eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ عصبی بودم و اینکه زود عصبی میشدم اصلا دست خودم نبود و حوصله نداشتم...تا رسیدن به خونه آراد داشت سیگار میکشید وقتی رسیدیم خونه ماشینو برد توی حیاط و من پیاده شدم و به طرف در رفتم و اراد هم پشت سرم میومد هوا تازه تاریک شده بود در اتاق رو باز کردم و همه جا تاریک بود چند بار آوا رو صدا زدم و همین که لامپ رو روشن کردم صدای دست و جیغ بلند شد و برف شادی ریخت روی سرم...همه اومده بودن اینجا محمدحسین، فاطمه، بچه هاشون، شوهر اوا، ریحانه و خود اوا اومده بودن برا من تولد بگیرن هوفففف... اراد اومد رو به روم و لبخندی زد و دست گُل نرگسی گرفت جلوم با اینکه عاشق گل نرگس بودم ولی با اخم به اراد نگاه کردم پس برای همین دو ساعته منو از خونه برده بیرون و هی توی این خیابون ها تاب میده و حرف میزنه...من حوصله ی خودمم ندارم که برسه به بقیه اخه تولد این وسط چیهههه؟؟؟ من اعصاب خودمم ندارم با همشون سلام و احوالپرسی کردم و اروم گفتم _من خستم خدافظ به سمت اتاق رفتم میتونستم متوجه بشم چقدر همشون تعجب کردن و تا وقتی وارد اتاق بشم نگاه سنگین همشون روم بود...کلافه رفتم توی اتاق و نشستم روی تخت و چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و محمدحسین اومد توی اتاق و نشست کنارم نگاهش کردم که با لبخند گفت +الان این رفتارت یعنی ما از خونت بریم بیرون _این چه حرفیه داداش من فقط خستم حوصله‌ی این بچه بازی هارو هم ندارم در ضمن اینجام خونه ی آراده خودش مهمون دعوت کرده خودشم بره کارهاشو بکنه، به من چههه +ارام تولدته دیگه اذیت نکن _هه تولد؟؟ منظورت تولد آرامیه چند ساله مُرده؟؟؟ تا جایی که میدونم برای مُرده مراسم سالگرد میگیرن میرن بالای سر قبرش خرما میدن ناراحت گفت +آرام این چه حرفیه؟؟ تو که خداروشکر صحیح و سالمی لبخند تلخی زدم و گفتم _صحیح و سالم؟؟ نه محمدحسین؛ تو به آدمی که لبخند روی لب هاش نمیاد میگی صحیح و سالم؟؟؟ به ادمی که از شدت افسردگی دیگه گریه نمیکنه میگی صحیح و سالم؟؟ به آدمی که باید داروخونه رو بخاطر وضعیتش بخوره میگی صحیح و سالم؟؟؟ نه، نه؛محمدحسین اگه بخاطر بچه هام نبود تا حالا صد بار خودمو کشته بودم محمدحسین ناراحت گفت +ببین ارام ما هممون جمع شدیم تا حالتو خوب کنیم آراد واقعا نگرانته دوست داره مثل گذشتت شی اون دوستت داره _هه دوست داره؟؟؟ دوست داشتن بره بخوره تو فرق سرش...الان پاشو پنجره رو باز کن ببین چیکار کرده...نرده‌ی آهنی زده، در خونه رو قفل میکنه جوری که من حتی پامو نمیتونم توی حیاط بزارم اونوقت این دوست داشتنه؟؟؟ نه محمدحسین این دوست داشتن نیست این شکنجه اس... مگه آدم کسیو که دوسش داره عذاب میده؟؟؟ اون الان داره منو عذاب میده من اینجا دارم عذاب میکشم اونوخ تو اسم اینو میزاری دوست داشتن؟؟ چیزی نگفت که ادامه دادم... 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ چیزی نگفت که ادامه دادم _الان تولد گرفته که چییی؟؟ که بگه من دوستت دارم؟؟ با این کارهاش انتظار چی دارههه؟؟ اصن ای کاش من به دنیا نمیومدم...اون از اول کار و انتقامش اون از ازدواج اجباریمون و مخفی کردن بازداشت شدن پارسا، اون از ماجرای قاچاقش که چنین رفتاری با من داشت اون از ماجرای.... پرید وسط حرفم و گفت +قاچاق؟؟ _بله قاچاق ؛ شاهکار جدیدشونه که تو اطلاع نداشتی؛ چندسال پیش میخواسته قاچاقی وسیله وارد کنه که من نذاشتم و وقتی ماجرا رو فهمیده میاد میزنه توی گوشِ من و هرچی از دهنش در اومده گفته +من نمیدونستم _اره به تو نگفتم...کثافت کاری هاش که یکی دوتا نیست سکوت کرد که ادامه دادم _اون از ماجرای مُردن مهراد توی اون تصادف که تقصیر اراد بود و حتی نذاشت من بچمو یبار دیگه ببینم بعد خاکش کنه ماجرای چهارسال پیش و کارهاشو که دیگه نگم...بعد با این همه کثافت کاری انتظار داره الان من چیکار کنممم؟؟ انتظار داره برم بهش بگم اشکالی نداره عزیزم طوری نیست ؟؟...نه محمدحسین نه ؛من دیگه ارام سابق نیستم که با یه پشیمونی و عذرخواهی ساده ببخشمش و اون باز هم بره کثافت کاری کنه و فقط بلد باشه بیاد یه کلمه بگه ببخشید غلط کردم...نه محمدحسین نه، من دیگه کوتاه نمیام بسه دیگه هرچی بخشیدم محمدحسین بیچاره مونده بود چی جواب منو بده حرفام کاملا حقیقت بود و اون هیچی نمیتونست بگه بلند شد و گفت +خدافظ میخواست از اتاق بره بیرون که گفتم _محمدحسین من با هیچکس توی این خونه مشکلی ندارم تنها مشکل من آراده که متاسفانه هیچکدومتون نمیخوایین اینو قبول کنین...خواهشا رفتی بیرون به اراد بگو پنج کیلومتری این اتاق نیاد چون اصلا حوصلشو ندارم چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ چند دقیقه بعد صدای خداحافظی هاشون بلند شد همشون رفتن و اراد و بچه ها هیچکدومشون طرف اتاق نیومدن...قرصامو خوردم و انقدر نشستم روی تخت تا خوابم گرفت و دراز کشیدم خوابیدم نمیدونم ساعت چند چشمام باز شد حتی توان اینکه چشمامو باز نگه دارمو نداشتم ، چشمامو بستم و باز خوابم برد...دوباره بی حال بیدار شدم و باز خوابم برد...همینجور بیدار شدم و دوباه خوابم میبرد و هیچ جونی توی بدنم نداشتم حتی نمیتونستم یکی از انگشتاما تکون بدم ✨آراد✨ وقتی ارام اونجوری برخورد کرد خیلی ناراحت شدم تا حدودی بخاطر کارهاش بهش حق میدادم ولی اصلا فکرشم نمیکردم بخواد اینجوری جلوی آوا و داداشش بگه خستم و بره توی اتاق...بعد از اینکه محمدحسین از اتاق اومد بیرون اومد طرف من و اروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت +آرام خیلی از دستت ناراحت و عصبانیه این آرامی که من دیدم تو چه به زور هم اینجا نگهش داری چه باهاش راه بیایی به اون آرام سابق بر نمیگرده درضمن گفت بهت بگم پنج کیلومتری اتاق هم نری بعد از حرفش خداحافظی کرد و همشون رفتن کلافه بودم و اعصابم خورد بود منم تا یجا کِشش دارم خسته شده بودم دیگه...