محمد حسین حدادیاننماهنگ فراق مقدس 320.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
هر کی زندست بی حسین ، الهی ، الهی ، به این عاشقی دچار شه : ) ❤️🩹 . . !
عمریست به دنبال #توأم ، نیست نشانی ،
ای خوبتر از خوبتر از خوب ، کجایی؟!
- السلام علیک یا #صاحبالزمان عج' 📻
-
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۲۷
✨آراد✨
دعا میکردم هنوز بچه سقط نشده باشه وقتی رسیدم با عجله دویدم رفتم داخل و همین که پامو داخل اونجا گذاشتم به دور و اطراف نگاه کردم ارام رو ندیدم جلو رفتم و از کسی که پشت میز نشسته بود پرسیدم کجاست که گفت همین الان وارد اتاق شده..به طرف اتاق رفتم که صداش اومد و میگفت نرم داخل و یه مردی اومد جلومو گرفت و من دیوونه شده بودم انگار... داد میزدم و میخواستم برم داخل و جلوشو بگیرم...بالاخره تونستم وارد اتاق بشم و وقتی درو باز کردم ارام با تعجب داشت نگام میکرد و من به حدی عصبانی بودم که هیچی حالیم نبود و با دیدن ارام اینجا از کنترل خارج شدم و انقدر داد و بیداد کردم و اونجارو به هم ریختم و ارام رو از اونجا اوردم بیرون و بردمش خونه...داخل خونه شدیم چسبوندمش به دیوار و بازوهاشو فشار میدادم و سرش داد میزدم...به حدی عصبانی بودم که هیچ کنترلی روی رفتارم نداشتم...از خونه زدم بیرون و در خونه رو محکم به هم کوبیدم و عصبانی سوار ماشین شدم و بی هدف توی خیابون ها رانندگی میکردم...چند ساعت گذشت و من انقدر عصبی بودم که اروم نمیشدم..حتی دلم نمیخواست ارام رو ببینم، من حق داشتم این ماجرارو بدونم من پدر اون بچه بودم و ارام با بی عقلیش بدون اینکه به من چیزی بگه میخواست بچه رو سقط کنه و اوا هم بی عقل تر از اون کمکش کرده بود
بعد از چند ساعت رفتم خونه در رو باز کردم و هنوز عصبی بودم...وارد خونه شدم و یهو دیدم ارام پخش زمینه، دراز به دراز افتاده زمین نفهمیدم چجوری خودم رو بهش رسوندم و سرشو بلند کردم و اوردم روی بازوهام چشماش بسته بود و بیهوش شده بود میزدم به صورتش و صداش میکردم یهو چشمم به چند تا بسته قرص خالی کنارش خورد و لیوانی که برعکس افتاده کنارش...با تعجب و نگرانی چشمامو از بسته قرصا گرفتم و به ارام دوختم...ارام این چندتا بسته قرص رو یکجا خورده بود..نمیدونم قصدش خودکشی بوده یا خطر برای سقط بچه...با نگرانی و هول تکونش میدادم و اسمشو با فریاد صدا میزدم و بهش التماس میکردم بلندشه ولی اون بی حرکت بود...فوری زنگ زدم امبولانس؛ دیگه داشت اشکم در میومد که صدای اژیر امبولانس اومد...ارام رو سوار برانکارد کردن و بردنش منم پشت سرشون با نگرانی میروندم...جاده انگار کِش اومده بود هرچی میرفتم تمومی نداشت وقتی رسیدیم پیاده شدم و پشت سر ارام میرفتم...وارد اتاق عملش کردن و من نگران و کلافه نشستم روی صندلی و سرمو بین دستام گرفتم...چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد اوا بود اصلا حوصلشو نداشتم ولی بی حوصله جوابشو دادم
_بله؟
+آ.آراد چی..چیزه؟
عصبی گفتم
_چیه؟ چیشده باز؟؟ چیزی مونده که به من نگفته باشیییی؟؟
+ن.نه..فقط میخوام بدونم..که..ارام در چه..وضعیتیه
_بیمارستانه
+چی؟ بیمارستان واسه چی؟
_حوصله توضیح دادن ندارم ولم کن اوا
+جواب بدههه چرا بیمارستانهههه؟؟
_وقتی برش گردوندم خونه رفته چندتا بسته قرص خورده
