امشب، جهانم شبیه اتاقیست که سالهاست کسی بر آنها قدم نگذاشته.
نه اتفاقی افتاده، نه فاجعهای رخ داده؛ اما چیزی آرام از میان زمان بیرون کشیده شده. صدای زندگیام هنوز شنیده میشود، اما دیگر به من نمیرسد. انسانها میخندند، چراغها روشناند، ساعت جلو میرود... و من فقط تماشاگر خاموش همهی این رفتنها هستم.
دلم نمیخواهد گریه کنم؛ حتی نمیخواهم ذرهای اشک بریزم. احساسم، ساکتتر از آن است که با اشک معنا شود.
درونم خلائی نیست که چیزی کم داشته باشد؛ این خلاء، خود به یک موجود زنده تبدیل شده. موجودی با پوستهای شبیه به انسان که از میان ذهنم میگذرد، خاطرهها را لمس میکند و از هرکدام، رنگی میگیرد تا همهچیز "بیرنگ تر" شود.
امشب نه به دنبال نجاتم، نه به دنبال پاسخ. تنها میخواهم بدانند که اکنون حتی ضربان قلبم نیز شبیه به زمزمهی غریبهای بنظر میرسد.
و شاید فردا، دوباره آفتاب از همان پنجرهی قدیمی بتابد؛ اما امشب، من فقط تکهای از سکوت هستم که از یاد برده روزی اسمش "زندگی" بوده.
منظورم اینه که، کی چشمهام شروع کردن به انعکاس تاریکیای عمیق، جای روشنایی روح؟
"Look at the mess I've done, there is nowhere to run, yeah
Holdin' a loaded gun, the void"