🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۲
🍃چندروزبعد🍃
✨آرام✨
این چندروزه داغون شدم...کارم فقط گریه کردن بود و توی اتاق زندانی بودم اراد روزی یکبار فقط در اتاق رو باز میکرد و برام غذا میورد و دوباره قفل میکرد و من لب به غذا نمیزدم...این چند روزه غذا نخوردم و فقط گریه میکردم...قلبم درد میکرد و سرم گیج میرفت و بدنم به شدت ضعف میرفت...همینجور که کنج اتاق نشسته بودم و توی خودم جمع شدم بودم فکر فرار به سرم زد از جام بلند شدم و به سمت تراسی که توی اتاق خواب بود رفتم درشو باز کردم...سرمو خم کردم از این بالا حیاط خونه رو میدیدم تنها راه فرارم همین بود...نباید به امید اراد بشینم باید خودم برم دنبال بچه هام...در کمد رو باز کردم و چندتا پارچه ی بلند از توش اوردم بیرون با حال خراب پارچه هارو به هم گره زدم و به نرده ای که توی تراس بود بستم و تیکه ی بلندشو انداختم پایین...میخواستم از اینجا برم همین که خواستم از نرده ها رد بشم و برم پایین در اتاق باز شد و اراد اومد داخل...با دیدن من توی این شرایط تعجب کرد و اخم کرد و من داشتم از ترس سکته میکردم آراد عصبی به سمتم اومد و بازومو گرفت و اوردم توی اتاق و دستشو برد بالا و جوری زد توی صورتم که از شدت ضربش افتادم روی زمین...اراد نگاهشو به بیرون اتاق دوخته بود یهو دستشو برد سمت کمربندش و من داشتم متعجب بهش نگاه میکردم...شاید رفتار هایی که این چند روز باهام کرده بود رو قبلا تجربه کرده باشم ولی این یکیو تا حالا ازش ندیدم باورش برام سخت بود که اراد بخواد با کمربند منو بزنه...ناباور داشتم نگاش میکردم یهو کمربند رو برد بالا و روی بازوم فرود اومد که جیغم بلند شد دستامو گذاشتم روی شکمم تا به بچم آسیب نرسه...ضربه های کمربند اراد پشت سر هم به بدنم میخورد و آراد داشت با بی رحمی منو میزد منی که بچشو باردار بودم...گریه میکردم و از درد به خودم میپیچیدم و ناله های درد آلودی میکردم و فقط نگران بچم بودم... از رفتارهای اراد از کاری که با بچه هام کرد از اینکه الان داره منو میزنه از اینکه انقدر بی رحم و سنگدل شده بود حالم خوب نبود و داشتم گریه میکردم و اراد همچنان داشت با کمربند منو میزد و به گریه های من و ناله هایی که از درد بود توجهی نمیکرد...اولش بهش التماس نمیکردم ولی وقتی دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم شروع کردم به التماس کردنش که بس کنه نگران بچم بودم میترسیدم اتفاقی براش بیفته اراد انگار اصلا صدامو نمیشنید و کمربند رو محکم روی بدنم میزد
مدتی بعد که من دیگه هیچ جونی توی بدنم نمونده بود تمومش کرد و من بی حال کف اتاق دراز کشیده بودم و از درد به خودم میپیچیدم...آراد در تراس رو قفل کرد و یهو نشست بالای سرم حالم جوری نبود که بخوام داد و بیداد کنم ولی دلم میخواست با دستای خودم خفش کنممممم...حرفای عاشقانه ای که بهم میزد و خنده هایی که باهم میکردم یادم میومد و بیشتر از خودم و اراد بدم میومد...اراد دوتا دستمو گرفت و با طناب مچ دستامو به هم دیگه محکم بست و خشن گفت
+یبار دیگه بخوای فرار کنی خودم دو دستی میکُشمتتتتت
...از جاش بلند شد و برگشت بره که با صدایی ضعیف گفتم
_ازت..م.متنفرم..آراد..بدم..م.میاد ازت
برگشت و نگاهی بهم کرد و از اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۳
✨آرام✨
حالم اصلا خوب نبود جای ضربات کمربند اراد روی بدنم درد میکرد و قلبم بدجور تیر میکشید و سرم گیج میرفت کف اتاق دراز کشیده بودم و بدنم ضعف میرفت و حالم خوب نبود مچ دوتا دستام به هم بسته شده بودن و من فقط نگران بچه ی توی شکمم بودم که اتفاقی براش نیفتاده باشه و نگران بهار و باران بودم...خدا لعنتت کنه آرااااااد
هی خوابم میبرد و باز از خواب بیدار میشدم درد داشتم و حتی نمیتونستم خودمو تکون بدم
با فرو رفتن چیزی توی دستم چشمامو بی جون باز کردم و اراد رو کنارم دیدم...دستام باز بود و بهم سرم وصل کرده بود بی حال نگاش کردم جونی نداشتم تا حتی حرف بزنم سرم گیج میرفت و چشمام مدام بسته میشد...اراد از کنارم بلند شد و از اتاق رفت بیرون
وقتی سرم تموم شد اومد و سوزن رو اروم از توی دستم در اورد و مشغول بستن دستام شد که بی جون لب زدم
_چ.چه..جالب..م.منو ..ب.به این..ح.حال و ..روز..ا.انداختی..بعد الان..ب.بهم س.سرم..می.زنی
اشکی از گوشه ی چشمم چکید اراد بدون اینکه جوابمو بده از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد با سینی غذا اومد داخل و گذاشت کنارم و برگشت از اتاق بره بیرون با دستام یکی از پاهاشو گرفتم که سرجاش متوقف شد التماس وار لب زدم
_بچه هام کجان؟ کجا بردیشون؟
چند ثانیه بعد به طرفم برگشت و گفت
+قبلا بهت گفتم
اشکی از گوشه ی چشمم چکید و اون به طرف در اتاق قدم برداشت تا از اتاق خارج بشه که با صدای ضعیف و دردناکی گفتم
_آراد
سرجاش متوقف شد ولی برنگشت طرفم...همونجور که اروم اشک میریختم گفتم
_م.میشه قرصامو بدی؟...درد دارم...خواهش میکنم
چند ثانیه بی حرکت وایساده بود و بعد به طرف قرصام رفت و با یه لیوان آب اومد گذاشت جلوم و بدون اینکه بهم نگاه کنه اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد...کارهاش برام تعجب اور بود از طرفی منو با کمربند میزد و توی اتاق زندانی میکرد و بچه هامو ازم دور میکرد و از طرفی به خاطر حالم بهم سرم میزد و برام غذا میورد...به سختی نشستم و به دیوار تکیه دادم...اصلا دلم غذا نمیخواست ولی باید بخاطر بچم بخورم اون که گناهی نداره...با درد دوتا دستمو که به هم بسته شده بودن بردم جلو و قاشق رو پر کردم و گذاشتم دهنم...هنوز چهارتا تا قاشق نخورده بودم که دست از غذا خوردن کشیدم و چندتا از قرصامو خوردم...همه ی بدنم درد میکرد به سختی خودم رو به کمد رسوندم و یه دست لباس های بهار و باران رو برداشتم و گرفتم توی بغلم و گریه میکردم...دلم براشون تنگ شده بود
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۴
🍃چندروزبعد🍃
✨آرام✨
نمیدونم چند روز توی اون شرایط بودم حالم اصلا خوب نبود و قلب درد و تنگی نفس داشتم و روز به روز بدتر میشدم هنوز توی اتاق زندانی بودم و مچ دستام به هم بسته بودن چندباری تلاش کردم تا دستامو حداقل باز کنم ولی نمیشد...بدنم درد میکرد هنوز و جای ضربات اراد کبود شده بود
همینجوری که بی جون کف اتاق دراز کشیده بودم در اتاق باز شد و خانمی با آرایش غلیظ وارد شد و نشست روی تخت و یکی از پاهاشو انداخت روی اون یکی پاش و گفت
+به چه وضع بدی دچار شدی
بی حال لب زدم
_تو..کی هستی؟
خنده ای کرد و گفت
+منو نمیشناسیی؟؟ اخی چقد بد شد...یعنی اراد بهت نگفته من کیم؟
_میگم کی هستیییی؟؟
+تو زن اول آرادی؟
جا خوردم که گفت زن اول متعجب گفتم
_مگه اراد چندتا زن داره که میپرسی اولشی؟؟
+مگه نمیدونی؟؟ پس این اراد به تو چی گفتههه؟؟
به سختی تکیه به دیوار دادم و نشستم و گفتم
_درست حرف بزن ببینم چی میگی
+من زن آراد هستم اسمم شیماست...اراد در موردت برام خیلی گفته کاملا میشناسمت و میدونم این مدت چی به روزت اومده
نمیفهمیدم این چی داشت میگفت یعنی چی که زن ارادههه؟؟ انگار متوجه سرگردانیم شد که ادامه داد
+انگار خیلی گیج شدی ببین بزار برات راحت تر بگم من همسر دوم اراد هستم که چند وقتی هست باهم ازدواج کردیم قرار بود آراد طلاقت بده نمیدونم چرا یه همچنین کاری کرده در ضمن دلیل اینکه بچه هاتو قمار کرده رو بهم گفته میخوای بدونی؟
نگران و سوالی نگاهش کردم که ادامه داد
+آراد بهم گفتش چند وقتیه عشقش به تو سست شده و عاشق من شده اون دوقلویی هم که تو به دنیا اوردی دوست نداره برای همین اونا رو قمار کرد و توی قمار باخت و بچه هارو بهشون داد...خیلیم از این کار خوشحال شد چون میخواست تورو طلاق بده نمیدونست باید با بچه ها چیکار کنه برای همین خدا خواسته بچه هارو بهشون داد الانم تورو به این وضع انداخته
درد قلبم شدید تر شد و نفسم به زور بالا میومد حالم بدتر شد...اشک چشمامو پر کرد جوری که تار میدیدم...شیما از روی تخت بلند شد و اومد بالای سرم وایساد و با اخم گفت
+بهتره سریع از زندگیم گمشی بیرون تا با ارادجونم یه زندگی جدید بسازم پس زودتر شَرِتو از زندگیمون کم کن
با حال خراب و گریه لب زدم
_کثافتتتتت
چشمامو روی هم فشار میدادم و گریه میکردم...شیما از اتاق خارج شد و درو بست و قفل کرد با تمام توانی که توی بدنم داشتم فریاد زدم
_حلالت نمیکنممممم آراااااد...عوضیییییییی
حالم دیگه دست خودم نبود فقط گریه میکردم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۵
✨آرام✨
فردا بود که دوباره در اتاق باز شد همونجور که پاهامو بغل کرده بودم سرمو گذاشتم روی پاهام...نمیخواستم هیشکیو ببینم...صدای سینی که کنارم گذاشته شد رو متوجه شدم نمیدونم چرا سرمو بلند کردم و اراد رو دیدم...با چشمای اشکی پر نفرتم نگاهش کردم و پر بغض گفتم
_م.من چی برات کم گذاشتم؟ چیکارت کردم که الان اینکارو باهام میکنی؟؟
اشکام پشت سر هم روی صورتم میریخت ادامه دادم
_بچه هامو بده، میرم...بچه هامو بهم بده از زندگی ی نکبتت میرم بیرون فقط بچه هامو بده...میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم بده بچه هامو
دستی به صورتش کشید و خشن گفت
+به موقعش از این خونه پرتت میکنم بیرون ولی اینو توی اون مغزت فرو کن که دیگه هیچوقت بچه هارو نمیبینی
بعد از حرفش اجازه ی حرف زدن بهم نداد و از اتاق رفت بیرون بلند بلند گریه میکردم...باخودم فکر کردم من باید از اینجا فرار کنم...باورم نمیشد که این آرادی که الان اینجوری باهام رفتار میکرد همونی بود که حرفای عاشقانه میزد و قربون صدقتم میرفت
مشغول باز کردن دستام شدم با دندون تلاش میکردم ولی باز نمیشد همینجور که مشغول تلاش بودم فکری به ذهنم رسید کاسه ماستی که توی سینی بود رو برداشتم و زدم توی دیوار که با صدای بدی شکست بلند شدم و به طرف خورده شیشه ها رفتم یکیشو برداشتم و با قسمت تیزیش مشغول باز کردن دستام شدم که بالاخره باز شد...مچ دستام زخم بود و کبود شده بود
