eitaa logo
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
547 دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
311 فایل
اینجا‌خانھ #عشق است خانھ‌بۍ‌بۍ‌زهراو موݪا‌امیراݪمؤمنین{؏‌‌}♥️ آهستہ‌وذڪرگویان‌واردشو.....😌✋🏻 📡راه‌ارتباطی‌با‌ما پاسخ‌به‌ناشناس‌ها🔰 ♡➣ @nazar2 📩راه‌های‌ارتباطی⇩ ♡➣zil.ink/asheghe_shahadat.313 ♡➣zil.ink/building_designer
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
☘#چله_زیارت_عاشورا☘ #روز4⃣2⃣ تاریخ‌شروع=30 مرداد 1399 🖤اسامی دوستانی که در چله زیارت عاشورا شرکت کرد
⃣2⃣ تاریخ‌شروع=30 مرداد 1399 🖤اسامی دوستانی که در چله زیارت عاشورا شرکت کردند🖤 ☘گمنام☘ ☘یاحسین☘ ☘خادم‌المهدی☘ ☘مهسا☘ ☘نفس☘ ☘مجنون‌الحسین(ع)☘ ☘سرباز حسین☘ ☘خادم الشهدا☘ ☘M.V☘ ☘Mahla☘ ☘معصومه☘ ☘جَون خادم المهدی☘ ☘سرباز ولایت☘ ☘مجنون الحسین(ع) 2☘ ☘بسیجی سید علی سرباز مهدی فاطمه☘ ☘نرجس‌خاتون☘ 🌸به‌عشق‌آقام‌حسین(ع)🌸 🦋قرارمون‌یادتون‌نره‌‌رفقا🦋 <<اجرتون‌با‌آقامون‌حسین>> | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
(ره): عاجزترین مردم کسی است که از کـردن عاجز باشد! و کسی است که دعایش با شرایط، یعنی به‌ شرط و و و باشد. و در صورت تأخیر در ، نا امید نشود و دست از و و برندارد و مأیوس نشود. 📚 در محضر بهجت، ج٣، ص٢٨۵ | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
بـانو!🏻 ♡حجابتـــ •ⅠⅠ• ✿رمـ🗝ـز ورود بـہ حریمتـــ ⭕️استــ🌙 ✿رمـز ورودتــ🔑 با آرایـش غلـیظ هڪـ میشود💄💅 ✿با خنده هاے بلند👄😁😆 هڪ میشود🍃 ✿با صحبتــ بے پروا با نامـحرم هڪ میشود👀 ✰اصلا شیـ👹ـطان منتظر نشستہ استــ ڪـہ تو را هڪ کند🍃 ❥پــــس☝️ ✿رمز گشایے از 🔐 خویشتن را فقـط بہ☝️ هـمـسـرتـــ🏻 بسپار✋🏻 ✿او مـحرم ترین هـڪر دنیاستــ بـراے تـღـو☺️ | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. . دعای_فرج📜 ٻِسمِ_اللہِ_الرَّحمَڽِ_الڔَّحِیم... 🌺الهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ 🌸وانْكَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ ♥️وضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ 🌺واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ 🌸الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى ♥️الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى 🌺محَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ 🌸الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ ♥️وعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ 🌺عنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً 🌸كلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا ♥️محَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ 🌺اكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيانِ وَانْصُرانى 🌸 فاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ ♥️الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى 🌺ادْرِكْنى اَدرِکنی 🌸الساعه الساعه الساعه ♥️العجل العجل العجل یاارحمن راحمین بحق محمد وآله طاهرین (خواندن دعای فرج به نیت سلامتی و ~♡ ~ تعجیـل در فرج مولامـون) . . 🌸🌱 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa ‌‎‌‌‌‎‌
✨🌸 😉💕 🔰ذکر روز یکشنبه🤲🏻📿 🧡یا ذالجلال والاکرام 🧡 0️⃣0️⃣1️⃣مرتبه👌🏻 🌹
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
☘#چله_زیارت_عاشورا☘ #روز5⃣2⃣ تاریخ‌شروع=30 مرداد 1399 🖤اسامی دوستانی که در چله زیارت عاشورا شرکت کرد
