشین پتو گذاشته رو دوشش داره نماز شب میخونه!!🤲🏻ما این رو تو داستانها شنیده بودیم، تو مناطق ندیده بودیم. ولی من دیدم... بابک این طور بود که شهید شد.❤️
همرزم شهید:
یک روز با بابک رفته بودیم حرم حضرت زینب(س)، موقع برگشت ازش پرسیدم: از بیبی زینب چی خواستی گفت: تنها خواستم از بیبی زینب شهادت بود.🕊
گفتم: پدر و مادرت چی؟گفت: سپردمشون به حضرتزینب(س).🙂
📌~ادامہدارد...
⇨@FZ1389
🔴آقای پزشکیان ما فقط از یک نفر عذرخواهی میکنیم:
عذرخواهی از رهبر شهید که همیشه میگفتیم جانم فدای رهبر اما او جانش را فدای ملت و انقلاب کرد!
⇨@FZ1389
مثل مامانا شدم ،یکی تا سی ثانیه جوابمو نده فکرم هزار جا ميره:((
⇨@FZ1389
جدول قمر درعقرب🗒
قمر در عقرب ماه مبارک رمضان🌙🦂
🌹شروع: ساعت ۰۸:۳۸ شنبه 16 اسفند 1404
🌹پایان: ساعت ۱۸:۲۱ 18اسفند 1404
🚫انعقاد نطفه، ازدواج، شروع کار
جدید،سفر در زمان قمر در عقرب نهی
شده است.
⇨@FZ1389
خبرگزاری دانمارکی نوشت رئیس جمهور ایران اعلام کرد که من عذر خواهی میکنم😐
⇨@FZ1389