وقت برای تلف کردن نداشتم از پشت شیشه تراس دیدم که اراد از خونه خارج شد فوری یه ساک برداشتم و وسایلی که مورد نیازم بود رو برداشتم و گذاشتم داخلش یکم پول و طلا هم برداشتم...برای زندگیم باید پول داشته باشم...شناسنامم رو هم برداشتم بعد از اون برسم رو برداشتم و به سمت تراس رفتم، درش شیشه ای بود و آراد قفلش کرده بود با برسم محکم میزدم توی شیشه تا بشکنه چند بار دیگم محکم برس رو توی شیشه زدم که بالاخره یه تیکش شکست...تا پایین شیشه رو شکستم جوری که خودم بتونم رد شم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۶
✨آرام✨
وقتی شیشه شکست فوری چندتا پارچه برداشتم و به هم گره زدم و از نرده ها به پایین آویزونشون کردم...دعا میکردم اراد نیاد چون اگه دوباره منو توی این شرایط میدید معلوم نبود دوباره چه بلایی سرم میاره بدنم هنوز درد میکرد ولی باید از اینجا فرار میکردم...یه نامه برای آراد نوشتم و با جواب آزمایش بارداریم گذاشتم روی میز و حلقه ی ازدواجمون رو هم در اوردم و گذاشتم روی میز...یه نگاهی به اتاق کردم یه قاب عکس از من و اراد و بود و باران دست من بود و بهار دست اراد...
برش داشتم و گذاشتم توی ساک رفتم توی تراس از نرده ها رد شدم و محکم پارچه ها رو گرفتم و خودم رو به پایین رسوندم سریع از توی ساکم چادری در آوردم سرم کردم یه ماسک و عینک هم زدم تا شناخته نشم از خونه زدم بیرون داشتم برای همیشه میرفتم دیگه هیچوقت نمیخواستم آراد رو ببینم...نمیدونستم باید کجا برم کلید خونه ی مامان هنوز دستم بود ولی اونجا پیدام میکرد خونه ی محمدحسین یا آوا هم میرفتم باز میومد سراغم باید برم باید از این شهر برم تا دستش بهم نرسه باید تا میتونم از اینجا دور بشم...یه تاکسی گرفتم و باهاش از اونجا دور شدم خودمم نمیدونستم کجا باید برم یا کجا میخوام زندگی کنم فقط میدونستم که باید برم به راننده گفتم رو به روی یه درمانگاهی، بیمارستانی جایی وایسه من برم ببینم بلایی سر بچم نیومده باشه...رو به روی یه درمانگاه نگه داشت و بهش گفتم صبر کنه تا برگردم
وارد اونجا شدم و بعد از نوبت دادن و منتظر موندن داخل شدم...معاینم کرد و گفت که بچم چیزیش نیست و اتفاقی براش نیفتاده
از اونجا اومدم بیرون و سوار شدم و اون حرکت کرد سرمو به شیشه تکیه دادم...نگران بهار و بارانم بودم یعنی اونا الان کجان؟ دست کیا هستن؟ چه اتفاقی براشون افتاده؟؟ ای کاش حداقل اراد بچه هامو ازم دور نمیکرد اون به من خیانت کرد، اون یه زن دیگه گرفت، بچه هامو قمار کرد، منو این همه اذیت کرد ،نمیبخشمش هیچوقت نمیبخشمش
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۷
✨آراد✨
پارسا همه جا باهام بود تا یه وقت ماجرا رو به ارام نگم و مدام تهدیدم میکرد...وقتی برگشتم خونه...یه سینی غذا برداشتم و از پله ها رفتم بالا و پارسا پشت سرم میومد وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدم و خشن درو باز کردم همین که در باز شد تا چند دقیقه مبهوت به اتاق خیره شدم...شیشه تراس شکسته بود و خرده شیشه وسط اتاق ریخته شده بود و از نرده چندتا پارچه به پایین آویزون بود و وسط اتاق ریخت و پاش بود... آرام فرار کرده بود، انقدر اذیتش کردم تا فرار کرد...با قدم های نامیزون وارد اتاق شدم روی میز چندتا برگه بود به سمتشون رفتم یکی از برگه هارو برداشتم و بازش کردم جواب ازمایش بارداری ارام توش بود مبهوت شدم ارام این مدت باردار بوده و من با بی رحمی با کمربند زدمش؟؟ این مدت باردار بوده؟؟ واییی خدای منننن
یه برگه ی دیگم بود برش داشتم و بازش کردم...ارام برام نامه نوشته بود
"سوالات زیادی ذهنمو درگیر کرده نمیدونم چرا اینکارو با من کردی،مگه من باهات چیکار کردم که با یه زن دیگه رابطه داری؟ چطور منی که اینقدر میگفتی عاشقمی رو حاضر شدی با کمربند بزنی و چطور اینقدر تغییر کردی و خیلی سوالای دیگه...ولی جوابی برای هیچکدومشون ندارم...از اینجا میرم تا مزاحم زندگی تو و همسرت نشم از اینجا میرم تا اینقدر عذاب نکشم راستشو بخوای اشتباه کردم که حاضر شدم کنارت بمونم اگه به گذشته برمیگشتم هیچوقت حرفاتو باور نمیکردم و حاضر نمیشدم کنارت بمونم که الان آوارگی سرنوشتم بشه باید پشت دستمو داغ میکردم و از اون انتقامی که ازم گرفتی و بلاهایی که سرم اوردی عبرت میگرفتم که دیگه هیچوقت با چنین مردی زندگی نکنم ولی اشتباه کردم من چندین بار از یه ادم ضربه خوردم و هیچ وقت عبرت نگرفتم و باز به اشتباهاتم ادامه دادم تا به اینجا رسیدم...هیچوقت نمیبخشمت اراد نمیبخشمت که منو به چنین حال و روزی انداختی نمیبخشمت که نمیدونم الان شب رو باید کجا بگذرونم نمیبخشمت که بچه های خودت رو قمار کردی و از من جداشون کردی...نمیبخشمت...شاید الان زورم بهت نرسه و نتونم کاری باهات بکنم ولی اون دنیا جلوتو میگیرم اون دنیا دیگه زورم میرسه که کارهاتو تلافی کنم هرچند که من اهل انتقام و تلافی نیستم فقط به خدا واگذارت میکنم تا اون جوابتو بده...حلالت نمیکنم که چنین کارایی با منو اون بچه ای که باردارم و دو تا دخترام کردی تو اصلا لیاقت پدر شدنو نداشتی ، تو یه نامرد به تمام معنایی...ای کاش بهار و باران هیچوقت نفهمن که باباشون کی بوده و باهاشون چیکار کرده خودت میگفتی دخترا بابایی هستن دعا میکنم هیچوقت این حقیقتو نفهمن چون ضربه ی بزرگی میخورن
امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت هیچوقت...خودم بچمو بزرگ میکنم و کاری میکنم که هیچ کمبودی توی زندگیش احساس نکنه... گفتن این جمله برام خیلی سخته ولی امیدوارم با همسر جدیدت خوشبخت بشی و حداقل با اون مثل من رفتار نکنی"
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۸
✨آراد✨
آشفته شدم با خوندن نامه حالم از خودم به هم خورد دستمو گرفتم به میز که نیفتم...پارسا با لحن مسخره گفت
+اینجور که معلومه فرار کرده نه؟
با چشمای عصبانی بهش نگاه کردم و دندونامو روی هم فشار دادم که ادامه داد
+خیلی کارهای دیگه باهاش داشتم حیف شد
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم به سمتش حمله ور شدم و یقشو گرفتم و چسبوندم به دیوار و گفتم
_خفههههشووو عوضیییییی
با چشمای خونسرد بهم نگاه کرد و لب زد
+دخترت هنوز پیش منه نمیخوای بمیره که
بیشتر یقشو فشار دادم و چند ثانیه بعد ولش کردم و عصبی گفتم
_از خونه ی من گمشو برو بیروننننن...بسه دیگههه اتفاقی که میخواستی افتاد دیگه تمومش کن برو گمشو شَرِتو از زندگیم کم کن
+بهتر نیست قشنگتر حرف بزنی
+بسههه دیگهههه کاری که میخواستی بکنم رو انجام دادم الانم دخترمو بده و گمشو از خونم بیرونننن
سرشو تکون داد که همون موقع شیما اومد توی اتاق و گفت
×فرار کرده؟
_به لطف جنابالی بلهههه
دستمو به نشونه ی تهدید برای پارسا گرفتم و گفتم
_بدبختم کردییی، زنمو از خونه فراری دادی ،زهرتو ریختی ،الان دلت خنک شد؟؟؟ الان داری کیف میکنییی؟؟؟ باشه باشه دست این خانومو بگیر و از خونه ی من برو بیرون هیچوقت دیگم پیدات نشهههه
اینبار شیما گفت
×جناب رادمهر این چه طرز حرف زدن با پار....
با پشت دستم زدم توی دهنش و فریاد زدم
_خفهههه شووووووو من از توی بی همه چیز نظر نخواستممممم
اینبار پارسا عصبانی گفت
+این چه طرز برخورد با همراه منههههه؟؟
_به لطف همین همراه تو و خود عوضیت الان زن من فرار کردهههه
+مگه من با کمربند زدمش؟؟ مگه من بچه هارو قمار کردم؟؟ مگه من توی اتاق زندانیش کردم و دستشو بستم مگه من....
_ببند دهنتوووووو...خودم اینکارارو کردم ولی دستورش از شخص بی وجدانی مثل تو بود
پارسا مغرورانه روشو کرد سمت شیما و گفت
+شیما بیا بریم...کار ما دیگه اینجا تمومه
شیما از اتاق خارج شد و پارسا برگشت طرف من و گفت
+به هدفم رسیدم بچتو میزارم توی اتاق
بعد از حرفش از اتاق خارج شد...با حال آشفتم رفتم تا ببینم از خونم میره بیرون با شیما از خونه رفتن بیرون و من رفتم توی اتاق پیش بچه هام...به هردوشون اون عوضی قرص خواب داده بود تا گریه نکنن
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/1723276544002
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۹
✨آراد✨
باران رو توی بغلم گرفتم و به صورتش نگاه کردم خیلی شبیه ارام بود...دلم برای ارام تنگ شده بود از خودم بدم میومد نمیدونستم ارام الان کجاست و میخواد چیکار کنه همینجور که به صورت بهار خیره بودم ذهنم پَر کشید توی چند روز پیش
توی شرکت پشت میزم نشسته بودم و داشتم زیر چندتا برگه رو امضا میزدم بعد از اون یه لحظه گوشیمو برداشتم از یکی از برگه ها عکس بگیرم که برام یه فیلم از شماره ناشناس ارسال شد فیلم رو باز کردم ارام بود داشت کلافه و نگران میدوید و گریه میکرد و بهار رو صدا میزد کلافه دور خودش میچرخید و هرکسی رو که میدید ازش سوال میپرسید...کسی که داشت فیلم میگرفت از ارام دور بود ولی صدای جیغ های ارام میومد...فیلم تموم شد به کل هنگ کرده بودم همون موقع ارام زنگ زد گوشیو جواب دادم و قبل از اینکه اجازه بدم حرفی بزنه با دلهره گفتم
_کجایییی آرام؟؟ کجایییی؟؟
صدای گریونش اومد
+آراد...بهار...بچم نیست
صدامو بلند کردم و گفتم
_میگم کجاییییی؟؟
با گریه بهم گفت که کجاست...سریع بلند شدم تا برم پیشش برم ببینم بهار کجاست اصن این کی بود که این فیلم رو برای من ارسال کرد؟ همین که از جام بلند شدم گوشیم زنگ خورد همون شماره ناشناسه بود که فیلم رو برام فرستاد فوری جواب دادم که صدای گریهی بهار به گوشم خورد با دلهره و نگرانی گفتم
_الو؟؟ الوووو؟؟ تو کی هستییی؟؟ دختره من پیش تو چیکار میکنهههه؟؟ حرف بزنننننن
فقط صدای گریهی بهار بود یهو صدای بهار قطع شد و صدای مَردی اومد
+اگه بچتو میخوای به ادرسی که برات میدم بیا...نیم ساعت دیگه باید جایی که میگم باشی در غیر اینصورت جنازهی دخترتو برات میفرستم