اوا ازم اسم بیمارستان رو خواست که اولش مقاوت کردم ولی اصلا حوصلشو نداشتم اسم بیمارستان رو گفتم گوشیو قطع کردم...مدتی بعد کسی از اتاق اومد بیرون بلند شدم و درمورد ارام پرسیدم که گفت
+معدشو شستشو دادیم و قرص هارو خارج کردیم...بخاطر خوردن چند بسته قرص به بچهی تو شکمشون فشار وارد شده و امکان سقط وجود داره...هیچ کاری دیگه از دست ما بر نمیاد برید دعا کنید فقط
بعد از حرفش از اونجا رفت و ارام رو بی حال و بیهوش از اتاق عمل خارج کردن و بردنش توی یه اتاق دیگه که همون موقع اوا رسید و به طرفم اومد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۲۸
✨آراد✨
بی حوصله براش توضیح دادم که چیشده و اون نگران شد از پرستاری پرسیدم که میتونم برم داخل یا نه؟ که اجازشو بهم داد...داخل اتاق شدم اخم غلیظی وسط پیشونیم بود و از دستش عصبانی بودم دست به سینه به دیوار تکیه داده بودم و بهش نگاه میکردم هم نگران بودم و هم عصبانی...مدتی بعد اروم پلک هاش تکون خورد چشماشو باز کرد
✨آرام✨
بی حال چشمامو باز کردم و خودم رو توی بیمارستان دیدم و سِرُمی توی دستم بود...چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشم چرا اینجام...پس زنده موندم بچه هم زندست نگاهم افتاد به اراد که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و داشت با اخم نگام میکرد...یاد فریادهاش، صورت عصبیش،فشار دادن بازوهام توسطش و...افتادم اون زمان خیلی ازش ترسیده بودم و الان با دیدنش بدنم شروع کرد به لرزیدن...اوا هم کنارم روی صندلی نشسته بود بلند شد و خواست از اتاق خارج شه که بی جون مچ دستشو گرفتم و با تمام توانم گفتم
_نرو
دستام به وضوح میلرزید و ضربان قلبم بالا رفته بود...آوا نگاهم کرد و گفت
+زود میام دستمو ول کن
سرمو به چپ و راست تکون دادم نمیخواستم با اراد تنها باشم با اون وضعیتی که من امروز ازش دیدم و فریادهایی که میزد چهارستون بدنمو میلرزوند و اخم غلیظی که الان کرده بود نشونهی بدی میداد... اوا یه نگاهی به دستش انداخت و گفت
+با اراد کار دارم ولم کن زود برمیگردم...خب؟
دستشو ول کردم که به طرف اراد رفت
✨آراد✨
ارام دست اوا رو گرفته بود تا نره زیاد بهشون دید نداشتم و چند دقیقه بعد اوا اومد طرفم و با حرکات صورت و دستش بهم فهموند که از اتاق بیام بیرون...از اتاق اومدم بیرون و اوا هم از اتاق خارج شد که گفتم
_چیه؟
+آراد...به نظرم بهتره توی اتاق نیای
_چرااا؟؟
+اونجور که من فهمیدم آرام ازت ترسیده...دستاش با دیدن تو شروع به لرزیدن کرد
کلافه دستی توی موهام کشیدم شاید امروز با دیدن اون رفتارهایی که داشتم ازم ترسیده ولی منم حق داشتم چنین رفتاری داشته باشم شاید زیاده روی کرده بودم ولی حق داشتم اون موضوع به این مهمی رو ازم مخفی کرده بود...اوا ادامه داد
+امشب من کنارش میمونم تو برو خونه
_من جایی نمیرم تو برو خونتون شوهرت صداش در میاد و بچت بهونتو میگیره
+بچه رو خوابوندم و اومدم به امیرعلی هم گفتم ممکنه امشب نیام و پیش بچه بمونه
_اوا اصلا اعصاب ندارم با منم یکی به دو نکن بیا برو خونتون خودم اینجا میمونم
+اراد میفهمی میگم ارام ازت میترسه میخوای دوباره حالش بدترشه؟؟؟
عصبی گفتم
_مگه به تو گفته که از من میترسهههه؟؟
+نه نگفته ولی از رفتارش کاملا مشخصه بدنش میلرزید وقتی به تو نگاه میکرد
