|
همیشه قدیمیا میگفتن
قدر ِ
داشته هاتو بدون ؛
آخــِه
ما وقتی دو ساعتتت قحطیبرقو
نا شکری کردین ؛
کردنش پنج ساعت 💀💕 .
ــــــــ ــ
پ.ن : خواستم بهتون بگم
حرف بزرگترتون ُ
گوش بدینن ، عارهه خــُولاصــِه 🗿 .
-
|
عـَهدمیبندیم کههه ؛ انتقام ِ
خونپاکشما
وَ همهی شهیدان ِ این دو جنگ
را از
قاتلین جنایتکاروبیآبرو بگیریم .
[ این انتقام ،
خواست مــِلت ماست ُ بهطور ِ
حتمی ،
باید صورت بگیرد🕶👊🏿 ]
ـــــــ ــ
ـــآســِدمــُجتبـیٰـــ
-
شما آقامونو شهید کردید بجاش:
خامنه ای جوان شد
خمینی هم جوان شد
این اسلام انقدر زنده هست که مرداشم جوان کنه☺️❤️
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۱
✨آراد✨
تکیه به ماشین داده بودم و داشتم کلافه سیگار میکشیدم ارام کاملا عوض شده بود اون ارامی که من چهارسال پیش میشناختم هیچ شباهتی به ارام الان نداشت نمیدونسم چیکار کنم کلافه سرمو انداخته بودم پایین که محمدحسین به شونم زد وقتی سرمو آوردم بالا گفت
+ ارام هیچ جوره راضی نمیشه
میخواستم برم سمتش باز باهاش حرف بزنم که مثل همیشه محمدحسین جلومو گرفت نزاشت برم کلافه گفتم
_ حداقل برم بچه هامو ببینم میدونی چند روزه ندیدمشون ؟
+ خیلی خب باشه برو خونه ما با فاطمه هماهنگ میکنم ببینیشون منم ارامو میبرم دنبال خودم تا تو بتونی ببینیشون
سری تکون دادم و نگاهمو سمت ارام دادم و رفتم سوار ماشین شدم روندم سمت خونه فاطمه
وقتی رسیدم رفتم زنگ درو زدم که فاطمه خانوم درو بازکرد رفتم داخل همون موقع بهار و باران با خوشحالی اومدن سمتم روی پاهام نشستم تا بتونم بغلشون کنم
× بااابااایییی جونممم کجا بودییی دلم برات تنگ شده بودد
_ ای جانم عزیز دلممم ببخشید باباجون کار مهم داشتم نشد بیام پیشتون.. مهسا کجاست ؟
× خوابه بابایی
_ عه ! خب پس بزارین من برم پیشش و بیام
دوتاشون نشستن روی مبل منم رفتم اتاقی که مهسا توش بود دیدم خوابیده روی تخت و پتو از روش کنار رفته لبخندی زدم و رفتم کنارش پتوشو درست کردم موهاشو نوازش کردم به صورتش خیره شدم چقدر شبیه منه بهار و بارانم شبیه ارام بودن
همنیطور که داشتم به مهسا نگاه میکردم فکری به سرم زد...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۲
✨آراد✨
اره ،باید این کارو میکردم مجبور بودم تنها راه همین بود
اروم مهسا رو صدا زدم و یکم باهاش حرف زدم و بغلش کردم رفتم بیرون و رو به بهار و باران جوری که فاطمه خانوم شک نکنه گفتم
_ قشنگای من پاشین میخایم بریم بستنی بخوریم
هر دوتاشون جیغی از سر خوشحالی کشیدن و رفتن اماده شدن و باهمدیگه رفتیم سمت در فاطمه خانوم اومد پیشمون و نگران نگاهم کرد و گفت
+ کاش میزاشتین محمدحسین و آرام بیان بعد برین
نزاشتم حرفی بزنه
_ نگران نباشین زود میایم
سری تکون داد و منم با بچه ها رفتیم بیرون از خونه و سوار ماشین شدیم
روبروی بستنی فروشی نگه داشتم و گفتم
_ خب خب بگین ببینم بستنی چی دوس دارین؟؟
هر سه تاشون باهم گفتن
× شکلاتییی
تک خنده ای کردمو گفتم
_ چشممم الان میرم میگرم و میاممم شمام بشینین به چیزی دست نزنین خب ؟
سری تکون دادن منم پیاده شدم براشون بستنی گرفتم دادم بهشون خودمم سوار شدم و حرکت کردم
بعد از ۲۰ دیقه نگه داشتم مهسا گفت
× اینجا کجاست؟ مگه قرار نبود بریم خونه دایی ؟
_ چرا عزیزم اونجا هم میریم فعلا بیاین بریم خونمون بازم میبرمتون خونه داییتون باشه ؟
× مامان چی پس ؟
کلافه گفتم
_ اونم میادش پیشمون دخترم پیاده بشین
دیگه چیزی نگفتن و پیاده شدیم رفتیم داخل خونه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۳
✨آرام✨
یکساعتی بود که با محمدحسین تو خیابونا دور میزدیم دیگه کلافه شده بودم گفتم
_ محمدحسین بسه دیگه سرم گیج رفت هی از این خیابون به اون خیابون بسه دیگه بریم خونه تون میخام بچه هامو ببینم
+ باشه عزیز من، میخاسم یکم حالت بهتر بشه بعد بریم
_ خوبم خوبم بریم خواهشا
سری تکون داد و رسیدیم خونه شون
زودی پیاده شدمو رفتم زنگ درو زدم و رفتم بالا فاطمه درو باز کرد و دستپاچه گفت
+ س..سلام خوبیی؟
لبخندی زدمو گفتم
_ سلام عزیزم حالت خوبه توو؟
+ آ..آره خوبم بیا تو
رفتم تو خونه و جوابشو دادم
_ مرسی میخاستم بیام بچه هارو بردارم ببرم و ازت تشکر کنم این چند روز خیلی زحمت کشیدی
+ نه بابا چه زحمتی کجا میخای بری چه عجله ایه ؟
با لبخند گفتم
_ نه دیگه دستت درد نکنه بچه ها کجان ؟ چرا صداشون نمیاد نکنه خوابن ؟
چیزی نگفت که برگشتم سمتش همون موقع محمد حسین اومد داخل
لبخند از لبم پرید با استرس رفتم سمت اتاقا یکی یکی درا رو باز میکردم و وقتی اتاقو خالی میدیدم قلبم تیر میکشید
برگشتم پیش فاطمه و گفتم
_ فا..فاطمه.. بچه هام کجان ؟؟
سرشو انداخت پایین رفتم سمتش گفتم
_ چرا چیزی نمیگی هان ؟؟ توروخدا یه چیزی بگو بچه هام کجاننن؟؟
محمدحسین اومد پیشم گفت
+ باشه اروم باش عزیزم بیا بشین اینجا
منو برد سمت مبل و به زور نشوندم حالم بد بود و اینام هیچی نمیگفتن
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•