شانزدهم.مهر.چهارصدویک
یکی از همین روزهای ناخوشایند اجباری..
برای نماز صبح بیدار شدم و کمی مرطوب کننده زدم ، بویش را به مشام کشیدم و به رختخواب برگشتم کمی به خواب رفتم ساعت ششونیم بیدار شدم صبحانه میل نداشتم ولی دمنوش دارچینزنجبیل خوردم مادر تماس گرفت فرمایش داد:
کلم پلو لطفا
با انگیزه گفتم بله
ظرفهای کثیف را شستم کلم را روی تخته گزاشتم و تق تق خورد کردمُ
توی تابه روغن جیلیز ویلیز میکرد ریختم
برنج دم کشید و دمکنی گزاشتم و توی آگهی کاریابی چند شماره نشان کردم برای تماس
یکی چهار یکی پنج و یکی شش تومن و بازهم میگویم نشد
به زهرا زنگ میزنم وغمم را نشانه میگیرد و میگوید چه کنیم ؟!
اما من خودم هم نمیدانم چه کاری کنیم
پول لیستر را توی کارت ریختهام ولی برای مخارج از این پول استفاده میکنیم چون دیگر پولی نداریم
مادر دیر میآید ناهار میخورد با غم میگوید دختر دیشب خوابم نرفت و خستهام کاش میشد کمی بخوابم اما خوشمزه بود کلمپلو!
او زنگ میزند برای رفع دلخوری ولی حوصله ندارم
و من در این حال از سبد پراز نارنگی یک نارنگی زرد برمیدارم کارهای دیروزم را تیک میزنم ؛به رختخواب میروم
هنذفیری را میگذارم و موسیقی بیکلام را پخش میکنم البته ساعت سهوبیستدقیقه بعدازظهر کتاب را از صحفه پنجاهونه شروع میکنم
باز هم صبر میکنم. یکروز اما باید به تمام حرفهایم گوش بسپاری ؛با ادب ، خاموش ، حرفشنو ، باروحی که آماده پذیرفتن حرفِ درست باشد و تغییر دادنِ واقعیت به سود حقیقت...
خونه مامان گلی / سبزی پاک کردن/ صدای رادیو/ سرمای پاییز / دمنوش آویشن / بادمجون کبابی / این یعنی کامیابی