🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۹۴
🍃چندروزبعد🍃
✨آرام✨
وضعیت این چند روز هیچ تغییری نکرده بود همچنان در خونه قفل بود و برای پنجره ها نرده بود...من نمیتونستم ببخشمش نمیتونستم به این سادگی ازش بگذرم...این چند روز باهاش زیاد حرف نمیزدم و تا میتونستم بهش بی توجهی میکردم با بچه ها حرف میزدم باهاشون بازی میکردم زندگیمو میکردم ولی تا جایی که میشد با اراد حرف نمیزدم و معلوم بود حرصش گرفته ولی اصلا این چیزا برای من مهم نبود؛ میخواست منو به زور اینجا نگه نداره تقصیر خودشه
عصر بود که من مشغول شونه کردن موهای بهار شدم همینجور که مشغول شونه کردن بودم اراد اومد توی اتاق و نشست روی تخت حتی نگاهشم نکردم و به شونه زدنم ادامه دادم چند دقیقه بعد گفت
+کارهاتو بکن یکم بریم بیرون
جوابی بهش ندادم و حتی نگاهشم نکردم که باز گفت
+میشنوی چی میگمممم؟؟
باز چیزی نگفتم که نفسشو یجا بیرون داد و گفت
+الان اوا میاد پاشو اماده شو
اینو که گفت متوجه شدم نمیخواد بچه ها باهامون بیاد نگاهش کردم و بالاخره گفتم
_مگه کجا میخوای منو ببری که بچه ها نباید بیان؟؟؟
+میخوایم بریم دُور دُور
با اخم نگاهش کردم و گفتم
_با من شوخی نکن جدی پرسیدم
خندشو جمع کرد و گفت
+میخوام یکم ببرمت بیرون حال و هوات عوض شه بچه هام نیان
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم
_من نمیام به اوا هم بگو نمیخواد بیاد
+ارام اذیت نکن میگم پاشو یکم بریم بیرون
عصبی گفتم
_تو داری منو اذیت میکنی میگم نمیخوام بیامممم
میخواستم ادامه بدم که چشمم به بچه ها خورد داشتن مارو نگاه میکردن بخاطر اونا کوتاه اومدم و دیگه با اراد کَل کَل نکردم بعد از اینکه موهای هر سه تاشونو شونه کردم و قشنگ بستم براشون صدای زنگ ایفون اومد حتما اوا اومده از اتاق نرفتم بیرون و چند دقیقه بعد اوا اومد توی اتاق
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۹۵
✨آرام✨
اول بچه هارو بغل کرد و یکم قربون صدقشون رفت و من بی احساس نگاه میکردم بعد از اون به طرف من اومد و یکم باهام حرف زد و بالاخره با اراد از خونه اومدم بیرون...اصلا حوصله نداشتم و بی حوصله رفتم نشستم عقب اراد سوار ماشین شد و نگاهی از توی ایینه بهم کرد و گفت
+من شوهرتم ارام میری عقب میشینی؟؟
از پنجره به بیرون نگاه کردم و چیزی نگفتم که باز صدای نحسشو شنیدم
+پاشو بیا جلو
حوصلشو نداشتم برا همین گفتم
_همینجا راحتم
+من راحت نیسم
_مشکل خودته، به من چه
نفسشو یجا بیرون داد و استارت زد و حرکت کرد منم بی حرف سرمو به شیشه تکیه دادم و بیرون رو نگاه کردم و اراد به محض حرکتش یه ریز حرف میزد از این چهارسال میگفت که اوضاع چجوری بوده از اوا و محمدحسین میگفت از بهار و باران میگفت که این چهارسال چیکار میکردن و حتی در مورد من چیا میگفتن دیگه کلافم کرده بود نگاهش کردم و گفتم
_میشه خفه شیییی
نگاهم کرد و دیگه چیزی نگفت منم بی حوصله سرمو به پنجره تکیه دادم و چشمامو بستم مدتی بعد ماشینو نگه داشت چشمامو باز نکردم ولی صدای در اراد رو شنیدم که باز شد و دوباره بسته شد منتظر شدم در منو باز کنه ولی صدایی نیومد فقط صدای اینکه درو قفل کنه اومد چشمامو باز کردم و دیدم اراد رفت توی مغازه ی بستنی فروشی هوففففففف چشمامو بستم و چند دقیقه بعد در ماشین باز شد و اراد نشست و احساس کردم دستش به طرف من دراز شد و صداش اومد
+آرام!
چشمامو باز کردم و دیدم لیوان شربتی جلوم گرفته یه نگاهی بهش انداختم و سرمو برگندوندم و نگاهمو به بیرون دوختم که باز صداش اومد
+بگیر
همونجور که به بیرون نگاه میکردم لب زدم
_نمیخوام
+آرام میگم بگیر بخور
جوابشو ندادم که از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد و نشست کنارم و باز لیوان رو گرفت طرفم و گفت
+بگیر
عصبی نگاهش کردم و دستمو دراز کردم و لیوان رو ازش گرفتم و پنجره رو کشیدم پایین و پرتش کردم بیرون و عصبی گفتم
_خوب شد؟؟؟
ناباور نگام کرد شاید فکر کرده منو بیاره بیرون و بخواد یه ریز حرف بزنه و بره کوفت و زهرمار برا من بیاره بخورم کثافت کاری هاشو فراموش میکنم...عصبی ادامه دادم
_برو خونه هی اونوخ تالا از این خیابون یه اون خیابون
یکم نگام کرد و پیاده شد و رفت نشست پشت فرمون و یه سیگار برداشت با اخم کمرنگی که بین ابروهاش داشت مشغول کشیدن سیگار شد... حرکت کرد و یه اهنگ بی کلام گذاشت منم نگاهمو به بیرون دادم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
هدایت شده از فِراق!🫀
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️
وقتی ازم بپرسن سهم شما از زندگی چیبود ؟ میگم:
غم ، اندوه ، فهمیدن اینکه خانواده در هر شرایطی پشتت نمیمونن ، فهمیدن اینکه هر رفیقی به پات نمیسوزه : ) ..
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..
هدایت شده از فِراق!🫀
زیارت نامه شهدا🕊
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ
اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ،اَلسَلامُ
عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ
عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ
عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ
العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ
اَبیمُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ ، بِاَبی
اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی
فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا
لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم .♥️