ز ِگوشه ی حرمش تا به عرش راهی نیست ،
مرا امام رضا ؏ عاشق خدا کرده است .
من شِکستم دل ِاو را ، دل ِمن را نَشکست هرگز ؛
با دل ِشکسته اینهمه سال مراعات ِمرا کرد حُسـین( ع ) ..♥️
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۴
🍃چندروزبعد🍃
✨آرام✨
از اون روز به بعد دیگه اراد رو ندیدم خداروشکر میکردم که بالاخره بیخیال من شده بود،تنگی نفس هام شدید بود و مدام سرفه میکردم...ظهر بود که رفتم توی اتاق به مهسا سَر بزنم...نبودش کل اتاق رو گشتم و صداش زدم و خواستم اگه قایم شده بیاد بیرون ولی نبود همینجور که داشتم دنبالش میگشتم یه برگه دیدم روی میزه برش داشتم که نوشته بود
"آرام اگه دخترتو میخوای از رستوران بیا بیرون"
سریع چادرمو سرم کردم و از رستوران اومدم بیرون دور و اطرافمو نگاه میکردم و نگران دنبالش میگشتم و صداش میزدم که یهو اراد جلوم سبز شد...نفس حرصی کشیدم و خواستم از کنارش رد شم که گفت
+مگه مهسارو نمیخوای؟
با شتاب سرمو به طرفش برگندوندم و عصبی لب زدم
_بچه ی من پیش توعهههههه؟؟؟
+آره
فریاد زدم
_چی میخوای از زندگیم باباااااااا ولم کنننننننننننن با بچم دیگهههه چیکار داریییییییی کثافتتتتتتتتتتت
+اروم باش...مهسا پیش منه حالشم خوبه فقط میخوام یه جا ببرمت و چند نفرو نشونت بدم در ضمن اون بچه ی منم هست منم حق دارم ببرمش پیش خودم
_تو اگه لیاقت پدر بودنو داشتی دوتا بچه های منو قمار نمیکردی که الان پرو پرو رو به روی من وایسی و بگی مهسا بچه ی منم هست...لیاقت تو فقط همون شیما و بچه هاشه منم یه قدمم با تو جایی نمیام الانم میری بچمو ور میداری میارییی وگرنه کاری باهات میکنم که همینجا به غلط کردن بیفتیییییی
نفسی کشید و گفت
+ارام میخوام باهات حرف بزنم یه ربع فقط یه ربع به من وقت بده حرفامو بزنم و چند نفرو نشونت بدم بعدم مهسارو بهت میدم
_من با توی عوضی هیچ حرفی ندارم
لجباز گفت
+منم مهسارو بهت نمیدم
خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم تا کار به اینجاها نکشه ولی الان که داره اینجوری حرف میزنه هیچ چاره ای دیگه برام نموند...چسبوندمش به دیوار و چاقویی که همیشه همراهم بود رو برداشتم و گرفتم زیر گلوش که صدای متعجبشو شنیدم
+ارام!
_خوب گوشاتو باز کن یا میری همین الان بچه ی منو ور میداری میاری یا بدون توجه به اینکه خونِت میفته گردنم و اعدام میشم همینجا میکُشمت
+چقدر عوض شدی ارام
_بیست بار بهت گفتم ارام مُرده من یه مُرده ی متحرکم
چاقورو به گلوش یکم فشار دادم و عصبی لب زدم
_چیکار میکنییی؟؟؟ بچمو میدی یا همینجا بکشمت؟؟
+مگه من ازت چی میخوام؟ میخوام باهات حرف بزنم...حق ندارم با زَنم حرف بزنم؟؟
_زنِ تو شیماست برو هرچی میخوای باهاش حرف بزن من هرکی باشم زنِ تو یکی نیسم
نه انگار قصد نداشت بچمو بده چاقورو بیشتر فشار دادم که یکم گلوش زخم شد و خون اومد و اون از درد اخماش رفت تو هم لب زدم
_اراد به جون مهسا اگه بچمو ندی میکُشمت...دارم جون بچمو قسم میخورم نزار خونِت بیفته گردنم
چشماشو روی هم فشار داد و گفت
+باشه...مهسا رو میدم بهت
چاقورو از گلوش برداشتم و خودم ازش فاصله گرفتم چاقورو بستم و گذاشتم توی جیبم اراد دستشو برد زیر گلوش و وقتی برداشت خونی بود...یه نگاه به من کرد و من عصبانی نگاهش میکردم که گفت