⃣2⃣ تاریخ‌شروع=30 مرداد 1399 🖤اسامی دوستانی که در چله زیارت عاشورا شرکت کردند🖤 ☘گمنام☘ ☘یاحسین☘ ☘خادم‌المهدی☘ ☘مهسا☘ ☘نفس☘ ☘مجنون‌الحسین(ع)☘ ☘سرباز حسین☘ ☘خادم الشهدا☘ ☘M.V☘ ☘Mahla☘ ☘معصومه☘ ☘جَون خادم المهدی☘ ☘سرباز ولایت☘ ☘مجنون الحسین(ع) 2☘ ☘بسیجی سید علی سرباز مهدی فاطمه☘ ☘نرجس‌خاتون☘ 🌸به‌عشق‌آقام‌حسین(ع)🌸 🦋قرارمون‌یادتون‌نره‌‌رفقا🦋 <<اجرتون‌با‌آقامون‌حسین>> | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسیجی 🧕 پنجاه قبل رفتنم به خونه به مش باقر سفارش کردم براش ناهار بگیره و بعد به خونه اش بره. با رسیدنم به خونه و خوردن ناهار به اتاقم رفتم تا یه مقدار استراحت کنم ولی همین که چشمام رو بستم چهره ی خسته ی آرام جلوی چشمم اومد و خواب رو از چشمم گرفت و هر چقدر هم برا ی خوابیدن و فکر نکردن بهش تلاش کردم بی فایده بود. مدتی رو با خودم کلنجار رفتم ولی خوابم نبرد و خسته تر از هر زمان به حموم پناه بردم تا با قرار گرفتن زیر دوش آب گرم از فکرش در بیام و ازاحساس پشیمونی برای کاری که کردم خلاص بشم. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت که به شرکت رفتم تا کار رو ازش تحویل بگیرم و بهش اجازه بدم به خونه اش بره. وارد سالن تاریک شرکت شدم و به دنبال کلید برق دستم رو روی دیوار کشیدم. عجیب بود که نوری از اتاق حسابداری که درش هم باز بود به داخل سالن تاریک نیفتاده بود. از فضای تاریک شرکت و سکوت بیش از حدش دلشوره گرفتم و با عجله خودم رو به اتاق حسابداری رسوندم و برقش رو روشن کردم و به آرام که سرش رو روی میز گذاشته و خوابیده بود خیره شدم که توی خواب چهره اش معصوم و آروم بود، بدون ذره ای اخم و غرور! مدتی بالای سرش وایستادم و به چهره ی مظلومش توی خواب نگاه کردم یه جورایی از کارم احساس پشیمانی می کردم و دلم به حالش می سوخت. برای اینکه بیدارش کنم و نترسونمش به آرومی صداش زدم. آزاد 👆🙂 _فاطمی | _علوی ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
بسیجی 🧕 پنجاه _یکم _خانم محمدی! چشماش رو باز کرد و همونجور خوابالو درست سر جاش نشست. سمت راست صورتش به خاطر قرار گرفتن روی میز قرمز شده بود و در حالی که مقنعه اش رو مرتب می کرد گفت:چه عجب که آقای رئیس یادشون اومد یکی از کارمنداش رو اینجا نگه داشته! دیگه داشت باورم می شد که باید شب رو اینجا بمونم. با این حرفش دیگه اثری از دلسوزی چند لحظه قبل توی وجودم باقی نگذاشت و در عوض جاش رو باز هم حس لج در آوری و اذیت کردن پر کرد. چادرش که روی شونه اش افتاده بود رو روی سرش مرتب کرد و بعد وایستادن روی پاش، پوشه رو به طرفم گرفت و گفت :این همه چیزش درست بود و هیچی مشکلی نداشت. لحنش رو کنایه آمیز کرد و ادامه داد:امیدوارم امشب به دردتون بخوره! پوشه رو از دستش گرفتم و در حالی که از اتاق خارج می شدم گفتم:الان که به کارم نمیاد ولی خدا رو چه دیدی شا ید یه روز به دردم خورد. چیزی نگفت و من خوشحال از اینکه حرصش رو درآوردم به اتاقم رفتم تا پوشه رو بزارم و برگردم. به محض اینکه وارد اتاق شدم از توی سالن با صدای بلند طوری که من بشنوم گفت :آقای رئیس! من دارم می رم خداحافظ! ازاد 👆🙂 _فاطمی | _علوی ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
بسیجی 🧕 پنجاه _دوم از لحن آقای رئیس گفتنش حرصی و به قصد اذیت کردنش از اتاق خارج شدم ولی او خیلی سریع از شرکت خارج شده بود خبری ازش نبود و من هم که دیگه اونجا کاری نداشتم از شرکت بیرون زدم. هوا کاملا تاریک شده و بارون پاییزی هم شدید تر از هر زمان در حال باریدن بود که توی ماشینم که داخل حیاط کوچک برج پارک کرده بودم نشستم و به سمت در خروجی حیاط حرکت کردم و در همین حال آرام رو دیدم که از شدت بارون زیر سقف شیرونی اتاق نگهبانی وایستاده بود. می دونستم تو ی اون هوا ماشین گیرش نمیاد و باید مدت زیادی رو به انتظار آژانس بمونه. ناخواسته لبخند بدجنسانه ا ی گوشه ی لبم جا خوش کرد و خواستم از جلوش بگذرم ولی برخلاف خواسته ام بی اراده پام رو روی ترمز گذاشتم و جلوش وایستادم. شیشه ی سمت راست رو پایین دادم و با خم شدنم به طرفش گفتم : بیا بالا می رسونمت! بدون ذره ای مخالفت و از خداخواسته در عقب ماشین رو باز کرد و توی ماشین نشست. به بی تعارفی و پر روییش لبخند زدم و بعد پرسیدن آدرسش به سمت خونه شون حرکت کردم. هر دو ساکت بودیم و فضای ماشین رو آهنگ غمگینی که همیشه و بدون دلیل و هر وقت تو ی ماشین می نشستم گوش می دادم پر کرده بود که با شنیدن صدای زنگ گوشیش و جواب دادنش به تماس، صدای آهنگ رو کم کردم تا صدای شخص پشت خط رو بشنوه و خودم کنجکاوانه به مکالمه اش گوش دادم. آزاد 👆🙂 _فاطمی| _علوی ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa