🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۱
✨آراد✨
تکیه به ماشین داده بودم و داشتم کلافه سیگار میکشیدم ارام کاملا عوض شده بود اون ارامی که من چهارسال پیش میشناختم هیچ شباهتی به ارام الان نداشت نمیدونسم چیکار کنم کلافه سرمو انداخته بودم پایین که محمدحسین به شونم زد وقتی سرمو آوردم بالا گفت
+ ارام هیچ جوره راضی نمیشه
میخواستم برم سمتش باز باهاش حرف بزنم که مثل همیشه محمدحسین جلومو گرفت نزاشت برم کلافه گفتم
_ حداقل برم بچه هامو ببینم میدونی چند روزه ندیدمشون ؟
+ خیلی خب باشه برو خونه ما با فاطمه هماهنگ میکنم ببینیشون منم ارامو میبرم دنبال خودم تا تو بتونی ببینیشون
سری تکون دادم و نگاهمو سمت ارام دادم و رفتم سوار ماشین شدم روندم سمت خونه فاطمه
وقتی رسیدم رفتم زنگ درو زدم که فاطمه خانوم درو بازکرد رفتم داخل همون موقع بهار و باران با خوشحالی اومدن سمتم روی پاهام نشستم تا بتونم بغلشون کنم
× بااابااایییی جونممم کجا بودییی دلم برات تنگ شده بودد
_ ای جانم عزیز دلممم ببخشید باباجون کار مهم داشتم نشد بیام پیشتون.. مهسا کجاست ؟
× خوابه بابایی
_ عه ! خب پس بزارین من برم پیشش و بیام
دوتاشون نشستن روی مبل منم رفتم اتاقی که مهسا توش بود دیدم خوابیده روی تخت و پتو از روش کنار رفته لبخندی زدم و رفتم کنارش پتوشو درست کردم موهاشو نوازش کردم به صورتش خیره شدم چقدر شبیه منه بهار و بارانم شبیه ارام بودن
همنیطور که داشتم به مهسا نگاه میکردم فکری به سرم زد...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۲
✨آراد✨
اره ،باید این کارو میکردم مجبور بودم تنها راه همین بود
اروم مهسا رو صدا زدم و یکم باهاش حرف زدم و بغلش کردم رفتم بیرون و رو به بهار و باران جوری که فاطمه خانوم شک نکنه گفتم
_ قشنگای من پاشین میخایم بریم بستنی بخوریم
هر دوتاشون جیغی از سر خوشحالی کشیدن و رفتن اماده شدن و باهمدیگه رفتیم سمت در فاطمه خانوم اومد پیشمون و نگران نگاهم کرد و گفت
+ کاش میزاشتین محمدحسین و آرام بیان بعد برین
نزاشتم حرفی بزنه
_ نگران نباشین زود میایم
سری تکون داد و منم با بچه ها رفتیم بیرون از خونه و سوار ماشین شدیم
روبروی بستنی فروشی نگه داشتم و گفتم
_ خب خب بگین ببینم بستنی چی دوس دارین؟؟
هر سه تاشون باهم گفتن
× شکلاتییی
تک خنده ای کردمو گفتم
_ چشممم الان میرم میگرم و میاممم شمام بشینین به چیزی دست نزنین خب ؟
سری تکون دادن منم پیاده شدم براشون بستنی گرفتم دادم بهشون خودمم سوار شدم و حرکت کردم
بعد از ۲۰ دیقه نگه داشتم مهسا گفت
× اینجا کجاست؟ مگه قرار نبود بریم خونه دایی ؟
_ چرا عزیزم اونجا هم میریم فعلا بیاین بریم خونمون بازم میبرمتون خونه داییتون باشه ؟
× مامان چی پس ؟
کلافه گفتم
_ اونم میادش پیشمون دخترم پیاده بشین
دیگه چیزی نگفتن و پیاده شدیم رفتیم داخل خونه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۳
✨آرام✨
یکساعتی بود که با محمدحسین تو خیابونا دور میزدیم دیگه کلافه شده بودم گفتم
_ محمدحسین بسه دیگه سرم گیج رفت هی از این خیابون به اون خیابون بسه دیگه بریم خونه تون میخام بچه هامو ببینم
+ باشه عزیز من، میخاسم یکم حالت بهتر بشه بعد بریم
_ خوبم خوبم بریم خواهشا
سری تکون داد و رسیدیم خونه شون
زودی پیاده شدمو رفتم زنگ درو زدم و رفتم بالا فاطمه درو باز کرد و دستپاچه گفت
+ س..سلام خوبیی؟
لبخندی زدمو گفتم
_ سلام عزیزم حالت خوبه توو؟
+ آ..آره خوبم بیا تو
رفتم تو خونه و جوابشو دادم
_ مرسی میخاستم بیام بچه هارو بردارم ببرم و ازت تشکر کنم این چند روز خیلی زحمت کشیدی
+ نه بابا چه زحمتی کجا میخای بری چه عجله ایه ؟
با لبخند گفتم
_ نه دیگه دستت درد نکنه بچه ها کجان ؟ چرا صداشون نمیاد نکنه خوابن ؟
چیزی نگفت که برگشتم سمتش همون موقع محمد حسین اومد داخل
لبخند از لبم پرید با استرس رفتم سمت اتاقا یکی یکی درا رو باز میکردم و وقتی اتاقو خالی میدیدم قلبم تیر میکشید
برگشتم پیش فاطمه و گفتم
_ فا..فاطمه.. بچه هام کجان ؟؟
سرشو انداخت پایین رفتم سمتش گفتم
_ چرا چیزی نمیگی هان ؟؟ توروخدا یه چیزی بگو بچه هام کجاننن؟؟
محمدحسین اومد پیشم گفت
+ باشه اروم باش عزیزم بیا بشین اینجا
منو برد سمت مبل و به زور نشوندم حالم بد بود و اینام هیچی نمیگفتن
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۴
✨ارام✨
داد زدم
_ده یه چیزی بگین دیگههه بچه هامو بدین میخام برممم
محمد حسین گفت
+ فاطمه بهش بگو
× آقا اراد با محمدحسین هماهنگ کرده بود اومد اینجا تا بچه هارو ببینه بعدش بچه هارو برد براشون بستنی بگیره و بیان دوباره اینجا ،یک ساعت گدشته ولی خبری ازش نیست زنگشم زدم گوشیش خاموش بود
اینبار محمدحسین گفت
+بچه هارو کجا برد؟؟؟ من بهش گفتم بیاد بچه هارو ببینه و بره چرا بردشون؟؟
×گفت میرن بستنی بخورن
اینبار عصبانی گفتم
_تو اونو نمیشناسیییی؟؟اصن چرا گذاشتین بدون هماهنگی با من بیاد اینجااااا؟؟ معلوم نیس بچه های منو کجا بردهههه؟؟ زنگش بزن محمدحسین
محمدحسین گوشیشو در اورد و شمارشو گرفت و چند ثانیه بعد گفت
+خاموشه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۵
✨ارام✨
شمارشو گرفت و چند ثانیه بعد گفت
+خاموشه
_ای خدااااا بچه های منو چیکار کردهههه؟؟
حالم بد بود فاطمه نزدیک بود گریش بگیره انگار کسی جز محمدحسین رو پیدا نکردم تا سرزنشش کنم جلو رفتم و گفتم
_تو اصن به چه حقی گذاشتی بیاد اینجا بچه هارو ببینه که الان به بهونه ی بستنی معلوم نیس بچه های منو کجا برده
محمدحسین چیزی نمیگفت و پشت سر هم به اراد زنگ میزد یهو صدای محمدحسین اومد
+معلوم هست کجاییی؟؟ بچه هارو کجا بردی؟؟
داشتم به محمدحسین نگاه میکردم تا بفهمم کجا بچه هامو برده
+اراد این کار راهش نیست بچه هارو بردار بیار
دیگه نتونستم صبر کنم پرسیدم
_چی میگه؟؟ بچه هارو کجا برده؟؟؟
محمدحسین گوشیو فاصله داد و کلافه گفت
+میگه اگه بچه هارو میخوای بیا خونه
_غلط کرده...منو تهدید میکنهههههه
دستمو دراز کردم تا گوشیو بهم بده گوشیو گذاشت کف دستم...گوشیو گذاشتم دم گوشم و با صدای بلند گفتم
_بچه های منو کجاااا بردییییی؟؟؟
+سه تاشون توی خونه پیش من هستن اگه میخوایی ببینیشون و پیششون باشی بیا خونه
_کثافت بی همه چیز به چه حقی منو تهدید میکنییییییی؟؟ تو لیاقت نداری ازشون محافظت کنی که اگه میتونستی هیچکدوم از اون اتفاقا نمیفتاد...بچه هامو بردار بیار
+تو هر چی میخوای بگی بگو ولی بچه ها پیش منن میخوای ببینیشون پاشو قشنگ بیا خونه نه منو اذیت کن و نه خودتو نه بچه هارو
بلافاصله بعد از حرفش گوشیو قطع کرد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۶
✨آرام✨
عصبانی گوشیو انداختم روی مبل و عصبی لب زدم
_تو روحت ارااااد
فاطمه اومد جلو و خواست چیزی بگه که دستمو به نشانه ی سکوت بالا اوردم و گفتم
_هیچی نگو فاطمه بزار فک کنم ببینم چه خاکی تو سرم بریزمممم
نشستم روی مبل و سرمو بین دستام گرفتم کسی حرف نمیزد و سکوت کرده بودن و من عصبانی بودم یهو دستمو مشت کردم و چندبار محکم زدم روی مبل تا عصبانیتمو خالی کنم بعد از اینکه چندبار دستمو محکم کوبوندم روی مبل یهو دستم توی هوا توسط محمدحسین گرفته شد نگاهش کردم که لب زد
+اروم باش
چیزی نگفتم و کلافه و با اخم چشمامو بستم و روی هم فشار دادم و گفتم
_چیکار کنم محمدحسین؟
+چاره ای نداری باید بری خونه
چشمامو باز کردم و گفتم
_ببینم نکنه اصن باهمدیگه دست به یکی کردین که منو زوری بفرستین برم باهاش زندگی کنممممم؟؟؟ ارهههه؟؟ چرا اینقدر شماها منو اذیت میکنینننن؟
+نه باور کن من فقط بهش گفتم بیاد بچه هارو ببینه و بره خودش اینکارو کرده
کلافه سرمو گذاشتم روی پاهام و چند دقیقه بعد بلند شدم و گفتم
_پاشو بریم ببینم چی میخواد
محمدحسین بلند شد و از خونه اومدیم بیرون سوار شدیم و وقتی رسیدیم پیاده شدم و رفتم سمت در خونه ایفون رو چندبار زدم و با پام به در لگد میزدم و همون موقع درو با ایفون باز کرد وارد خونه شدم و عصبی از حیاط گذشتم و در خونه رو با شتاب باز کردم که اراد از یکی از اتاقا اومد بیرون و به طرفم اومد...عصبی لب زدم
_بچه هام کجان؟؟؟
+سلام عزیزم خوش اومدی
_ببند دهنتو میگم بچه هام کو؟؟؟
+تو اتاقن
به طرف اتاق رفتم و بچه ها با دیدنم خوشحال به طرفم اومدن و من بغلشون کردم چند دقیقه بعد با بچه ها از اتاق اومدم بیرون و به طرف در رفتم و دستگیره رو گرفتم و کشیدم پایین که باز نشد چندبار دیگم امتحان کردم که نشد عصبی برگشتم طرف اراد ،بیخیال نشسته بود روی مبل و داشت شبکه های تلوزیون رو بالا پایین میکرد و سیگار میکشید
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۷
✨آراد✨
تنها راهی که میتونستم بکشونمش توی خونه همین بود که خداروشکر جواب داد و اومد توی خونه و به محمدحسین هم گفتم بره ....نمیخواستم در خونه رو قفل کنم ولی چاره ای دیگه نداشتم نمیتونستم بزارم از اینجا بره دیگه از دستش نمیدادم فعلا چند وقتی باید زوری توی خونه نگهش دارم و کم کم کاری کنم که گذشته رو فراموش کنه و منو ببخشه فقط فعلا باید زوری اینجا نگهش دارم حتی به زور و در حالی که میدونستم اذیت میشه ولی دیگه نمیزارم بره...در خونه رو قفل کردم و نشستم روی مبل و خودم رو مشغول بالا پایین کردن کانال های تلوزیون نشون دادم و سیگار میکشیدم ولی تمام حواسم پیش ارام بود....از اتاق اومد بیرون و با بچه ها به سمت در رفت و وقتی خواست بازش کنه نشد چندبار دیگم امتحان کرد و وقتی فهمید من درو قفل کردم عصبی به سمتم اومد و گفت