+تو ماشینمه بیا بریم حداقل از اونجا بهت بدمش
نگاه خشمگینی بهش کردم و پشت سرش راه افتادم وقتی رسیدیم در ماشینشو باز کرد و رو به من گفت
+خوابش برده بیا خودت برش دار
جلو رفتم و همین که سرمو بردم داخل ماشین دستی اومد روی دهنم و دوتا دستام از پشت سر گرفته شد...خودمو تکون میدادم و تقلا میکردم نفسم گرفته بود و نفس کشیدم چشمام تار شد و سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۵
✨آرام✨
وقتی چشمام باز شد تار میدیدم چندبار پلک زدم تا خوب ببینم دور و اطرافم رو نگاه کردم توی یکی از اتاق های خونه ی اراد بودم و با چادر دراز کشیده بودم روی تخت و پتویی روم بود و اراد هم پشت به من وایساده بود رو به روی پنجره و داشت بیرون رو نگاه میکرد...اروم بلند شدم نشستم که اراد برگشت و با دیدن من که بیدار شدم به طرفم اومد و نشست لبه ی تخت سرم یه لحظه گیج رفت و دستمو گرفتم به سرم...چند ثانیه بعد دستمو برداشتم و عصبی به اراد نگاه کردم و گفتم
_تو منو بیهوش کردی؟
سرشو به سمت بالا و پایین تکون داد و گفت
+اره
_تو غلط کردیییی منو بیهوش کردی غلط کردی...
سَرم گیج رفت و درد گرفت دستمو بردم بالا و سرمو گرفتم که صدای اراد اومد
+اثر دارو بیهوشی هنوز توی بدنت مونده یکم زمان میبره تا رو به راه شی
دستمو از سرم برداشتم و لب زدم
_تو به چه جرعتی منو ور داشتی اوری اینجاااا؟؟ بچم کجاس؟؟
+میخواستم باهات حرف بزنم برام چاره ای نذاشتی محبور شدم...حالِ مهسام خوبه
تنگی نفس گرفتم و باز سرفم گرفت سرفه میکردم انگار گلوم داشت پاره میشد اراد فوری یه لیوان اب گرفت جلوم و یکم که سرفم کمتر شد دستمو زدم به لیوان که از دست اراد ول شد و شکست اراد نفس کلافه ای کشید...از تخت اومدم پایین و به طرف در رفتم که اراد دستمو از پشت سر کشید و افتادم روی تخت، اراد اینبار عصبی گفت
+من تا باهات حرف نزدم هیجا حق نداری برییییییییی...شنیدی چی گفتمممممم؟؟؟
سرفه ای کردم و گفتم
_تو مگه کی هستی که برای من تعیین تکلیف میکنییی؟؟
اراد بلند شد و همونجور که به طرف در میرفت گفت
+وقتی یکم اروم شدی صدام بزن بیام باهات حرف برنم الان هرچی باهات حرف بزنم باز حرف خودتو میزنی
از اتاق رفت بیرون و درو بست از جام بلند شدم و به طرف در رفتم و دستگیره ی درو کشیدم پایین که در باز نشد قفلش کرده بود به چه حقی درو روی من قفل میکنه؟؟ دستمو مشت کردم و با تمام قدرتم میکوبیدم توی در و فریاد زدم
_باز کننن درووووووو در این خراب شده رو باز کنننننن تو به چه حقی درو روی من قفل میکنییی مگه تو کی هستیییی؟؟ باز کن دروووووووو
با پام لگد میزدم به در و با دستام مشت میزدم توی در و همچنان فریاد میزدم
_نمیشنوی صداموووووو میگم در این بی صاحاب شدرووو باز کنننننن
باز حالم بد شد و سرفه میکردم ولی همچنان با پام و دستام میکوبیدم توی در...وقتی دیدم فایده نداره هرچی وسایل توی اتاق بود و برداشتم و به طرف در پرت میکردم و فریاد میزدم
_باز کن این درووووو میگممممم ،در این خراب شده رو باز کنننننن عوضییییییییی
باز دوباره شروع کردم به لگد زدن به در... حالم هر لحظه بدتر میشد و صدای فریادام خیلی بلند بود سرفه ولم نمیکرد و پشت سر هم سرفه میکردم دیگه نتونستم وایسم و افتادم روی زمین...دستمو گرفتم جلوی دهنم و سرفه میکردم در اتاق باز شد و اراد اومد داخل نشست کنارم و گفت