_آوا اصلا حوصله چنین حرفای مزخرفیو ندارم
+چیش مزخرفه اراد؟؟ میگم ارام ازت میترسه مچ دست منو گرفته بود تا از اتاق نرم بیرون و باهاش تنها نشی
حوصله جر و بحث باهاشو نداشتم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۲۹
✨آراد✨
حوصله جر و بحث باهاشو نداشتم نشستم روی صندلی و گفتم
_هرکاری میخوای بکن
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم و اوا رفت توی اتاق...فکرهای مختلفی از توی ذهنم رد میشد و چند ساعت فقط فکر میکردم تا اذان صبح رو گفت بلند شدم رفتم توی نمازخونه و نمازمو خوندم و همونجا چند ساعت خوابم برد...وقتی بیدار شدم خورشید طلوع کرده بودم بلند شدم و به طرف اتاقی که ارام توش بود رفتم اوا سرش روی تخت بود و خواب بود ارام هم چشماش باز بود به طرفشون رفتم دستمو گذاشتم روی شونهی اوا و صداش زدم از خواب بیدار شد صاف نشست که گفتم
_بلندشو برو خونتون پاشو
اولش مخالفت کرد ولی در اخر رفت نشستم روی صندلی کنار تخت و به صورت ارام نگاه کردم...تخت رو اورده بودن بالا و ارام تکیه داده بود به تخت و سرش پایین بود و نگام نمیکرد ولی متوجه لرزش لب و چونش شدم...نگاهمو به دستاش دادم... دستاش میلرزید یعنی واقعا از من میترسید؟
بهش نگاه کردم و لب زدم
_از من ترسیدی؟
چیزی نگفت و حتی نگاهمم نکرد و هنوز در حال لرزیدن بود پوفی کشیدم و عصبی گفتم
_با این کارت میخواستی خودتو بُکُشی یا اون بچه رو؟
شاید نمیخواست زیاد عصبانی شم با صدایی که میلرزید جواب داد
+م.مهم نبود
_چی مهم نبود؟ اینکه بمیری؟ اینکه هم خودتو بکشی هم بچه رو
+برام..مهم نیست زنده بمونم... یا بمیرم
_از بس خودخواهی
نگاهی بهم کرد ولی سریع نگاهشو ازم گرفت ادامه دادم
_تو خوادخواهی...خودخواهی که بدون اینکه به من چیزی بگی میخواستی بچمونو سقط کنی...خودخواهی که میخوای بمیری..تو به هیچکس الا خودت فکر نمیکنی نه به من نه به اون بچه ای توی شکم تو داره رشد میکنه..به هیچکس فکر نمیکنی برای همین اون تصمیم احمقانه رو گرفتی و خواهر من احمق تر از تو، توی این کار بهت کمک کرد...برات متاسفم ارام متاسفم برات...تو به من میگی قاتل مهرادم به من میگی تقصیر منه که مهراد مُرده اونوخ خودت میخواستی بچه ی توی شکمتو بری سقط کنی؟ میخواستی بکُشیش؟ اون اتفاق ناخواسته بود ولی این کار تو عمدیه تو میخواستی بچمونو بکشی نه من...تو خودت تنهایی این تصمیمو گرفتی بدون اینکه حتی نظر منو بخوای...من پدر اون بچم هر چقدر تو حق تصمیم گیری در موردش رو داری منم دارم
بلند شدم و برگشتم تا از اتاق برم بیرون که صداش از پشت سرم اومد
_م.من خودخواه نیستم...من الان امادگی اینو ندارم که یه بچهی دیگه به دنیا بیارم...نمیتونم بزرگش کنم...میترسم اراد میترسم...
به طرفش برنگشتم ولی متوجه شدم داره گریه میکنه
_ب.بهت نگفتم چون میدونستم مخالفت میکنی..میدونستم قبول نمیکنی بچه رو سقط کنم
بدون اینکه به طرفش برگردم یا حرفی بزنم به جلو حرکت کردم و از اتاق اومدم بیرون...کلافه نشستم روی صندلی و سرمو بین دستام گرفتم...خودمم حال خودم رو نمیفهمیدم...غروب بود که دیگه ارام رو مرخصش کردن و من از صبح که اون گفتگو رو داشتیم تا الان توی اتاق دیگه نرفتم ،ارام از اتاق خارج شد و بی حرف پشت سرم راه افتاد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•