eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیشه باورم . . 💔 [ . . اولین تصویر تابوت متعلق به رهبر شهید انقلاب و خانواده ایشان . . ]
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ تا صبح خوابم نبرد حالم خوب نبود و پارسا هم مدام روی گوشیم میگفت که باید چیکارا بکنم و تهدیدم میکرد...صبح که شد با حال خراب در اتاق رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم و اخم کردم و از پله ها رفتم پایین ارام همونجا بود که دیشب بود...وایسادم رو به روش و گفتم _بچه رو بده سرشو به چپ و راست تکون داد که باز گفتم _میگم بچه رو بده +چرا میخوای بچمو ببرییی؟؟ چرا میخوایی بچه هامو ازم دور کنییی؟؟ اصن بهارم کجاستتت؟؟ دست کیهه؟ توروخدا اراد توروخدا باران رو نبر...التماست میکنم خواهش میکنم...من خودم میرم با طرف قمار تو حرف میزنم راضیش میکنم بهار رو بهم بده و از باران بگذره...باشهه؟؟ با حرفاش داشتم جون میدادم ولی اصلا حالم رو بروز ندادم خودمو عصبی نشون دادم و رفتم جلو و دوتا دستمو گذاشتم روی باران...ارام محکم تر بغلش کرد و باز شروع کرد به التماس کردن کاش بچه رو راحت بهم‌ میداد تا انقدر اذیت نشم...ارام التماس میکرد و مجبور بودم بچه رو ازش بگیرم به شدت مقاومت میکرد و من با پشت دست زدم توی دهنش و بچه رو ازش گرفتم الهی دستام بشکنهههه...پشت سرم میومد و التماس میکرد جلوم دو زانو نشست روی زمین و التماس میکرد...دیدن ارام توی این وضعیت برام از هر شکنجه ای سخت تر بود کاش منو میکُشتن و این صحنه رو نمیدیدم...مجبور بودم ارام رو ببرمش توی اتاق و زندانیش کنم پارسا هم این صحنه هارو میدید ،ارام خواست بره طرف باران که دستشو گرفتم و به طرف اتاق میبردمش مقاوت میکرد ولی من محکم دستشو گرفته بودم و به زور وارد اتاق کردم و به سمت دیوار پرتش کردم که خورد توی دیوار و افتاد روی زمین نگاهی خشمگین بهش کردم و از اتاق اومدم بیرون و درو قفل کردم و لب پایینم رو زیر دندون گرفتم ارام محکم میکوبید به در و به من التماس میکرد و یهو شروع کرد به من بد وبیراه میگفت...نگاهی به پشت سرم انداختم پارسا داشت با لذت این صحنه رو میدید دلم میخواست برم دو دستی خفش کنم...نگران ارام بودم اون هنوز قرص میخورد و الان امیدوار بودم مشکلی براش پیش نیاد...از پله ها رفتم پایین و یه نگاهی به پارسا کردم که بهار توی دستش بود اخم غلیظی کردم و دندونامو روی هم فشار دادم...نگاهمو ازش گرفتم و به طرف باران رفتم بغلش کردم هنوز داشت گریه میکرد بردمش توی اتاق خواب و سعی کردم ارومش کنم ولی اروم نمیشد شاید این بچه هم فهمیده بود اوضاع اینجا اصلا خوب نیست...هنوز صدای فریاد های ارام و مشت هایی که به در میکوبید میومد چند دقیقه بعد پارسا اومد داخل و یه شیشه شیر گرفت جلوم و گفت +بهش بده بخوره خفه شههههه بهش اخم کردم و گفتم _اگه از صدای گریش ناراحتی میتونی بری بیرون نگاه مغرورانه ای بهم کرد و از اتاق رفت بیرون به سختی باران رو خوابوندم و به صورتش نگاه میکردم صدای ارام دیگه قطع شده بود سرمو بین دستام گرفتم و فشردم هیچ کاری نمیتونستم بکنم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ از فکر چند روز پیش اومدم بیرون بچه هارو گذاشتم توی ماشین باید میرفتم دنبال ارام میگشتم ببینم کجا گذاشته رفته...به سمت خونه آوا حرکت کردم وقتی رسیدم زنگ رو زدم که درو باز کرد بعد سلام کردن گفتش +آراد بیا تو _نه خوبه همینجا..اوا؟ +بله؟ _آرام اینجاس؟ +آرام؟ نه اینجا نیست _توروخدا بهم دروغ نگو حالم خوش نیست اگه اینجاست برو بهش بگو بیاد +نه باور کن اینجا نیست...مشکلی پیش اومده؟ دستمو کلافه توی موهام کشیدم و گفتم _میتونی یه چند ساعت یا چند روز بجه هارو نگه داری؟ +اراد چیزی شده؟ داری میترسونیم _آوا خواهش میکنم سوال نپرس +باشه بچه هارو بده بچه هارو بهش دادم که باز سوال کرد و من بی حوصله ماشینو روشن کردم و بدون اینکه جوابشو بدم حرکت کردم...به پرورشگاه و گلستان شهدا هم سر زدم ولی اونجاهام نبود ای خدا کجا رفتی تو دختررررر...فقط مونده بود خونه‌ی محمدحسین و خونه مامان زهرا...به سمت خونه ی محمدحسین رفتم وقتی رسیدم همونجا توی ماشین نشستم و به در خونشون نگاه کردم...به محمدحسین چی بگم؟؟ چیجوری ماجرارو بهش بگم؟ چجوری بگم خواهرشو که باردار بوده فراری دادم؟؟ چجوری بگم با کمربند آبجیشو زدممم؟؟ خداااااااااااااااا...سرمو گذاشتم روی فرمون و باز به فکر فرو رفتم چند روز از اون ماجرا میگذشت پارسا هنوز توی خونه ی ما بود و هرجا که من میرفتم اونم میومد تا مبادا موضوع رو ارام بفهمه یا به خانوادش اطلاع بدم...این چند روزه هم محمدحسین زنگ میزد و هم اوا ولی میپیچوندمشون از پله ها بالا رفتم در اتاق رو باز کردم و یهو با چیزی که دیدم مغزم سوت کشید ارام میخواست از تراس فرار کنه و دقیقا زمانی که میخواست از نرده ها رد بشه من در اتاق رو باز کردم ارام هم متعجب داشت نگام میکرد به سمتش رفتم و بازوشو گرفتم و اوردمش داخل اتاق دستمو بردم بالا و زدم توی صورتش که از شدت ضربه ی دستم افتاد روی زمین...یهو چشمم به بیرون اتاق دوخته شد پارسا داشت کنجکاو نگاه میکرد یهو اسلحه ای گذاشت روی سر بهار و بهم فهموند با کمربند ارام رو بزنم...با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم که پارسا اخم کرد و اسلحه رو بیشتر به سرش فشار داد همون موقع نگاه ارام بهم خورد...دستمو اروم بردم سمت کمربندم و ارام داشت متعجب و ناباور نگام میکرد...کمربند رو بردم بالا و محکم روی بازوش فرود اوردم که از درد جیغش بلند شد...پشت سرهم کمربند رو به بدنش میزدم و صدای ضربه هایی که به بدنش میخورد به گوشم میرسید و تنمو به لرزه مینداخت...ارام از درد به خودش میپیچید و ناله های دردناکی میکرد و پارسا بیرون اتاق داشت با لذت این صحنه رو میدید و من با هر ضربه ای که به ارام میزدم انگار قلبم از جا کَنده میشد...ارام با گریه بهم التماس میکرد تا تمومش کنم...مدتی بعد پارسا بهم گفت که میتونم تمومش کنم و بلافاصله کمربند رو انداختم...عصبی به ارام نگاه میکردم ولی از درون به شدت نگرانش بودم مچ دستاشو با طناب به هم بستم و گفتم _یبار دیگه بخوای فرار کنی خودم دو دستی میکُشمتتتتت ...از جام بلند شدم که صدای ضعیفش اومد _ازت..م.متنفرم..آراد..بدم..م.میاد ازت برگشتم و نگاه اشک الودی بهش کردم و از اتاق اومدم بیرون و با حال داغون درو قفل ‌کردم و بدون اینکه به پارسای عوضی نگاه کنم رفتم پایین و مستقیم داخل اتاقی شدم و درو بستم و قفل کردم و اشکام روی صورتم میریخت 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸 2پارت‌‌نوش‌نگاهتون🪐⚡️ ببخشید امشب دوپاره بیشتر نمیتونستم بزارم🥲🫀
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍ‌عَظُمَ‌الْبَلاء .. ُوَبَرِحَ‌الْخَفآءُ .. وَانْڪَشَفَ‌الْغِطآء .. وَانْقَطَعَ‌الرَّجآء .. ُوَضاقَتِ‌الاَْرْضُ .. ُوَمُنِعَتِ‌السَّمآء .. وَاَنْتَ‌الْمُسْتَعانُ .. ُوَاِلَیْڪَ‌الْمُشْتَڪۍ .. وَعَلَیْڪَ‌الْمُعَوَّلُ‌فِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء .. ِاَللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلۍ‌مُحَمَّدوَالِ‌مُحَمَّد .. اُولِۍالاَْمْر .. الَّذینَ‌فَرَضْتَ‌عَلَیْنا‌‌طاعَتَهُمْ .. وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَ‌مَنْزِلَتَهُمْ .. فَفَرِّجْ‌عَنّابِحَقِّهِمْ‌فَرَجاًعاجِلا‌قَریباً .. ڪَلَمْحِ‌الْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب .. ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ .. اِکْفِیانۍ‌فَاِنَّکُماڪافِیانِ .. وَانْصُرانۍ‌فَاِنَّکُماناصِرانِ .. یامَوْلانایاصاحِبَ‌الزَّمان .. ِالْغَوْثَ‌الْغَوْثَ‌الْغَوْثَ .. اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ .. السّاعَةَالسّاعَةَ‌السّاعَة .. الْعَجَلَ‌الْعَجَلَ‌الْعَجَل .. َیااَرْحَمَ‌الرّاحِمینَ .. بِحَقِّ‌مُحَمَّد‌وَالِہ‌الطّاهِرین ..