هدایت شده از هِزارویكشَب*
گر دخترکی پیشِ پدر ناز کند،
گره کربوبلایِ همه را باز کند :)
عاشق روزاییم که اذان مغرب دیر میگه و اذان صبح زود.
روزایی که آفتاب تا آخرین لحظه تمام تلاششو برای تابیدن میکنه.
لحظاتی که باد پنکه موهامو تکون میده
و دوش آب یخ بیشتر از همیشه میچسبه.
عاشق کتاب خوندن زیر نورِ تابستونیِ خورشیدم.
عاشق میوه های شیرین و آب داریم که درختای سبز تر از همیشه بهمون هدیه دادن.
ولی تو تمام این لحظات فکر میکنم که الان
که من زیر باد کولر نشستم
بچه های جنوب در چه حالن؟:)