+چیه؟؟؟ چرا عین دیوونه ها رفتار میکنی؟؟
سرفه میکردم و نمیتونستم حرف بزنم یکم که ارومتر شدم دستمو از روی دهنم برداشتم و دیدم خون ریخته کف دستم اراد با تعجب گفت
+هینننن ارام چیکار کردی با خودت؟؟
دستمو مشت کردم تا خون هایی که ریخته کف دستم رو پنهان کنم... اولین بار بود وقتی سرفه میکردم خون از دهنم میومد...از بس فریاد زده بودم و بخاطر این دارو بیهوشی هایی که هنوز توی بدنمه بی حال شدم...اراد شونه هام رو گرفت و اورد بالا و سرم اومد روی بازوش...خون هایی که به لب هام و دور لب هام بود رو با دستش پاک کرد و گفت
+دردت به جونم عزیزم چرا اینجوری شدی؟؟
سرمو از روی بازوش برداشتم و به سختی از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و اراد پشت سرم اومد و گفت
+کجا میری ارام؟؟ حالت خوب نیست
داشتم اتاق هارو یکی یکی میگشتم تا مهسا رو پیدا کنم...در یکی از اتاق هارو باز کردم و دیدم ۳ تا دختر نشستن دارن با هم بازی میکنن و یکیشون مهسا بود...مهسا با دیدن من بلند شد و اومد طرفم و گفت
_مامانیییی
روی زانوم نشستم و بغلش کردم اون دوتا دختر دیگم بلند شدن و رفتن کنار اراد وایسادن و اراد دستشو کشید روی سرشون و خطاب به من گفت
_آرام اینا بچه هاتن...اینا اون دوقلو هایی هستن که به دنیا اوردی...بهار و باران هستن
با تعجب داشتم به بچه ها نگاه میکردم مهسا از توی بغلم اومد بیرون و من سیخ داشتم نگاشون میکردم تازه که دقت کردم متوجه شدم که چقدر جفتشون شبیه من هستن
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۶
✨آرام✨
اراد خم شد و به بچه ها گفت
+بچه ها این مامانتونه
یکیشون با صدای قشنگش گفت
×همونی که گفتی رفته مسافرت و دیر برمیگرده؟؟
اراد سرشو بوسید و گفت
+اره عزیزم الان برگشته
شوک بزرگی بهم وارد شده بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم دوتا دخترام به طرفم اومدن و جلوم وایسادن با صدای ضعیفی گفتم
_اسم..کودومتون بهاره؟
دوتاشون اسماشونا گفتن و من یهو دو تا دستمو باز کردم و کشیدمشون توی بغلم و محکم به خودم فشارشون میدادم...نمیدونم چند دقیقه توی همون وضعیت بودم که باز سرفم گرفت همینجور که سرفه میکردم بچه ها از توی بغلم اومدن بیرون...دستمو گرفتم جلوی دهنمو سرفه میکردم و سرم خم شده بود اراد اومد نشست کنارم و شونه هامو گرفت و سرمو اورد بالا که دستمو برداشتم و باز خون از دهنم اومده بود اراد نگران لب زد
+بلندشو بریم بیمارستان
بی جون لب زدم
_من با تو بهشتم نمیام چه برسه به بیمارستان
+چرا لجبازی میکنی پاشو بریممممم
مهسا نشست رو به روم و پر بغض گفت
×مامانی چت شده؟
دستمو کشیدم رو سرش و گفتم
_هیچیم نیست مامان جون چیزی نیست
اراد بازوهامو گرفت و خواست بلندم کنه که عصبی گفتم
_به من دست نزنننننن من با تو هیجا نمیام
باز سرفه کردم تنگی نفس هم داشتم ولی با اراد هیچ جا نمیرفتم اراد رو به بچه ها گفت
+باران جون بابا، با خواهرات برو توی اتاق من با مامانت یجا میرم زنگ میزنم خاله اوا بیاد پیشتون