تا کی اینجوری ارام رو باید توی خونه نگه دارم و ازش جدا باشم؟؟ با اینکه به زور اینجا نگهش داشتم ولی جوری بی توجهی میکنه که انگار من وجود ندارم بچه هارو خوابوندم ولی خودم تا صبح نتونستم بخوابم و تا خود صبح کلافه داشتم سیگار میکشیدم بعد از نماز صبح اروم در اتاق رو باز کردم و دیدم ارام قشنگ روی تخت خوابیده؛ یکم نگاهش کردم و در اتاق رو اروم بستم و رفتم پیش بچه ها اونام هنوز خواب بودن کنارشون دراز کشیدم و دستمو کشیدم لای موهای مهسا قبلا همیشه دستمو لای موهای ارام میکردم هوففف...انقدر موهای مهسارو نوازش کردم تا خوابم برد با صدای بچه ها که داشتن میگفتن بابا چشمامو باز کردم و بهشون لبخندی زدم و بوسیدمشون بهشون صبحونه دادم و رفتن مشغول بازی شدن در اتاقی که ارام توش بود رو بار کردم و دیدم هنوز خوابه ساعت ۱۰ صبح بود و اون هنوز خواب بود...شاید خیلی خسته بوده بیدارش نکردم و گذاشتم بخوابه از خونه اومدم بیرون و رفتم یه سر به شرکت زدم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ چند ساعت بعد برگشتم خونه بچه ها هنوز داشتن بازی میکردن رفتم یه سر بهشون زدم آرام پیششون نبود یعنی هنوز خوابه؟؟ امکان نداره...رفتم در اتاق رو باز کردم و داخل شدم روی تخت هنوز خواب بود ترسیدم نکنه توی خواب اتفاقی براش افتاده باشه حدود ۲۰ ساعته توی اتاقه نمیتونه که انقدر بخوابه...یکم جلو رفتم و به صورتش نگاه کردم رنگش پریده بود دستمو گذاشتم روی مچ دستشو اروم تکونش دادم و صداش زدم، چشماشو اروم نیمه باز کرد و بی حال نگام کرد نگران گفتم _خوبی؟ جوابی نداد و چشماش بسته شد رفتم از یکی اتاقای دیگه دستگاه فشار رو اوردم و مشغول گرفتن فشارش شدم که چشماشو باز کرد و دوباره بی اختیار بسته شد...هینننننن فشارش خیلی پایینه پس بگو چرا انقدر خوابیده، ضعف کرده...از شانس من توی خونه سرم نداشتیم از خونه اومدم بیرون و رفتم سرم و یه چندتا تقویتی گرفتم و برگشتم رفتم توی اتاق...خوابش برده بود و چشماش بسته بود نشستم لبه ی تخت و دستشو گرفتم و اروم سوزن رو کردم توی دستش که چشماش باز شد و نگاه بی جونی به من کرد و باز چشماش بسته شد...دوتا تقویتی زدم توی سرمش و از اتاق اومدم بیرون و زنگ زدم غذا سفارش دادم و دوباره برگشتم توی اتاق نشستم لبه ی تخت و به صورت بی رنگ ارام نگاه کردم دستمو اروم کشیدم روی سرش چند دقیقه بعد چشماش باز شد و یه نگاهی به سرم توی دستش کرد و نگاهشو به من داد و چند ثانیه بعد باز چشماش بسته شد...ای خداااا این با خودش چیکار میکنهههه تا وقتی سرم تموم شه چندین بار چشماش باز و بسته شد... غذارو تحویل گرفتم و رفتم دوباره پیش ارام سرمش تموم شده بود اروم سوزن رو از توی دستش در اوردم و چند دقیقه دستمال رو فشار دادم تا خونش بند بیاد بعد از اون اروم صداش زدم که چشماش باز شد هنوز بی حال بود کمکش کردم تا بشینه و به تخت تکیش دادم و لب زدم _بهتری؟ حرفی نزد و من از اتاق رفتم بیرون و اول برا بچه ها غذا بردم و یه سینی هم بردم توی اتاق وقتی وارد اتاق شدم دیدم ارام نشستنی باز خوابش برده سینی رو گذاشتم روی تخت و رفتم اروم تکونش دادم و صداش زدم که چشماشو باز کرد و بی حال نگام کرد سریع قاشق رو پر برنج کردم و بردم نزدیکش که نخوردش... التماس وار لب زدم _توروخدا اذیت نکن بخورش ؛ببین حالتو ضعف کردی مریض میشی اینجوری؛ بخورش حرفی نزد و اروم دهنشو باز کرد بهش غذا دادم و اون دوباره خواست بخوابه که گفتم _آرام چته؟؟؟ میتونی حرف بزنی؟؟ صدای ضعیفش اومد که فقط یه کلمه گفت +خوبم _من فکر نمیکنم خوب باشی...جاییت درد میکنه؟ تب داری؟ دستمو گذاشتم روی پیشونیش تا بفهمم تب داره یا نه که خداروشکر تب نداشت 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ دستمو گذاشتم روی پیشونیش تا بفهمم تب داره یا نه که خداروشکر تب نداشت گفتم _تبم که نداری، میشه بگی چته؟؟ +خوابم میاد _تو که تا همین الان خواب بودی میدونی چند ساعته خوابیدی؟؟؟ بی حوصله دراز کشید و چشماشو بست نفسمو یجا بیرون فرستادم و یبار دیگه فشارشو گرفتم...فشارش خیلی پایین نبود، خوب هم نبود...رفتم یه چایی نبات درست کردم و برگشتم توی اتاق صداش زدم و نشوندمش معلوم بود حال و حوصله ی جر و بحث با منو نداره وگرنه تا منو از اتاق بیرون نمیکرد بیخیال نمیشد...چایی نبات رو بهش دادم خورد و بعد از اون دستشو کشید روی پیشونیش و چشماشو ماساژ داد صداش به گوشم رسید +بچه ها کجان؟ _توی اتاق دارن بازی میکنن +ساعت چنده؟ _ساعتم ۶ عصره دستشو دراز کرد و بسته قرصشو از روی عسلی کنار تخت برداشت و خورد اروم گفتم _درد داری؟ +به تو چه _خب اینجوری که معلومه بهتر شدی...خداروشکر نگاهم کرد و من گفتم _تا کی قراره به این کارهات ادامه بدی؟؟ +تو تا کی قراره منو اینجوری اینجا زندانی کنی؟؟ _جواب سوال من جواب سوال توم میشه با اخم بهم نگاه کرد که ادامه دادم _ارام خواهشا بس کن، تمومش کن دیگه، هم داری خودتو اذیت میکنی هم بچه هارو هم منو...به اندازه ی کافی با دوریت توی چند سال و بی توجهی اخیرت عذاب کشیدم بس نیست؟؟ تا کی میخوای به اینکارو ادامه بدی؟؟؟ بابا بخدا من دوستت دارم به جون سه تا دخترامون من دوستت دارم بی کی قسم بخورم که باور کنی؟؟؟ چیکار کنم تا دلت باهام صاف بشه؟؟؟ چه خاکی تو سرم بریزم تا مثل سابقت شی؟؟؟ بدون هیچ‌ احساسی نگاهم کرد و گفت +من هنوزم طلاق میخوام کلافه چشمامو روی هم فشار دادم این انگار حرفای منو نمیفهمه حرفای منو حالیش نمیشه انگار نمیخواد قبول کنه ای خدااااا _تو انگار نمیفهمی من چی دارم میگمممم؛ دارم میگم چیکار کنم دلت باهام صاف بشه میگی طلاق میخوامممم؟؟ چیزی نگفت و بلند شد و از اتاق رفت بیرون کلافه سرمو بین دستام گرفتم و فشار دادم منم تا یه حدی میتونم تحمل کنم دیگه داشت فراتر از تحملم میشد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ شب اصلا خوابم نبرد و تا صبح سیگار میکشیدم ولی اروم نمیشدم صبح زود از خونه زدم بیرون و در خونه رو قفل کردم رفتم شرکت و یه سری کارهای اونجارو کردم و اصلا نفهمیدم چیشد که سرمو گذاشتم روی میز و خوابم برد با صدای زنگ گوشی چشمامو باز کردم خواستم صاف بشینم ولی همه ی بدنم درد میکرد اروم صاف نشستم و موبلیلمو برداشتم و نگاهی کردم محمدحسین بود دستی به چشمام کشیدم و جواب دادم که صداش توی گوشی پیچید +به به سلام بر شوهر خواهر خودممم احوالت؟؟ موفق شدی؟؟ _سلام چیشده کبکت خروس میخونه؟؟ +وااااا مگه باید اتفاقی افتاده باشه که اینجوری حرف بزنم؟؟ _نه ولی خیلی وقته اینجوری حرف نزدی؟؟ +الان بده؟؟؟ _نه اوکیه کاری داشتی؟ +پرسیدم ازت جواب ندادی...میگم موفق شدی؟؟ ارام کوتاه اومد؟ اهی کشیدم و گفتم _نه هنوز نمیدونم باید چیکار کنم هیچ جوره باهام راه نمیاد مکثی کرد و گفت +هوممم...یه خبر برات دارم _چه خبری؟ +فردا شب دعوت شدیم یه جایی چون شماره ی شماهارو نداشتن به من گفتن من بهتون بگم متعجب گفتم _کجا؟ +خونه‌ی دایی رضا دایی ارامه یکم فکر کردم یادم نمیومد اخرین بار کی دیده بودمش یا اصلا دیده بودمش یا نه که محمدحسین ادامه داد +قبل از فوت مامان توی سال چندباری بهشون سر میزدیم که بعد از فوت مامان یکم رفت و امدمون کم شد الانم نمیدونم چیشده که دعوتمون کرده چیزی نگفتم که محمدحسین گفت +نمیخوای چیزی بگی؟؟ _چی بگم اخه؟؟ چیکار میتونم بکنم؟؟ +تو انگار متوجه نیسییی میگم رفت و امدمون بعد فوت مامان کم شده یعنی اتفاقات بین تو و ارام رو در جریان نیستن _خیلی خب بهتر که در جریان نیستن +اراد نمیفهمی چی میگم نههه؟؟ میگم دعوتتون کرده از ماجرای تو و ارام هم خبر نداره یعنی شما مجبورین فردا شب اونجا طوری وانمود کنید که عاشق همید _خب یعنی‌‌‌‌.... +اره دیگه ارام مجبوره چند ساعت اونجا یکم خشن برخورد کردنشو کنار بزاره _خب چه فایده ای داره برا چند ساعت؟؟ +بازم خوبه اراد _به نظرت ارام قبول میکنه اصن بیاد؟ +باید بیاد حرفی نزدم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام‌تقدیمتون🦋💙
هدایت شده از فِراق!🫀
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀 یه‌نیم‌نگاهی‌به‌پست‌ها شبتون‌در‌پناه‌اللّٰه .❤️
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیوی بشدت شلوغه اما همچنان پیامرسان زیبای ایتا😊👍🏼😐 رفقا واقعا تنها دلیل جواب ندادن پیوی ها و فعالیت کم همین ضعیف بودن ایتاس نزدیک سه هفته هس همینجوره نمیدونم چیکارش کنم دیگه😕💔 ممنون از درکتون ولی ادمینننن های عزیززززززززشما ک میتونید فعالیت کنید یه کم زود به زود فعالیت کنید خواهشا من خیلی دارم تلاش می‌کنم اما داخل همین دو سه هفته بخاطر آمار پایین فعالیت و نامنظم بودن کانال بیشتراز ۵۰الا۶۰تا ریزش داشته آدم میمونه چی بگه واقعا دیگه لطف کنید از فردا بیشتر فعالیت کنید اون موقع درس و امتحان داشتیم اما الان که نداریم دیگه چهار روز دیگه هم باز اول مهره باز بهونه درسیی😶😶😶⭕️