🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۰۷
✨آرام✨
با خوندن این متن ها ذهنم رفت سمت گذشته و ماجرای واقعی که محمدحسین برام تعریف کرد محمدحسین گفته بود که این مدت اراد هم عذاب کشیده با خودم گفتم خب کشیده باشه حقشه بعد از اون همه بلایی که سرم اورد
یه ندایی درونی جوابمو داد: خب اونم مجبور بوده بخاطر جون بهار اینکارو بکنه تو خودت بودی چیکار میکردی؟؟
تاحالا چندبار محمدحسین و آراد این سوال رو ازم پرسیده بودن ولی من جوابشو نمیدونستم... نمیخواستم قبول کنم که اراد هم اون زمان مجبور بوده و داشته عذاب میکشیده...دفتر رو بستم و گذاشتم روی تخت ولی چشممو نمیتونستم ازش بردارم تصمیم گرفتم ببرمش پیش خودم و همشو بخونم و ببینم آراد وقتی میبینه این دفترچه نیست واکنشش چیه چقدر این براش مهمه؟ فکر کنم تمام این مدت وقتی دلتنگ من میشده متن مینوشته...دفترچه رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و بردمش توی اتاق خودم و گذاشتم زیر پشتی و رفتم پیش بچه ها آوردمشون توی سالن و تمام مدت بهشون نگاه میکردم ولی حواسم جای دیگه ای بود
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای چرخیدن کلید توی قفل به خودم اومدم حتما آراد برگشته بود هوا تاریک شده بود...نرفتم توی اتاق و همونجا نشستم وارد خونه شد و درو پشت سرش قفل کرد من حتی نگاهشم نکردم یکم جلو اومد و گفت
+سلام
اروم جوابشو دادم
_سلام
+امروز محمدحسین....
نذاشتم حرفش تموم شه سریع گفتم
_میدونم خودم، لازم نیست بشینی برام سخنرانی کنی
انگار از رفتارم متعجب نشد چیزی دیگه ای نگفت و به طرف اتاق راه افتاد و حدود نیم ساعت بعد با هول و ولا از پله ها اومد پایین بدون توجه به من میرفت روی مبل و زیر مبل و اونجاهارو میدید احتمالا داشت دنبال دفترچه میگشت...حرفی نزدم و اون همینجور داشت اطراف خونه رو میگشت حتی از من هم نپرسید و من به روی خودمم نیوردم...بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه غذای بچه هارو کشیدم و بردم براشون خودم اصلا دلم چیزی نمیخواست برای همین لب به هیچی نزدم...بعد از شام بچه ها رفتم توی اتاق و هرکاری کردم افکار ولم نمیکرد منم چندتا قرص اعصاب و قرص خواب خوردم و به لطف این قرص ها خوابم برد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۰۸
✨آرام✨
فردا آراد از صبح تا شب توی خونه بود و اصلا پاشو از خونه بیرون نذاشت...ساعت ۸ شب بود که آراد اومد گفت حاضر شیم و میخواییم بریم با اعصاب خراب لباس بچه هارو عوض کردم و خودمم یکی از مانتوهامو پوشیدم و چادرمو سرم کردم و با بچه ها از اتاق اومدم بیرون قرص هامم برداشتم که اگه اتفاقی افتاد اونجا بخورمشون با اراد از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و من به اجبار جلو نشستم...انگار آدرس اونجارو قبلا محمدحسین بهش داده بود که به سمت اونجا حرکت میکرد وقتی رسیدیم همزمان با ما محمدحسین و فاطمه هم رسیدن با هم دیگه پیاده شدیم و من فقط بهشون سلام کردم از محمدحسین دلخور بودم که منو توی این وضعیت قرار داده همین که محمدحسین خواست زنگ رو بزنه یه فکری اومد توی سرم اینکه اگه اونجا پرسیدن که این سال ها کجا بودم من چی باید بگممم؟؟ با اینکه اصلا دلم نمیخواست با محمدحسین هم کلام بشم ولی جلو رفتم و پارچه ی آستین لباسشو گرفتم و یکم تکون دادم و نگاهش نکردم، بهم نگاه کرد و گفت
+چیه؟؟
_میخوام باهات حرف بزنم
+بگو
_تنها
دستشو که دراز کرده بود آیفونو بزنه رو پایین انداخت و از اونجا یکم دور شدیم و من پشت سرش میرفتم اصلا دلم نمیخواست کلمه ای باهاش حرف بزنم ولی برخلاف میلم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
_اگه اونجا..پرسیدن این چندسال من کجا بودم..چی بگم؟
محمدحسین یکم سکوت کرد و بعدش گفت
+اوممم...بگو که رفته بودی یه شهر دیگه ادامه تحصیل بدی
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم و گفتم
_ادامه تحصیل؟؟؟ من دیپلمم زوری گرفتم با اون اتفاقاتی که سال آخر برام افتاد به زور دوازدهمم خوندم اونوخ تو الان داری میگی بهشون بگم رفته بودم ادامه تحصیل بدمممم؟؟
+چی میخوای بگی خب؟؟ تنها چیزی که میتونی بگی همینه...نکنه میخوای بگی با شوهرم دعوام شد از خونه فرار کردم
عصبی گفتم
_من با اون دعوام نشد اراد خودش اول شروع کرد اون لیاقت عشق منو نداشت
+ارام الان وقت این حرفا نیست بیا بریم داخل منتظر ما هستن
اعصابم باز به هم ریخته بود و تنگی نفس اومده بود سراغم به محمدحسین گفتم
_تو برو من میام
میخواستم چندتا قرص بخورم بعد برم که محمدحسین با لحن خاصی گفت
+چراااا؟؟ آرام یه امشب رو باهامون راه بیا قشنگ بیا بریم خونه دایی
از اینکه با خودش فکر کرده بود که من میخوام فرار کنم و نیام خونه ی دایی حالم بد شد و اشک چشمامو پر کرد جوری که تار میدیدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۰۹
✨آرام✨
اشک چشمامو پر کرد جوری که تار میدیدم دستمو کشیدم به چشمم ولی بغضم خیلی زیاد بود لب زدم
_میترسی فرار کنم؟؟ میترسی نیام خونه دایی؟؟ چطور تبدیل شدی به چنین آدمی؟؟
از کیفم چندتا قرص در اوردم و خوردم و اسپری هم زدم و محمدحسین داشت منو نگاه میکرد بعد از کارم با بغض گفتم
_میخواستم قرص بخورم بعد بیام داخل
یه نگاه به آراد کردم و گفتم
_جناب سرهنگ بهت اجازه نداده منو تنها بزاری؟؟ برا همینه نرفتی؟؟ یا به من اعتماد نداری؟؟
مچ دستامو گذاشتم کنار هم و اورد بالا و گفتم
_دستنبد بهم نزدی...بزن تا خیالت راحت شه ،من که رسما زندانیتونم
دستامو کشیدم به چشمامو و ادامه دادم
_با اجازتون میرم
چرخیدم و از محمدحسین دور شدم اراد و فاطمه داشتن با تعجب نگاه میکردن و محمدحسین همونجا خشکش زده بود بدون توجه به هیچکدومشون دستمو گذاشتم روی زنگ و چند ثانیه بعد درو از طریق ایفون باز کردند... محمدحسین هم آشفته به طرفمون اومد هیچی نگفتم و باهمدیگه وارد خونه شدیم به استقبالمون اومدن و بعد از سلام احوالپرسی به اجبار کنار آراد نشستم و بچه هاهم رفتن بازی کنن چایی و میوه اوردن و تعارف کردن...بعد از اون اومدن پیش ما نشستن و یکم حرف زدیم دایی هم از پرسید که این چند وقت کجا بودم و چرا بهشون سر نزدم که منم همون جوابی که محمدحسین گفته بود رو بهشون دادم...اراد میوه پوست گرفت و بشقاب رو جلوم گرفت تا بردارم من گفتم
_نمیخوام
+بخور دیگه
_میگم نمیخوام آراد
دستشو ننداخت که اروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم
_تا حالا چنین زندانبانی ندیده بودم که برای زندانیش میوه پوست بگیره...خودت بخور جناب سرهنگ
چیزی نگفت انگار داشت از درون منفجر میشد از حرفم ولی جلوی خودشو گرفته بود
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۱۰
✨آرام✨
بشقاب رو گذاشت روی میز و دایی و محمدحسین داشتن باهم حرف میزدن و زندایی و فاطمه هم همینجور اصلا حالم جوری نبود که بخوام توی بحث های بیخودشون شرکت کنم...چند دقیقه بعد آیفون زنگ خورد و مدتی بعد آوا و امیرعلی و ریحانه اومدن داخل بعد از سلام و احوالپرسی اومدن نشستن، آوا کنار من نشست و میفهمیدم هی میخواد بهم چیزی بگه ولی نمیگفت در اخر خودم پرسیدم
_چیزی میخوای بگی؟؟
+هااا؟؟ من؟؟ آها اره یعنی نه...راستش نمیدونم بهت بگم یا نه
حدس زدن اینکه چی میخواست بگه خیلی آسون بود، گفتم
_اگه در مورد آراده نگو ولی اگه در مورد موضوع دیگه ایه بگو
+خب...درمورده آراده
_دستت درد نکنه آوا هیچی نمیخواد بگی چون به اندازه ی کافی از دست خان داداشت و داداش خودم این مدت کشیدم
مکثی کرد و گفت
+وضعیت زندگیت چجوریه؟؟
_یعنی الان باید باور کنم که تو از وضعیت زندگی من خبر نداری؟؟
چیزی نگفت که آروم جوری که فقط خودش بشنوه ادامه دادم
_همون خان داداشت که میخواستی راجبش با من حرف بزنی اسیری آورده فکر کرده من واقعا زندانیشم؛ هرچی در توی خونه هست که به بیرون راه داره درش رو قفل کرده، برای پنجره ها نرده زده که مبادا من حتی پامو توی حیاط نزارم، گوشیمو ازم گرفته که خدایی نکرده کاری نکنم که بتونم فرار کنم...اون فقط بلده زور بگه زورگویی جز ویژگی های ذاتیشه
میخواستم ادامه بدم اعصابم کامل به هم ریخته بود و اگه ادامه میدادم ممکن بود آرادی که کنارم نشسته بود را همینجا دو دستی خفش کنم...دیگه ادامه ندادم و چشمامو روی هم فشار دادم و دستی به سرم کشیدم آوا هم متوجه وضعیتم شد و دیگه ادامه نداد...اخه این مهمونی چی بود این وسط به هر سختی بود چند ساعت با اراد کنار اومدم و شام رو هم برام کشید و بعد از چند ساعت خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون؛ حالم اصلا خوب نبود و سرم درد میکرد ،نفس عمیقی کشیدم و باد سردی به صورتم خورد و باعث شد یکم از اون داغی درونم کم بشه...با محمدحسین بعد از اون ماجرا کلمه ای حرف نزدم و با فاطمه خداحافظی کردم ولی به محمدحسین هیچی نگفتم خودمم نمیدونم چرا اینجوری شده بودم و گاهی رفتارهام و عصبی شدنم اصلا دست خودم نیست...خسته شدم دیگه از این زندگی از آدماش از همه چییییی...سوار ماشین شدم و بچه ها هم عقب نشستن و اراد حرکت کرد هیچ حرفی تا خونه زده نشد خیلی دلم میخواست برم سر خاکِ مهراد بعد از فرارم نرفته بودم اونجا ولی نه غرورم اجازهی اینو میداد که به اراد بگم و نه دلم میخواست باهاش هم کلام بشم
وقتی رسیدیم پیاده شدم و با بچه ها رفتیم داخل و مستقیم من رفتم توی اتاق نمیدونم آراد توی چه وضعی بود و اصلا برام مهم نبود ولی دست خودم نبود که بهش فکر نکنم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۱۱
✨آرام✨
بعد از خوابوندن بچه ها هرکاری کردم خوابم نبرد دفترچه ای که مال آراد بود رو برداشتم و میخواستم بخونم نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواست بدونم چی نوشته...بازش کردم و متن هاشو میخوندم
"رفت ...
و آنجا بود که فھمیدم...
قرار نیست
تمام قصههای
عاشقانه
ختـم به خیر شوند..."
"نیستی
تنفس برایم دشوار شده
انگار هوا نیست
بغضهایم
گلویم را درد میآورند
تو با نبودنت،
قصد جان مرا کردهای..."
این متن اینقدر به دلم نشست که چندبار از روش خوندم و صفحه رو ورق زدم و رفتم صفحهی بعد و متن های قشنگ
"عطر تو
در هیچ عطاری یافت نمی شود
نیست که نیست ..
جادوی لبخندت
بر هیچ لبی نقش نمی بندد
نیست که نیست ..
بالا بلند
حتی بلندای آسمان
به بلندای قد تو
نیست که نیست ..
بی همتای من
اینجا هیچکس شبیه تو نیست ..."
چقدر متن هاش قشنگ بود و چقدر قشنگ توی نوشته هاش ابراز دلتنگی میکرد
"حل میشود
شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست
و نیست در عالم فدای تو
هر شب
به روز آمدنت فکر میکنم
هر صبح
بیقرار ترینم برای تو ..."
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
خیلی ها امسال نتونستن برن کربلا؛
خیلی ها امسال هم نتونستن برن کربلا..
و چه قدر تفاوت بین این دو جمله هست!!!
حسین جان
همون هایی رو طلبیدی که میخواستم گلهاشون رو براتون بیارم..
هدایت شده از فِراق!🫀
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️