بچه ها از اتاق رفتن بیرون و من از شدت سرفه هیچی نمیتونستم بگم وقتی بچه ها رفتن توی یه اتاق دیگه اراد همونجور که کنار من نشسته بود با یه حرکت یه دستشو گذاشت زیر پاهام و اون دستشو گذاشت زیر سرم و منو بلند کرد و به سمت در برد...حالم خوب نبود و تنگی نفس داشتم و سرفه میکردم ولی بین سرفه هام چندباری به اراد گفتم منو بزاره زمین و دست و پا میزدم ولی اون به کارش ادامه داد منو سوار ماشین کرد و خودش نشست پشت فرمون خواستم از ماشین پیاده شم که قفل مرکزیو زد و ماشینو روشن کرد و از حیاط رفت بیرون و با سرعت میروند فقط با گوشیش یه چند تا پیامک هم وسط رانندگیش داد و من بی حال بودم و گه گاهی سرفه میکردم...وقتی رسیدیم اراد پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و من همونجور توی ماشین نشسته بودم که گفت
+پیاده شو
_من... حالم خوبه...نیازی به دلسوزیه توم ندارم
نفس کلافه ای کشید و دستشو دراز کرد و منو از ماشین پیاده کرد و همونجور که درو میبست منو به طرف بیمارستان میبرد و من سرفه میکردم و نفسم به زور بالا میومد و حالم اصلا خوب نبود...منو بردن توی اتاق و فوری معاینم کردن و دوتا سرم بهم وصل کردن و ماسک تنفسی گذاشتن روی صورتم...همونجور که دراز کشیده بودم روی تخت چشمامو بستم...به بهار و باران فکر کردم اونا پیش اراد چیکار میکنن؟؟؟ مگه قمارشون نکرد؟؟ اصن شیما کجاست؟؟ کلی سوال توی ذهنم بود و جوابی براشون نداشتم و اراد هم بیرون اتاق بود
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۷
✨آراد✨
ارام رو بستری کردن و گفتن بخاطر تنگی نفس شدیدی که داشته سرفش با خون همراه بوده نگرانش بودم و اون حتی نمیذاشت من باهاش حرف بزنم اعصابم خورد بود...به محمدحسین گفتم که ارام اینجاست و ازم خواست صبر کنم تا برسه همینجور که عصبی و نگران قدم میزدم محمدحسین رسید اومد جلو و گفت
+اینجاست؟
_اره بستریش کردن حالش اصلا خوب نیست ....وقتی سرفه میکرد خون از دهنش میومد...حتی نمیزاره من باهاش حرف بزنم منو که میبینه عین دیوونه ها فقط داد میزنه ماجرارو هم هنوز بهش نگفتم
محمدحسین نفسشو یجا بیرون داد و گفت
+بزار من برم باهاش حرف بزنم تو رو فعلا نبینه بهتره
سرمو تکون دادم و گفتم
_برو
محمدحسین وارد اتاق شد و من کلافه نشستم روی صندلی و سرمو بین دستام گرفتم...بچه ها پیش فاطمه بودن
✨آرام✨
وقتی صدای در اتاق رو شنیدم چشمامو باز کردم و دیدم محمدحسین اومد توی اتاق...چهارسال بود ندیده بودمش و دلم خیلی براش تنگ شده بود جلو اومد و لبخندی زد و گفت
+سلام خواهر کوچیکه ی خودم
ماسک رو از روی صورتم برداشتم و با صدای ضعیف گفتم
_م.محمدحسین
+میدونی چند ساله ندیدمت
_دلم برات تنگ شده بود
+بی معرفت این چند سال یه زنگ رو نمیتونستی به من بزنییی؟؟
_نمیتونستم...بعدم چیکار میکردم؟ فرار نمیکردم که تو اون خونه عذاب بکشم؟
محمدحسین لب پایینشو به دندون گرفت و گفت
+الان حالت چطوره؟؟ باز چه بلایی سر خودت اوردی که اومدی اینجا؟
_من خوبم، داداش؟
+جانم
_مهسا کجاست؟ بچه هام کجان؟
+ بچه هات توی خونه ی منن پیش فاطمه هستن
_محمدحسین بچه هامو به خودم بده...اونارو به اراد نده نمیخوام بچه هام پیش اون باشه به خودم بده
+باشه تو فعلا استراحت کن بهتر بشی
سرفه ای کردم و به محمدحسین گفتم...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۸
✨آرام✨
سرفه ای کردم و به محمدحسین گفتم
_داداش بهار و باران پیش اراد چیکار میکنن؟؟ مگه اونا رو...