بعد از حرفش گوشیو قطع کرد و اجازه ی حرف زدن به من نداد...فوری پیامکی روی گوشیم اومد آدرس رو داده بود و پایینش نوشته بود
"به پلیس اطلاع بدی دیگه هیچوقت بچتو نمیبینی"
گوشیو توی دستم فشار دادم تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که به این ادرس برم از شرکت زدم بیرون و با سرعت روندم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۰
✨آراد✨
با تکون خوردن باران توی بغلم از فکر چند روز پیش بیرون اومدم داشت گریه میکرد...خودمم اشکم در اومده بود و حالم بد بود تازه باید باران رو هم اروم میکردم بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون تا بهار بیدار نشه رفتم توی آشپزخونه و براش شیر خشک درست کردم یاد زمانی افتادم که ارام بهم التماس میکرد باران رو بدم بهش تا بهش شیر بده...سرمو تکون دادم تا از فکرش بیرون بیام ولی حالم خیلی بد بود به باران شیر خشک دادم و اشکم در اومده بود...ارام کجا رفتییی؟؟ الان من چیکار کنمممم؟؟ باز ذهنم رفت توی چند روز پیش
با حال داغون از خونه ای که آدرسشو بهم داده بود بیرون اومدم و با دستای لرزون توی ماشین نشستم سرمو گذاشتم روی فرمون و به حرف هایی که شنیده بودم فکر کردم...پارسا بهار رو دزدیده و در ازای پس گرفتنش ازم میخواست برم به ارام بگم بچه هارو قمار کردم و باران رو هم از خونه بیارم بیرون میخواست ارام اذیت بشه نمیدونستم باید چیکار کنم اگه کاری که پارسا میخواد رو نکنم بهار رو میکُشه توی خونه هم با اسلحه تهدیدم کرده بود از طرفی نمیتونستم چنین دروغی رو به ارام بگم...با حال خراب رفتم توی خونه چند دقیقه بعد ارام اومد و با گریه به طرفم اومد و گفت
+آراد
نمیدونستم باید چیکار کنم حالم دست خودم نبود کلافه و نگران بودم لب پایینم رو گاز گرفتم تا حرفی نزنم بلند شدم و از خونه رفتم بیرون باید تصمیممو میگرفتم باید از هردوشون مراقبت میکردم ای خداااا چیکار کنممممم
شب شده بود و من هنوز تصمیمو نگرفته بودم یهو در شاگرد باز شد و پارسا نشست توش با چشمای نفرت انگیز و عصبانی نگاش کردم که گفت
+تصمیمتو گرفتی؟ زیاد وقت نداریاااااا
_خیلی عوضی هستیییییی
خنده ای کرد و گفت
+میدونم...شماها باعث شدین من پنج سال برم زندان الان باید بدبخت شیددددد
_ما باعث نشدیم کثافت کاری های خودت باعث شد بری زندان
+حوصله ی جر و بحث باهات رو ندارم همین الان به من جواب میدی یا کارهایی که گفتمو با آرام میکنی یا جنازه ی بچتونو میفرستم در خونه
در شاگرد رو باز کرد و یه نفر بهار رو بهش داد، گرفتش و دوباره درو بست تفنگی گذاشت روی سرش و گفت
+زود باش
نگران به بهار نگاه کردم که اسلحه رو بیشتر به سرش فشار داد که صدای گریش بلند شد و اون عوضی بدون ذره ای ملایمت گفت
+میخوای بمیرههه؟؟؟
چند ثانیه چشمامو روی هم فشار دادم و گفتم
_خیلی خب...خیلی خب باشهههه...کاری که میخوای رو میکنمممم
اسلحه رو از سر بهار فاصله داد و یه شیشه شیر از توی جیبش برداشت و به بهار داد که صداش قطع شد نگران و عصبی گفتم
_چی بهش دادیییییی؟؟
+این بچه تا انتهای کار تو پیش من میمونه هرچیم بخوام بهش میدم الانم خواب اور بهش دادم دَرِ حَلقِش بسته شه
_با بچه ی من درست رفتار کننننننن
+فعلا تو باید کارهای منو درست انجام بدی تا بچت اسیب نبینه
مکثی کرد و گفت....
