نمازش که تمام شد دستش را بر مُهر کشید و همزمان که بر چشمان خود میکشید ، زمزمه کرد : ای تربت محبوب چه شده که پاسخ این خواننده را نمیدهی ؟ نکند اشکهایمان را نمیبینی: ))؟
واقعاً به جز دلتنگی و اضطراب چی میتونه اینقدرررر آدمیزاد رو به راحتی از پا درآره ؟ و حالا منم و یکپاتیل اضطراب و یک دیگچه دلتنگی و هر مسیری هم که میرم این کوفتیها ته اون مسیر ایستادن و برام دست تکون میدن ..
امشب مامان گفتن : آدم با عکسهایی که از حرم میگیری ، همیشه دلش برای حرم تنگ میشه ! چجوری اینا رو گرفتی ؟ باید اسمت رو بگذارن شکارچیِ لحظههای حرم:)))))
وسط تلاشهای نصفه و نیمهام برای بهدست آوردن حضور قلب در نماز ، صدباره سراغ ترجمهی نماز رفتم . بعد دیدم من تو آیهی پنجم سوره حمد چقدر ملیح و لطیف به خدا التماس میکنم و میگم : خدایا مرا به راه راست استوار بدار ، راه کسانی که آنان را نواختهای نه آنان که از نظر انداختهای . حالا از تصور نوازش خدا خندهام گرفته همون قدر که از تصور از نظر افتادنش گریهام میگیره: ))
لحظههای خوب زندگیم مثل شهابی ، در لحظه بسیار میدرخشند اما تندی در تاریکی فرو میرن و ازشون هیچ خبری نیست: ))))
هدایت شده از - عقیق -
رفتم ز خود چو در دلم آمد خیالِ تو
تنھا نشستهای تو و خالیست جایِ من
اما عزیزِمن ، اینکه یکنفر باشه تلاش کنه تا بیشتر تو رو بشناسه ، دربارهی روزمرهات ازت سؤال بپرسه ، اهدافت رو دنبال کنه و فقط دربارهی تو کنجکاو باشه خیلی قشنگه: ))
در پایان بعضی از روزها انتظار مدال طلا دارم
هرچند امروز هنوز هم به پایان نرسیده اما مهم
اینه بعد از تحمل این حجم چالش ، لیاقت مدال
رو هم دارم ..
خدا ، خدایِ دعای افتتاحه ! همونجایی که میگه : ای پروردگارم تو مرا میخوانی ولی من از تو رو برمیگردانم ؛ تو با من دوستی میکنی ولی من با تو دشمنی میکنم و تو به من محبت میکنی و من نمیپذیرم ، گویا من منتی بر تو دارم ! و باز این احوال باز ندارد تو را از مهر به من و احسان بر من و بزرگواریات نسبت به من: ))))))) آه خدای من ، تو چه خدایی هستی ..