نتونستم حرفمو ادامه بده ادامه ی حرفمو قورت دادم و به صورت محمدحسین نگاه کردم که گفت
+فکر میکنم خیلی سوال داری درسته؟
سرمو تکون دادم که گفت
+میزاری من اول حرفامو بزنم بعدش اگه سوالی داشتی بپرس
_باشه
ماسک رو گذاشت روی صورتم و شروع کرد
+ببین آبجی قشنگم همون روزی که بهار دزدیده شد و همون موقع به گوشی اراد یه فیلم ارسال میشه و وقتی بازش میکنه میبینه که اون تو هستی که داری فریاد میزنی و دنبال بهار میگردی همون موقع گوشیش زنگ میخوره و ازش میخوان تا به یه مکانی بره وقتی میره پارسا رو میبینه که بهار دستشه و.....
محمدحسین تمام ماجرارو با جزئیات کامل برام تعریف کرد تازه فهمیده بودم چرا اراد اینکارا رو باهام کرده تازه فهمیده بودم اصلا شیمایی وجود نداشته و اراد هم همون موقع که شیما اومده بود با من حرف بزنه ماجرا رو فهمیده بود،تازه متوجه شدم پارسا مدام اراد رو با جون بهار تهدید میکرده و اون مجبور بوده به حرفاش عمل کنه،لان فهمیدم اون زمانی که اراد منو با کمربند زد و بعدش بخاطر حال خرابم بهم سِرُم زد و برام غذا اورد موضوع چی بود شخصیت اراد زمانی واقعی بود که بهم سرم زد احساسش اونجا بود اون نمیتونست ببینه حال من اینجوریه ولی از طرفی پارسا هم تهدیدش کرده بود...تازه الان فهمیدم اراد بچه هامو قمار نکرده و مجبور بوده بخاطر جون بهار بهم دروغ بگه و اون زمان ها بچه هام توی همون خونه بودن و من نمیدونستم...دیگه زبونم توی دهنم نمیچرخید زبونم بند اومده بود و نمیتونستم حرف بزنم...حقیقت بزرگیو فهمیده بودم،محمدحسین که دید من بدجور رفتم توی فکر از اتاق رفت بیرون و من فقط فکرم رفته بود توی گذشته
نمیدونم چند ساعت همونجا بودم چقدر فکر کردم که در اتاق باز شد و اراد اومد داخل...اومد جلو و با صدای گرفته ای گفت
+خوبی؟
داشتم بهش نگاه میکردم با اینکه به من خیانت نکرده و اون اتفاقا به دستور پارسا بوده ولی اراد اونارو انجام داده...هرکاری کردم نمیتونستم گذشته رو فراموش کنم نمیتونستم ببخشمش اون زمانی که من مهسا رو باردار بودم با بی رحمی تمام منو با کمربند زد...نمیتونم، انقدر توسط اون اذیت شدم تا فرار کردم و چهارساله دارم به بدبختی زندگی میکنم...نمیتونم ببخشمش نمیتونم بیخیال کارایی که با من کرده بشم فقط بخاطر اینکه اون زمان مجبور بوده اینکارا رو بکنه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۹
✨آرام✨
ماسک رو از روی صورتم برداشتم و با لحن خشنی گفتم
_به تو چههههه
+آرام مگه محمدحسین حقیقت رو بهت نگ...