_چرا درو قفل کردیییی؟؟ بلندشو بازش کن
نگاهمو دادم بالا چادرش افتاده بود روی شونش و داشت عصبانی به من نگاه میکرد اروم لب زدم
_کجا میخوای بری؟؟
+هرجا غیر از اینجااا
سیگارو خاموش کردم و بلند شدم وایسادم و گفتم
_اگه میخواستم بزارم بری مگه روانی بودم بچه هارو اوردم اینجا که تورو بکشونم اینجا
+پس نقشت این بوده که منو بکشونی اینجا و دیگه نزاری برم
_اره
+زندانی اوردی مگهههه؟؟؟ اسیریتم؟؟؟
نمیخواستم بچه ها ببینن داریم بحث میکنیم رو کردم بهشون و گفتم
_خوشگلای بابا برین توی اتاق با اسباب بازی هاتون بازی کنین منم الان میام مشتریتون میشم
سه تاشون خوشحال رفتن توی اتاق و من سرمو برگندوندم سمت ارام و گفتم
_نه فقط زنمو برگندوندم سر خونه زندگی خودش بجا اینکه اواره باشه
تک خنده ی تلخی کرد و گفت
+چند سال پیش باید نگران اوارگی من میبودی نه الان...الان دیگه خیلی دیرهههه
_خودت فرار کردی
+اها! فرار نمیکردم که میکُشتیم و جنازمو شبانه میرفتی خاک میکردیی؟؟؟ اینو میخواستیی؟؟
_ببین اتفاقات قبلا دیگه گذشته مهم الانه...الان من دوستت دارم نمیخوام دوباره از دستت بدم برا همین در خونه رو قفل کردم برا همین اینجوری کشوندمت توی خونه من نمیدونم اینو چیجوری باید به تو حالی کنم
+دوست داشتنت بخوره تو فرق سرت
_ارام میشه به من توضیح بدی چرا نمیخوای کنار من زندگی کنی؟؟ مگه تو حقیقت اون روزا رو نمیدونییی؟؟ پس چرا الان میخوای ازم جداشی؟؟؟
+چند سال پیش بعد از دستگیری پارسا باید ازت جدا میشدم که نه بچه ای این وسط بود و نه تو الان به اجبار منو اینجا نگه داشته بودی نه هیچکدوم از این اتفاقا میفتاد
_چرا اینقدر از من بدت میاد؟؟؟
+یعنی تو نمیدونی؟؟ جدایی از اون اتفاقاتی که مجبور بودی، ۱۶ سال منو دزدیدی، باعث مرگ پدرم شدی، باعث سکته ی مامانم شدی که در نهایت مُرد ، باعث مرگ مهراد شدی و باعث وضع اعصاب و روان و قلب من که الان باید داروخونه رو بخورم شدی...تازه اینا جدایی از اون اتفاقاتیه که مجبور بودی تو اصن روت میشه تو چشمای من نگاه کنی و بپرسی چرا ازم بدت میاد و چرا میخوای ازم جدا شییی؟؟؟ من نمیدونم این قاضیه با این همه کثافت کاری های تو چرا حکم داد من بیام با چنین ادمی زندگی کنم
شرمنده گفتم
_ارام اتفاقات دزدیده شدن تو و انتقام من از خانوادت خیلی وقته به نظرم حل شده چه بین خودمون چه بین خانوادت
+حل شده ولی فراموش که نشده
_خب حالا من چه خاکی تو سرم بریزمممم؟؟ هاننن؟؟ چیکار کنم تو مثل قبلا برگردی سر زندگیمون؟؟
+هیچکاری...چون برنمیگردم...قبلا هم بهت گفتم آرامی که تو میشناختی مُرده
چیزی نگفتم و چند دقیقه بینمون سکوت بود که ارام گفت...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•