میپرسی چه شد؟
غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟
نمیدانم.
رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم.
بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم،
زندگی از این رو به آن رو شود،
تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم.
میخواهم دروغ یک روز خوب را با همه تقسیم کنم؛
و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم،
نه در حصار چهاردیواری یک خانه.
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
کپریکورن، بعضی رفتارهای تو واقعا قابل پیشبینی نیست. یه لحظه خیلی منطقیای، یه لحظه کاملا عجیب و خارج ازین دنیا.