_به تو چه اون به من چی گفتتتتت؟؟ برو بیرون
+ارام بخدا من بچه هارو قمار نکردم به جون باران و بهار من بهت خیانت نکردم
_جون بچه های منو قسم نخور
خواستم بلند شم بشینم که دستمو گرفت و گفت
+بخواب عزیز دلم حالت بهتر شه
دستشو پس زدم و عصبی گفتم
_به من دست نزننننننن...منم عزیزدلِ تو نیستمممم عزیز دل تو شیماس
+اون عوضی هیشکی من نیستتتتتتت اسم اونا دیگه نیار
_چرا؟... زنت ناراحت میشه هااااااا
عصبی از اتاق رفت بیرون...من دیگه اون ارام سابق نبودم نمیتونستم برگردم عین قبلا کنارش زندگی کنم من دیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم من دیگه نمیتونم به اراد به چشم شوهرم نگاه کنم نمیتونم کنارش زندگی کنم نمیتونم ببخشمش نمیتونم کارایی که با من کرده رو فراموش کنم هرچقدر هم که محبور بوده باشه
فردا مرخصم کردن و اراد از دیشب که باهاش اینجوری برخورد کردم دیگه نیومد پیشم و آوا اومد پیشم دلم برای اون هم تنگ شده بود...آوا بهم کمک کرد و از تخت اومدم پایین چادرمو سرم کردم و از اتاق اومدم بیرون اراد با دیدن من از روی صندلی بلند شد و من بدون توجه بهش از بیمارستان اومدم بیرون...محمدحسین داشت با تلفن حرف میزد به طرفش رفتم و صداش کردم
_داداش؟
برگشت طرفم و تلفنو قطع کرد و گفت
+اومدی؟
_اوهوم...محمدحسین بچه های من خونه ی توعه؟
+اره
_بیا بریم بده بهم
+باشه
اراد اومد پشت سرم و گفت
×بیا بریم بچه هارو بیاریم
بدون توجه بهش به محمدحسین گفتم
_ماشین داری؟
+اره
_بیا بریم من با خودت میام
متعجب سرشو تکون داد و من بدون توجه به اراد و اوا سوار ماشین محمدحسین شدم و اون استارت زد و حرکت کرد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۷۰
✨آرام✨
برگشتم طرفش و پرسیدم
_خونه ی مامان خالیه؟
+اره
_کلیدشو داری؟
+اره چرا میخوای؟
_میخوام برم اونجا با بچه هام زندگی کنم
نگاهشو داد به من و نردیک بود تصادف کنه که گفتم
_مراقب باشششش
چشماشو ازم گرفت و ماشین رو کنترل کرد و گفت
+پس..آراد چی؟ میخوای اسباب کشی کنید؟
_نه...من با سه تا دخترام میخوام اونجا زندگی کنم اراد هم بره با اون یکی زنش زندگی کنه
+آرام مگه من دیشب باهات حرف نزدم اصن حرفامو متوجه شدی؟؟
_حرفاتو کاملا فهمیدم ولی من نمیتونم برم باهاش باز زندگی کنم...من دیگه نمیتونم با اراد ادامه بدم میرم دنبال زندگی خودم اونم بره دنبال زندگی خودش
+ارام متوجهی چی داری میگییی؟؟ بعد از چهارسال اراد پیدات نکرده که بزاره بری جدا ازش زندگی کنی
_اون غلط میکنه به زندگی من کار داشته باشه
+اون هنوز شوهرته
_کسی که با کمربند خانومشو میزنه اسمشو نباید گذاشت مَرد چه برسه به شوهر
+ببین خواهرِمن، بهت حق میدم هنوز از دستش ناراحت باشی من خودم هم تا مدت ها از دستش عصبانی بودم ولی اون بنده خدا هم مجبور بوده بخاطر جون بچت مجبور بوده اینکارارو بکنه اون...
خواست ادامه بده اصلا حوصلم نمیکشید پریدم وسط حرفشو گفتم
_محمدحسین خواهشا بس کن اصلا حوصله ندارم...اگه نمیخوای کلیدو بدی یه کلمه بگو نمیخوام کلیدو بدم منم میرم با بچه هام یجا دیگه زندگی میکنم...حرف من عوض نمیشه من با اراد دیگه زندگی نمیکنمممممم والسلام
محمدحسین نگاهی بهم کرد و سکوت کرد...تا خونه ی خودشون هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و وقتی رسیدیم کلیدی گرفت جلومو گفت
+بیا کلید خونه مامان...ولی ارام زود تصمیم نگیر اراد این مدت داغون شده
باز خواست نصیحت کنه که کلید رو از دستش گرفتم و گفتم
_ممنون
از ماشین پیاده شدم و به طرف در خونه رفتم که محمدحسین اومد درو باز کرد و من داخل شدم فاطمه رو بغلش کردم و بچه ها داشتن گوشه ی اتاق بازی میکردن زینب و امیرحسین جفتشون بزرگ شده بود رفتم اونارم بغلشون کردم وباهاشون یکم حرف زدم...رفتم طرف بچه های خودم اول بهار رو بغلش کردم و بعدم باران رو دلم براشون تنگ شده بود چقدر این سال ها دوریشون برام سخت بود... مهسا رو هم بغلش کردم و بلند شدم وایسادم مهسا بغلم بود و همونجور که دست بهار و باران رو گرفته بودم از فاطمه خدافظی کردم و از خونه اومدم بیرون
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•