🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۱
✨آراد✨
تب داشتم و از درون داغ بودم برای همین رفتم توی حیاط زیر بارون نشستم...اون زمانی که توی اتاق بودم و سر مهسا روی بازوم بود بیدار بودم ولی چشمامو بستم تا ارام فکر کنه خوابم
بعد از اینکه ارام سرشو گذاشت روی شونم خوابش برد و منم چند دقیقه بعد خیلی آروم توی همون حالت خوابم برد
چشمامو باز کردم همهی بدنم بخاطر اینجوری خوابیدنم درد میکرد و ارام هنوز خواب بود و سرش روی شونم بود...اروم دستمو بردم زیر سرش و خودم بلند شدم و سرشو گذاشتم روی مبل و پتویی که دورم بود رو انداختم روش...لباسام هنوز از دیشب نَم داشت به طرف اتاق رفتم و لباسام رو عوض کردم همین که خواستم از اتاق بیام بیرون چشمم خورد به دفترچه ای که این مدت وقتی دلم میگرفت شعر مینوشتم توش؛ روی تخت بود و نامه ی آرام هم که گذاشته بودم زیرش کنار دفترچه بود... به طرف تخت رفتم و برش داشتم؛ پس این مدت دفترچم دست آرام بوده و همشو خونده لبخندی زدم و دراز کشیدم روی تخت...بدنم ضعف داشت و بیحال بودم از طرفی هم تب داشتم و حالم اصلا خوب نبود...چشمامو بستم و سریع خوابم برد
با تکون های آرام و صداش که داشت با نگرانی صدام میزد چشمامو بی جون باز کردم و متوجه شدم پارچه ی خیسی روی پیشونیمه...انگار دستمال خیس گذاشته بود روی آتیش چون داغ داغ بودم...بی حال گفتم...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۲
✨آرام✨
وقتی چشمامو باز کردم گردنم خیلی درد میکرد...بلند شدم نشستم و به دور و اطرافم نگاه کردم بلند شدم و همون موقع سرم گیج رفت ولی دستمو به مبل گرفتم تا نیفتم...خونه رو دنبال اراد گشتم و بالاخره توی اتاق پیداش کردم...دراز کشیده بود روی تخت و با اینکه چشماش بسته بود داشت چرت و پرت میگفت...جلو رفتم و دستمو گذاشتم روی پیشونیش هینننننن چقدر تبش بالاست پس بخاطر اینه که داره هزیون میگه...رفتم یه پارچه ی خیس برداشتم و گذاشتم روی پیشونیش بعد از اون تکونش دادم و اسمشو با نگرانی صدا زدم که بی حال چشماش باز شد و گفت
+بله؟
_آراد خوبی؟؟ بلندشو بریم بیمارستان خیلی تبت بالاست
به سختی نشست و لبخندی زد و گفت
+نگرانمی؟؟
مکثی کردم و گفتم
_اگه بگم اره بلند میشیی؟
خنده ی ارومی کرد و گفت
+نگران نباش خوشگلم چیزیم نیست
حرفی به اینجوری حرف زدنش نزدم و چشمامو ازش گرفتم که دستشو اورد جلو و چونمو اروم گرفت و به طرف خودش چرخوند و گفت
+به من نگاه کن
توی چشماش زل زدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
هدایت شده از فِراق!🫀
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..
هدایت شده از فِراق!🫀
️ دعای_سلامتی_امام_زمان_عج 🌸
بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم💕
۞اَللّهُمَّ۞
۞کُنْ لِوَلِیِّکَ۞
۞الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ۞
۞صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ۞
۞فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة۞
۞وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً۞
۞وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ۞
۞طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها۞
۞طَویلا۞
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ ️