eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
_برد اصلـے تــو این صحنـہ‌ هـاس؛🔥.
مرگ‌آن‌نیست‌که‌درقبــرِسیَه‌دفـن‌شوم مرگ‌‌آن‌‌اسـت‌که‌ازنوکری‌آل‌ِعلی‌'ع'حذف شوم...💔.
بیاید ادامه بدیم 🥲 ..
فِراق!🫀
بیاید ادامه بدیم 🥲 ..
همه ک نباید شهید بشن به قول رهبرشهید باید بمونیم و کار کنیم مفید باشیم برای اسلام بعد ...😊
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به باباییت بگو ؛ کارمُ خ‌ـانوم‌سه‌سـاله ❤️‍🩹 :)))
:)))))
حسینُ مِنیِ روی ضریح را دیدم و با زبان خودم خواندمش حُسینِ مَنی🫀
توی‌زمونه‌ای‌که‌اسلام‌ستیزی‌افتخار‌شده . . من‌گوشه‌ی‌هیئتابرای‌غمت‌زجه‌می‌زنم💔!
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندروزبعد🍃 ✨آرام✨ این چندروزه داغون شدم...کارم فقط گریه کردن بود و توی اتاق زندانی بودم اراد روزی یکبار فقط در اتاق رو باز میکرد و برام غذا میورد و دوباره قفل میکرد و من لب به غذا نمیزدم...این چند روزه غذا نخوردم و فقط گریه میکردم...قلبم درد میکرد و سرم گیج میرفت و بدنم به شدت ضعف میرفت...همینجور که کنج اتاق نشسته بودم و توی خودم جمع شدم بودم فکر فرار به سرم زد از جام بلند شدم و به سمت تراسی که توی اتاق خواب بود رفتم درشو باز کردم...سرمو خم کردم از این بالا حیاط خونه رو میدیدم تنها راه فرارم همین بود...نباید به امید اراد بشینم باید خودم برم دنبال بچه هام...در کمد رو باز کردم و چندتا پارچه ی بلند از توش اوردم بیرون با حال خراب پارچه هارو به هم گره زدم و به نرده ای که توی تراس بود بستم و تیکه ی بلندشو انداختم پایین...میخواستم از اینجا برم همین که خواستم از نرده ها رد بشم و برم پایین در اتاق باز شد و اراد اومد داخل...با دیدن من توی این شرایط تعجب کرد و اخم کرد و من داشتم از ترس سکته میکردم آراد عصبی به سمتم اومد و بازومو گرفت و اوردم توی اتاق و دستشو برد بالا و جوری زد توی صورتم که از شدت ضربش افتادم روی زمین...اراد نگاهشو به بیرون اتاق دوخته بود یهو دستشو برد سمت کمربندش و من داشتم متعجب بهش نگاه میکردم...شاید رفتار هایی که این چند روز باهام کرده بود رو قبلا تجربه کرده باشم ولی این یکیو تا حالا ازش ندیدم باورش برام سخت بود که اراد بخواد با کمربند منو بزنه...ناباور داشتم نگاش میکردم یهو کمربند رو برد بالا و روی بازوم فرود اومد که جیغم بلند شد دستامو گذاشتم روی شکمم تا به بچم آسیب نرسه...ضربه های کمربند اراد پشت سر هم به بدنم میخورد و آراد داشت با بی رحمی منو میزد منی که بچشو باردار بودم...گریه میکردم و از درد به خودم میپیچیدم و ناله های درد آلودی میکردم و فقط نگران بچم بودم... از رفتارهای اراد از کاری که با بچه هام کرد از اینکه الان داره منو میزنه از اینکه انقدر بی رحم و سنگدل شده بود حالم خوب نبود و داشتم گریه میکردم و اراد همچنان داشت با کمربند منو میزد و به گریه های من و ناله هایی که از درد بود توجهی نمیکرد...اولش بهش التماس نمیکردم ولی وقتی دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم شروع کردم به التماس کردنش که بس کنه نگران بچم بودم میترسیدم اتفاقی براش بیفته اراد انگار اصلا صدامو نمیشنید و کمربند رو محکم روی بدنم میزد مدتی بعد که من دیگه هیچ جونی توی بدنم نمونده بود تمومش کرد و من بی حال کف اتاق دراز کشیده بودم و از درد به خودم میپیچیدم...آراد در تراس رو قفل کرد و یهو نشست بالای سرم حالم جوری نبود که بخوام داد و بیداد کنم ولی دلم میخواست با دستای خودم خفش کنممممم...حرفای عاشقانه ای که بهم میزد و خنده هایی که باهم میکردم یادم میومد و بیشتر از خودم و اراد بدم میومد...اراد دوتا دستمو گرفت و با طناب مچ دستامو به هم دیگه محکم بست و خشن گفت +یبار دیگه بخوای فرار کنی خودم دو دستی میکُشمتتتتت ...از جاش بلند شد و برگشت بره که با صدایی ضعیف گفتم _ازت..م.متنفرم..آراد..بدم..م.میاد ازت برگشت و نگاهی بهم کرد و از اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ حالم اصلا خوب نبود جای ضربات کمربند اراد روی بدنم درد میکرد و قلبم بدجور تیر میکشید و سرم گیج میرفت‌ کف اتاق دراز کشیده بودم و بدنم ضعف میرفت و حالم خوب نبود مچ دوتا دستام به هم بسته شده بودن و من فقط نگران بچه ی توی شکمم بودم که اتفاقی براش نیفتاده باشه و نگران بهار و باران بودم...خدا لعنتت کنه آرااااااد هی خوابم میبرد و باز از خواب بیدار میشدم درد داشتم و حتی نمیتونستم خودمو تکون بدم با فرو رفتن چیزی توی دستم چشمامو بی جون باز کردم و اراد رو کنارم دیدم...دستام باز بود و بهم سرم وصل کرده بود بی حال نگاش کردم جونی نداشتم تا حتی حرف بزنم سرم گیج میرفت و چشمام مدام بسته میشد...اراد از کنارم بلند شد و از اتاق رفت بیرون وقتی سرم تموم شد اومد و سوزن رو اروم از توی دستم در اورد و مشغول بستن دستام شد که بی جون لب زدم _چ.چه..جالب..م.منو ..ب.به این..ح.حال و ..روز..ا‌.انداختی..بعد الان..ب.بهم س.سرم..می.زنی اشکی از گوشه ی چشمم چکید اراد بدون اینکه جوابمو بده از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد با سینی غذا اومد داخل و گذاشت کنارم و برگشت از اتاق بره بیرون با دستام یکی از پاهاشو گرفتم که سرجاش متوقف شد التماس وار لب زدم _بچه هام کجان؟ کجا بردیشون؟ چند ثانیه بعد به طرفم برگشت و گفت +قبلا بهت گفتم اشکی از گوشه ی چشمم چکید و اون به طرف در اتاق قدم برداشت تا از اتاق خارج بشه که با صدای ضعیف و دردناکی گفتم _آراد سرجاش متوقف شد ولی برنگشت طرفم...همونجور که اروم اشک میریختم گفتم _م.میشه قرصامو بدی؟...درد دارم...خواهش میکنم چند ثانیه بی حرکت وایساده بود و بعد به طرف قرصام رفت و با یه لیوان آب اومد گذاشت جلوم و بدون اینکه بهم نگاه کنه اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد...کارهاش برام تعجب اور بود از طرفی منو با کمربند میزد و توی اتاق زندانی میکرد و بچه هامو ازم دور میکرد و از طرفی به خاطر حالم بهم سرم میزد و برام غذا میورد...به سختی نشستم و به دیوار تکیه دادم...اصلا دلم غذا نمیخواست ولی باید بخاطر بچم بخورم اون که گناهی نداره...با درد دوتا دستمو که به هم بسته شده بودن بردم جلو و قاشق رو پر کردم و گذاشتم دهنم...هنوز چهارتا تا قاشق نخورده بودم که دست از غذا خوردن کشیدم و چندتا از قرصامو خوردم...همه ی بدنم درد میکرد به سختی خودم رو به کمد رسوندم و یه دست لباس های بهار و باران رو برداشتم و گرفتم توی بغلم و گریه میکردم..‌.دلم براشون تنگ شده بود 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندروزبعد🍃 ✨آرام✨ نمیدونم چند روز توی اون شرایط بودم حالم اصلا خوب نبود و قلب درد و تنگی نفس داشتم و روز به روز بدتر میشدم هنوز توی اتاق زندانی بودم و مچ دستام به هم بسته بودن چندباری تلاش کردم تا دستامو حداقل باز کنم ولی نمیشد...بدنم درد میکرد هنوز و جای ضربات اراد کبود شده بود همینجوری که بی جون کف اتاق دراز کشیده بودم در اتاق باز شد و خانمی با آرایش غلیظ وارد شد و نشست روی تخت و یکی از پاهاشو انداخت روی اون یکی پاش و گفت +به چه وضع بدی دچار شدی بی حال لب زدم _تو..کی هستی؟ خنده ای کرد و گفت +منو نمیشناسیی؟؟ اخی چقد بد شد...یعنی اراد بهت نگفته من کیم؟ _میگم کی هستیییی؟؟ +تو زن اول آرادی؟ جا خوردم که گفت زن اول متعجب گفتم _مگه اراد چندتا زن داره که میپرسی اولشی؟؟ +مگه نمیدونی؟؟ پس این اراد به تو چی گفتههه؟؟ به سختی تکیه به دیوار دادم و نشستم و گفتم _درست حرف بزن ببینم چی میگی +من زن آراد هستم اسمم شیماست...اراد در موردت برام خیلی گفته کاملا میشناسمت و میدونم این مدت چی به روزت اومده نمیفهمیدم این چی داشت میگفت یعنی چی که زن ارادههه؟؟ انگار متوجه سرگردانیم شد که ادامه داد +انگار خیلی گیج شدی ببین بزار برات راحت تر بگم من همسر دوم اراد هستم که چند وقتی هست باهم ازدواج کردیم قرار بود آراد طلاقت بده نمیدونم چرا یه همچنین کاری کرده در ضمن دلیل اینکه بچه هاتو قمار کرده رو بهم گفته میخوای بدونی؟ نگران و سوالی نگاهش کردم که ادامه داد +آراد بهم گفتش چند وقتیه عشقش به تو سست شده و عاشق من شده اون دوقلویی هم که تو به دنیا اوردی دوست نداره برای همین اونا رو قمار کرد و توی قمار باخت و بچه هارو بهشون داد...خیلیم از این کار خوشحال شد چون میخواست تورو طلاق بده نمیدونست باید با بچه ها چیکار کنه برای همین خدا خواسته بچه هارو بهشون داد الانم تورو به این وضع انداخته درد قلبم شدید تر شد و نفسم به زور بالا میومد حالم بدتر شد...اشک چشمامو پر کرد جوری که تار میدیدم...شیما از روی تخت بلند شد و اومد بالای سرم وایساد و با اخم گفت +بهتره سریع از زندگیم گمشی بیرون تا با ارادجونم یه زندگی جدید بسازم پس زودتر شَرِتو از زندگیمون کم کن با حال خراب و گریه لب زدم _کثافتتتتت چشمامو روی هم فشار میدادم و گریه میکردم...شیما از اتاق خارج شد و درو بست و قفل کرد با تمام توانی که توی بدنم داشتم فریاد زدم _حلالت نمیکنممممم آراااااد...عوضیییییییی حالم دیگه دست خودم نبود فقط گریه میکردم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ فردا بود که دوباره در اتاق باز شد همونجور که پاهامو بغل کرده بودم سرمو گذاشتم روی پاهام...نمیخواستم هیشکیو ببینم...صدای سینی که کنارم گذاشته شد رو متوجه شدم نمیدونم چرا سرمو بلند کردم و اراد رو دیدم...با چشمای اشکی پر نفرتم نگاهش کردم و پر بغض گفتم _م.من چی برات کم گذاشتم؟ چیکارت کردم که الان اینکارو باهام میکنی؟؟ اشکام پشت سر هم روی صورتم میریخت ادامه دادم _بچه هامو بده، میرم...بچه هامو بهم بده از زندگی ی نکبتت میرم بیرون فقط بچه هامو بده...میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم بده بچه هامو دستی به صورتش کشید و خشن گفت +به موقعش از این خونه پرتت میکنم بیرون ولی اینو توی اون مغزت فرو کن که دیگه هیچوقت بچه هارو نمیبینی بعد از حرفش اجازه ی حرف زدن بهم نداد و از اتاق رفت بیرون بلند بلند گریه میکردم...باخودم فکر کردم من باید از اینجا فرار کنم...باورم نمیشد که این آرادی که الان اینجوری باهام رفتار میکرد همونی بود که حرفای عاشقانه میزد و قربون صدقتم میرفت مشغول باز کردن دستام شدم با دندون تلاش میکردم ولی باز نمیشد همینجور که مشغول تلاش بودم فکری به ذهنم رسید کاسه ماستی که توی سینی بود رو برداشتم و زدم توی دیوار که با صدای بدی شکست بلند شدم و به طرف خورده شیشه ها رفتم یکیشو برداشتم و با قسمت تیزیش مشغول باز کردن دستام شدم که بالاخره باز شد...مچ دستام زخم بود و کبود شده بود وقت برای تلف کردن نداشتم از پشت شیشه تراس دیدم که اراد از خونه خارج شد فوری یه ساک برداشتم و وسایلی که مورد نیازم بود رو برداشتم و گذاشتم داخلش یکم پول و طلا هم برداشتم...برای زندگیم باید پول داشته باشم...شناسنامم رو هم برداشتم بعد از اون برسم رو برداشتم و به سمت تراس رفتم، درش شیشه ای بود و آراد قفلش کرده بود با برسم محکم میزدم توی شیشه تا بشکنه چند بار دیگم محکم برس رو توی شیشه زدم که بالاخره یه تیکش شکست...تا پایین شیشه رو شکستم جوری که خودم بتونم رد شم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•