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۱
✨آراد✨
مکثی کرد و گفت
+تا انتهای کار هم من توی خونه ی شما میمونم تا کار اشتباهی نکنی
خواستم چیزی بگم که گفت
+نمیخوای که اتفاقی برا دخترت بیفته؟؟
با اخم نگاهش کردم که گفت
+ماشینو روشن کن زود
دستمو مشت کردم فشار دادم عصبی ماشین رو روشن کردم و جلوی در خونه نگه داشتم پارسا گفت
+یادت نره همونجور که بهت گفتم باهاش رفتار میکنی پشت در سالن وایمیسم اگه اونجوری که من میخوام باهاش حرف نزنی همونجا یه گلوله توی مغز دخترت میزنم
عصبانی نگاهش کردم و باهم پیاده شدیم و من رفتم داخل آرام با گریه به طرفم اومد و گفت
+بهار...اراد بهار چیشد؟ بچم کو؟؟
نگاه غمگینی بهش کردم و همونجور که پارسا گفته بود عصبی گفتم
_تو دیگه هیچوقت اونو نمیبینی
+چی داری میگی اراد؟؟؟ یعنی چی که دیگه نمیبینمش؟؟ درست حرف بزن بچم کجاستتتتت؟؟
عصبی گفتم
+نیست ارام نیست...دزدیدنش...توم از باران خدافظی کن صبح میبرمش اونو هم دیگه نمیبینیش
با گریه فریاد زد
_چیییی میگییی؟؟ بهارم کجاستتتتت؟؟ باران رو دیگه کجا میخوای ببریش؟؟؟
حالم داغون بود ولی مجبور بودم همونجور که پارسا میخواست باهاش حرف بزنم عصبی گفتم
+بچه هارو دیگه نمیبینی من اونا را توی قمار باختم بهار رو هم امروز دزدینش فردا باران رو هم میرم بهشون میدم
باران رو به خودش فشار داد و متعجب گفتم
_نمیزارم نمیزارمممم باران رو هم ازم دور کنیییی...تو مگه انسانی که بچه هاتو قمار کردیییی بابا حیوون ها هم بچه هاشونو دوست دارن
دلم میخواست خودم رو بُکُشم ولی آرام رو توی این حال نبینم و اینجوری باهاش حرف نزنم...برخلاف میلم فریاد زدم
_خفههه شوووو ارامممممممم....میگم دیگه هیچ کدومشونو نمیبینیییی قمارشون کردم فردام میرم میدم بهشون متوجهیییی؟؟؟
+به چه حقی بچه های منو قمار کردیییییی؟؟ تو غلط کردی که میخوایی چنین کار احمقانه ای بکنییی
_بهتره وقتتو برای دعوا کردن با من نزاری چون من هرجور شده صبح باران رو میبرم
بعد از حرفم از کنارش رد شدم که ارام فریاد زد
_مگه از رو جنازه ی من ردشیییییی
اشکام روی صورتم میریخت به طرفش برنگشتم و رفتم توی اتاق و از حرصم در اتاق رو محکم به هم کوبیدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•